شیر در زنجیر

حاج احمد متوسلیان

 

فرمانده اسطوره ای

 

 لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)

 

لطفاً به ادامه مطلب مراجعه فرماييد

ادامه نوشته

ارتباط با او

شهید چمران در آینه مناجات

ترا شکر می کنم که از پوچی ها ، ناپایداری ها ، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی ، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدایا ترا شکر می کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردی، و در سخت ترین طوفانها و خطرناکترین گردابها، آنچنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه پستی ها و بلندیهایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای رضا دادم.

خدایا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی ، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پیش بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک، مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی."

خدا کند که بیایی

 

هَذَا يَومُ الجُمُعَة

خدا کند که بيايی

دوباره قلب زمین بهر آسمان تنگ است


خداکند که ببارد، زمانمان تنگ است


فشرده سینه من را غم جدایی ها


فضای سینه دگر بهر مرغ جان تنگ است


کجاست کوی وصالت؟کجای این غربت؟!


دلم برای رسیدن به کویتان تنگ است


برای من که بسی دور گشتم از کویت


زمان برای رسیدن به لامکان تنگ است


ای آفتاب حضورت دوای درد فراق


برای درک وجودت جهانمان تنگ است


تمام هستیمان، جانمان فدایت باد


ببخش یوسف زهرا که دستمان تنگ است

ره يافتگان
علامه حلي در محضر امام زمان(عليه السلام)

برای مشاهده و مطالعه مطلب فوق ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه نوشته

شهید علی چیت سازیان فرمانده واحد اطلاعات و عملیات ل 41 ثازالله (ع) - روایت ششم

 

دليل نوشته حميد حسام

با ذکر

راوی : سعید بادامی – همرزم

 

    یه چیزی می گم ، یه چیزی می شنوی . کانال ماهی شده بود کانال خون !

   بفرمایید به ادامه مطلب

ادامه نوشته

شهید حاج عبدالحسین برونسی فرمانده دلاور تیپ هجده جواد الائمه –روایت هفتم

 

خاطرات خانواده و همرزمان شهید حاج عبدالحسین برونسی

 

گروهان آرپی جی زن ها

راوی : سید کاظم حسینی ؛ همرزم شهید

    جوان رشیدی بود و اسمش دادیرقال . موردش را نمی دانم ، ولی می دانم از گردان اخراجش کرده بودند . یک نامه دستش داده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی .

    همان جا توی محوطه ، حاجی برونسی

به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید

ادامه نوشته

شوخی های خاکی

تو هنوز بدنت گرمه

خودش خیلی بامزه تعریف می كرد؛ حالا كم یا زیادشو دیگه نمی دونم. می گفت :

اگه مایلی بقیشو بدونی باید تا ادامه مطلب بیایی .

ادامه نوشته

به خدا عمّار ، زیاده

این عمار ؟ عمار کجاست ؟؟؟

آقا سلام ، آقا جون یه وقت غصه نخوری ، به جان مادرت زهرا (س) ، عمار زیاده ، به خدا قسم ، همه منتظر یک اشاره تو هستن . فقط اینو بگم که خونمونو به پات می ریزیم .

از تو به یک اشاره ، از من به سر دویدن

جهت دانلود کلیپ((این عمار)) و پاسخ آن و همچنین مشاهده اشعار و تصاویربفرمایید به

 ادامه مطلب :

ادامه نوشته

به بهانه تقارن با سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر

 شرح کامل عملیات بیت المقدس

 

در حالی كه اشغال خرمشهر توسط عراق به عنوان آخرین و مهم ترین برگ برنده این كشور برای وادار ساختن ایران به شركت در هر گونه مذاكرات صلح تلقی می شد، آزاد سازی این شهر می توانست سمبل تحمیل اراده سیاسی جمهوری اسلامی بر متجاوز و اثبات برتری نظامی اش باشد.

بر همین اساس،

جهت مطالعه و مشاهده ادامه گزارش بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .


ادامه نوشته

به بهانه رجعت پیکر پاک سردار هاشمی

سردار شوکه نشو اگر شنیدی رهبر بغض کرد و عده ای کف زدند!

خوش آمدی سردار

منتظرت بودیم

چه انتظار طولانی ای ............................۲۲ سال!

 یادش به خیر وقتی

با ذکر یک صلوات جهت شادی رو ح شهید هاشمی بفرمایید به ادامه مطلب

ادامه نوشته

بهجت دل ها

سالگرد ارتحال فقیه عالیقدر - مرجع عالیقدر شیعه - حضرت آیت الله العظمی بهجت را به آقا حجت ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف ُ مقام عظمای ولایت حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای ُ علما ُ مقلدین معظم له و سایر آحاد امت اسلامی تسلیت عرض می نماییم .

روحش شاد و راهش پررهرو باد

بهجت دل ها

بی بی بی حرم

فاطمیه آمده ، آن همدم و مونس ، کجاست ؟

شمع می پرسد ز پروانه : گل نرگس کجاست ؟

در عزای مادرت ، یابن الحسن یکدم بیا

تا نپرسند این جماعت ، بانی مجلس کجاست ؟

  ضمن عرض تسلیت و تعزیت خدمت قطب عالم امکان حضرت حجت ابن الحسن روحی فداه و نایب برحقش  ، رهبر آسمانیمان حضرت امام خامنه ای مدّظله العالی و شما مدعوین گرامی ، به همین مناسبت یک شعر زیبا در قالب بحر طویل از پیرغلام اهل بیت علیهم السلام جناب حاج آقای سازگار (میثم) براتون نوشتم که باید زحمت بکشید و به ادامه مطلب تشریف ببرید .

التماس دعا

ادامه نوشته

اتل متل یه قصه

اتل متل يه قصه

از غربت يه دايي

جانباز هشت سالِ جنگ

موجي و شيميايي

 

خسته و دل شكسته

هميشه سرفه مي كرد

ميخنديد اما آروم

به خود مي پيچيد از درد

 

 

دايي جونم تو خونه

 

 


جهت مطالعه ادامه شعر در ادامه مطلب در خدمتتون هستم ، بفرمایید

ادامه نوشته

خدا کند که بیایی

هَذَا يَومُ الجُمُعَة

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی

خدا کند که بيايی

شفا یافتگان

شفای خانم فائزی پور در مکه معظمه

 

  برادر بزرگوارمان حجت الاسلام حاج اصغر آقای فائزی پور تهرانی قضیه شفای صبیه خودشان را به قلم بانوی شفایافته در روز چهار شنبه ، 22/10/72 ، در اختیار ما گذاردند :

 

  نام : طاهره فائزی پور ، همسر جناب آقای حاج اکبر توکلی تراشکار .

  تاریخ بیماری : مهر ماه 1371 .

 

  روزی در منزل ، ناگاه متوجه غده کوچکی در قسمت چپ سینه ام شدم و به

 

بقیه ماجرا را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید :

 

 

ادامه نوشته

عزیز دل

تصاویر مقام معظم رهبری

حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای روحی فداه

دردوران دفاع مقدس

جهت مشاهده سایر تصاویر بفرمایید به ادامه مطلب

ادامه نوشته

                                سالگرد رحلت آیت الله فاضل لنکرانی

سالگرد ارتحال فقیه عالیقدر - مرجع عالیقدر شیعه - حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی را به آقا حجت ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف ُ مقام عظمای ولایت حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای ُ علما ُ مقلدین معظم له و سایر آحاد امت اسلامی تسلیت عرض می نماییم .

روحش شاد و راهش پررهرو باد

ارتباط با او ....

شهید چمران در آینه مناجات

    خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.


ادامه نوشته

شهید علی چیت سازیان فرمانده واحد اطلاعات و عملیات ل 41 ثازالله (ع) - روایت چهارم و پنجم

 

دل شکسته

راوی شهید علی چیت ساز – مصاحبه

 

    گردان داشت به سمت نقطه رهایی می رسید که متوجه شدم عراقی ها چند نفر فرستاده اند روی یک ارتفاع مشرف به مسیر .

    دست کم چهارصد نفر داشت به قتلگاه می رفت . هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید . نه می توانستم گردان را برگردانم و نه می شد به خاطر رعایت اصل غافلگیری ، روی ارتفاع مُشرِف ، کاری کرد .

    دلم شکست . متوسل شدم به اهل بیت . همه فرماندهان هم حال توسل داشتند که یک دفعه یک تکه ابر ایستاد روی قله عراقی ها !!!

    بچه های گردان تا آخر متوجه نشدند که چه معجزه ای اتفاق افتاده .

    کار خودشان را کردند .

 

برگرفته از کتاب دلیل نوشته حمید حسام

 

جهت مطالعه روایت پنجم بفرمایید به ادامه مطلب :

 

 

ادامه نوشته

ل 27


لشگر 27 محمد رسول الله از آغاز راه تا کنون 

به گزارش سبکبالان به نقل از ایسنا تيپ در همان اوايل تأسيس آماده شد تا در عمليات بزرگ "فتح‌المبين" نقشي كليدي ايفا نمايد.اين تيپ با ‌٩ گردان مأموريت يافت تا با نفوذ در عمق مواضع دشمن،توپ‌خانه سنگين آن‌ها را در ارتفاعات "علي گره زد" از كار بيندازد. در اين عمليات، تيپ ‌٢٧ طي چهار مرحله توانست ضربات سنگيني را در مناطق "تپه چشمه"، "شاوريه"، "بلتاي بالا" و پايين به دشمن بعثي وارد نموده و مناطق وسيعي از سرزمين‌هاي اشغالي را آزاد كند.

جهت مطالعه ادامه گزارش و همچنین مشاهده تصاویر فرماندهان لشگر 27 محمد رسول الله (ص) تشریف بیاورید به ادامه مطلب .

 

 

ادامه نوشته

صدای شیهه ی اسب ظهور می آید ...

هَذَا يَومُ الجُمُعَة

خدا کند که بيايی

چشم در راهیم ، اما قاصدی در راه نیست

جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا!

قطره در خواب و خیالِ جذر و مدّ ماه نیست

ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!

هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست

عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است

پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست

بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که

در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست

ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم

بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست

تک سوار قصه ها، یک روز می آید ، ولی

جز خدا ، از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 و العافیة و النصر

 و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره

 و المستشهدین بین یدیه

خدا کند که بيايی

شیفتگان حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف

توسل آقا مهدی شیرازی و شفای او

 

  مرحوم آقا میرزا محمد حسین شهرستانی در زوائدالفرائد می نویسد : از جمله کرامات حضرت حجت منتظر – عجّل الله تعالی فرجه الشریف – که در سرداب مقدس ظاهر شد ، این است که :

 

  شخص لالی در سرداب شفا پیدا کرد و این خبر شایع شد و گفتند : آن شخص


ادامه ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید:

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

شهید حاج عبدالحسین برونسی فرمانده دلاور تیپ هجده جواد الائمه –روایت ششم

 

 

خاک های نرم کوشک نوشته سعيد عاکف

خا ک های نرم کوشک نوشته سعيد عاکف

خاطرات خانواده و همرزمان شهید حاج عبدالحسین برونسی

آخرین نفر

از زبان محمد حسن شعبانی همرزم شهید

 

    قبل از عملیات خیبر ، جلسه مهمی گذاشتند . تمام فرماندهان رده بالا آمده بودند . یادم هست یکی شان روی کالک و نقشه داشت از محورهای مهم عملیات می گفت و کار یک یک ِ فرماندهان را برایشان توضیح می داد .

    در این مابین ، نوبت رسید به عبدالحسین . خونسرد و طبیعی نشسته بود و داشت به حرف فرمانده گوش می داد . چون کار عبدالحسین مهم و حساس بود ، حرف های آن فرمانده هم به درازا کشید . یک دفعه عبدالحسین بلند شد و حرف او را قطع کرد . گفت : اخوی این حرف ها به درد ما نمی خوره !

    چشم هام گرد شد . همه مات و مبهوت او را نگاه می کردند . تو جلسه به آن مهمی ، انتظار هر حرفی را داشتیم غیر از این یکی ، عبدالحسین به نقشه ها اشاره کرد و ادامه داد : این ها دردی رو از برونسی دوا نمی کنه .

    فرمانده با حالت جدی گفت : یعنی چی ؟! منظور شما رو نمی فهمم .

    عبدالحسین لبخندی زد و گفت : اگر جسارت نشه ، می خوام بگم که شما برای کار من ، فقط بگو کجا رو باید بگیرم ؛ یعنی منطقه رو نشون بده ، با قایق ، با هر چی که هست منو ببر اون جا و بگو منطقه اینه ، باید این جا رو بگیری .

    سکوت ، فضای جلسه را گرفته بود . حتی آن فرمانده هم چیزی نمی گفت . ولی معلوم بود ناراحت شده . عبدالحسین باز خودش رشته کلام را به دست گرفت و گفت : ما باید روی زمین کار کنیم ، باید زمین عملیات رو با پوست و گوشتمون لمس کنیم ؛ این طوری که شما از روی نقشه می گی برو پشت اتوبان بصره و اون جا چه کار کن ، و بعد هم از اون جا برو فلان منطقه ؛ این ها به درد نمی خوره ، باید محل رو مستقیم نشون بدی .

    آن روز با این که ناراحتی هم به وجود آمد ، ولی آخرش عبدالحسین حرفش را به کرسی نشاند ؛ هم قرار شد منطقه را از نزدیک بهش نشان بدهند ، هم سه گردان نیرو در اختیارش گذاشتند .

    توی آن عملیات ، به اعتقاد فرماندهان ، او از همه موفق تر عمل کرد . رشادت عجیبی هم از خودش نشان داد . پا به پای بچه ها می آمد . گاهی کلاش دستش بود، گاهی تیربار ، گاهی هم آر پی جی می زد .

    تکاور های غول پیکر دشمن را هیچ وقت یادم نمی رود ؛ آخرین حربه دشمن بود و آخرین سدّش ، جلوی سیل نیروهای ما . یکهو مثل مور و ملخ ریختند توی منطقه . اسلحه کوچکشان تیربار بود ! بعضی هاشان خمپاره شصت را مثل یک بچه دو ، سه ماهه گرفته بودند زیر بغلشان . یکی خمپاره را می گرفت و یکی دیگر هم با همان وضع شلیک می کرد . یعنی قبضه را زمین نمی گذاشتند !

    با دیدن آن ها ، قدرت الهی عبدالحسین انگار بیشتر شد . گرم تر از قبل شروع کرد به ریختن آتش . بچه ها هم از همین حال و هوا ، روحیه می گرفتند و گرم تر می جنگیدند .آخر کار هم حسابی از پس تکاور ها برآمدیم ؛ یا به درک واصل شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح دادند .

    توی آن عملیات ، بیشتر از آنکه انتظارش بود ، پیشروی کردیم . برای همین از جناحین چپ و راستمان جلوتر افتادیم . تازه در فکر استقرار و تثبیت منطقه افتاده بودیم که دستور عقب نشینی صادر شد . از نیرو های دیگر جلوتر افتاده بودیم و هر آن خطر قیچی شدنمان وجود داشت . عبدالحسین زود دست به کار شد ؛ عقب نشینی هم برای خودش معرکه ای بود در آن شرایط . تمام زحمتش روی دوش او سنگینی می کرد . با هر مشقتی که بود ، نیرو ها را فرستاد عقب .

    خوب یادم هست ؛ آخرین نفری که آمد عقب ، خودش بود .

 

 

بر گرفته از کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 

خاک های نرم کوشک نوشته سعيد عاکف

 

 

 

 

معلم شهیدم روزت مبارک باد

روز معلم را به تمامی معلمین ُخصوصاْ معلمین شهید و علی الخصوص شهید مهدی ابراهیمی معلم شهید دوران دبیرستان خودم تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
 

روز معلم گرامی باد

 

شهيد مهدی ابراهيمی
 
 
 
 

الف

اسامی تعدادی از معلمین که به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند
احمدي - محمود اكبرلو - خسرو آبشار - بابک
ادب ‌زاده - محمدمهدي البرزي اوانکي - نورالله اکبري - داوود
آبروشن - حافظ ابوذري - حسين اسلامي - طهماسب قلي
احساني - ناصر انصاري دماوندي - محمد سراج - علي اشرف
اکبريان - حشمت ‌الله اوجاني - حميدرضا آجرلو - منصور
احمدي - حسن ادهم - غلام رضا اسماعيلي - محمدحسن
اسلامي - مرتضي

بوربور - اصغر بيگلي - علي‌ اکبر برجسته - حسن
بيات - مسعود بني ‌هاشمي ‌طبازاده - سيدرسول بوربورعظيمي - اميرحسين
بني ‌بيد هندي - اميرحسين باقري - علي ‌اکبر بکان - محمدقلي
بهاري - سيدسعيد بهادري - داوود بناء - محمدمهدي

پورقاسمي - مصطفي پازوكي - نقي پازوكي - محمود
پازوکي - مجيد پازوکي - نصرالله پازوكي - مسعود
پرويزيان - ابراهيم پورقاسمي - محسن پارسيان - جمشيد
پرورش - محمد پشت ‌مشهدي - ابراهيم تاج ‌الدين - جمال ‌الدين
تاجيک - کيوان تاجيک - عباس توسلي - محمود
تک ‌زارع - صفر ترک ‌صفايي - بمان علي تاجيک - فريدون
تفکرجيراني - هادي تقي ‌پور - سالار تاجيک - مرتضي
طيبي تفرشي - سيدمحمدرضا

جنيدي جعفري - محمد جنيدي - محمدحسين جعفري - مسعود
جعفري - حسن چمني - جلال چهارراهي - صمد

مرادي - علي حسين حسيني - قاسم حبيبي - محمد
حاج ‌مزدراني - سهراب حاجي مزدراني - محمدابراهيم حاج ‌جعفري - محمدکريم
حسيني - سيدخليل حاجي ‌آقايي - تقي حجتي - ابوالقاسم
حاجي بهرامي - مهدي خليلي - جعفر خالوئي - محمد
خرمن ‌بيز - نوروز خيرآبادي - محمد خشکباري - محمدرضا
خرم ‌بخت - بهنام خليل‌ پور - ميرپيمان

دينامالي - حميد دهستاني منفرد - حسين دهستاني - مرتضي
دانش - محمدعلي درخشاني - حسين ذوقي - ايوب

رزاقي - عنايت ‌الله رستمي - رضا رفيعي - بيژن
رزاقي - ابوالقاسم رهگذر - احمد روشن‌ چراغ - محمد
رحماني - احمد رنجبرپور - يونس علي رجبي - محمدجعفر
زواره رستم‌ آبادي - احمد زارع حصاري - جعفر زارعي ناصرآبادي - محمدرضا
زماني خوناي - محمدعلي

سيد - سيدعباس سلطاني - ماشا‌الله سفيداري - امير
سليمي - مهدي سليمي - هاشم سادات - سيدمحمد
ساساني - سعيد سميعي ظفرقندي - محمدابراهيم سيرايي - کريم
سيفي - نايب علي سلطاني - احمد سيدميرزايي - سيدبخش ‌الله
ساماني ‌پور - باب‌ الله سميعي - بهزاد شاه‌ بختي - حسن
شاه ‌بيگ - محمدرضا شيرازي - مرتضي شعباني - امير
شمس - سيدمحمد شاهي - محمد شيخي فتيده - يعقوب
شريفي - حميدرضا شيرکوند - ابوالفضل شهسواري - غفور
شاه ‌چراغي - سيدمجيد

ناصح نسب - اولياء صادقيان - صدرالله صالحي - محسن
صديقي - مهدي صادقي - جواد صداقت - علي اكبر

طهاني عبداللهي - اکبر طباطبايي شيرازاني - سيد فضل ‌الله طالبي - محمدحسن
طاهري ‌وحيد - احمد

عليکائي - خليل عدالت ‌منش - علي عبدلي - جهانبخش
عابدمسرورخواه - محمدرضا علي ‌محمدي - محمدرضا علايي - علي
عزيزي - سعيد عرب ‌سلماني - عباس عليجاني - محمدرضا
علي اکبري - حسين عرب - فرامرز تاجيک خواص - اسدالله
غلامي - محمود

فرزانگان - محمدرضا فروزنده - ربيع فرجي - احمد
فلاح - حسين نژادفلاح - رضا فلاح نژاد - علي اوسط
فتاحي - غلام رضا فائزي - فضل الله قدسي - خيرالله
قدمي - مصطفي قنبري - محسن

کيه - هوشنگ کتي - علي ‌اصغر کبريايي - احمد
کمالي‌ دهقان - نبي ‌الله کاميابي - حسين کارگري - ابراهيم
کهن - سعيد کلهر - محمدحسين کلهر - جعفر
کيان - عيسي کرميار - محمد کريمي - داوود
کافي - اکبر کرماني - مسعود گلدوزي - کريم

لطفي - ستار مقيمي - مسعود مالکي قمي - جواد
محمدعلي خاني - فرامرز محمدي - علي ‌اصغر ملکي - نادر
ماماني - حسن مفاخري - گودرز ميرزايي - حسن
مجيدي - مجيد مرتضوي اشکذري - سيدحبيب مظفر - علي
محمدرضايي - حجت‌ الله ميرمحمدي - سيدهاشم محمودکلايه - نيکنام
ميرحسيني - سيدابوالفضل معظمي گودرزي - حيدر مؤمني - باب ‌الله
مهراني - علي ميرحبيبي - سيدمهدي محتشم - سيدعلي
موسوي‌شيرازي - سيدحسين معظم - مجيد

نعيمي - ناصر ناصري - احمد نجفي ‌نسب - صادق
نيازاده - محمد نخبه روستا - محمدحسين نامور - حسين
نظرلي - سعيد نقدي - نجي ‌الله نامداري - لطف الله
نصيري - صفي الله وادي ‌زاده - محمد وحدت - ابراهيم
واحدي - احمدرضا

هداوندميرزايي - مظفر هداوندخواني - عابدين يوسفيه - حجت ‌الله
يوشي ‌نژاد - نادر يعقوب ‌نيا - علي يعقوبي ‌پور - غلام عباس
يعقوبي پور - محمد

 برگرفته از سایت پایگاه شهید مطهری

                     سالگرد شهادت استاد شهید مرتضی مطهری گرامی باد

 شرح مختصر زندگاني مولف شهيد

  استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان  واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي

مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.

  در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از

اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.

پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي

کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.

اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.

گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.

سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

برگرفته از سایت شهید مطهری

شاید این جمعه بیاید شاید ...

 

هَذَا يَومُ الجُمُعَة

خذا کند که بيايی

از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
 
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
 
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
 
از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم
در سراشيبي ابروت سرازير شديم

گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم
 
عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند...
جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم

خدا کند که بيايی

شیفتگان حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف

تقاضای زیارت خانه خدا و مهیا شدن وسایل آن

به برکت توجه امام عصر علیه السلام

 

  جریان سومی را حاج ولی الله شیرازی نقل کردند و آن این که : سال 1359 هجری شمسی که در مسجد جمکران ، در سالن ، چای آماده کرده و از واردین پذیرایی می کردیم ، چند نفر کناری نشسته بودند و مشغول تعریف مکه بودند ، صحبت از سعی صفا و مروه ، مشعر و منا می نمودند . دلم پرواز کرد و بی اختیار آرزو کردم : «کاش ، وسیله ای فراهم می شد ، من هم این سفر روحانی را انجام می دادم و به حج مشرّف می شدم .»

 

  باز با خودم می گفتم : «من کجا و مکه کجا ؟ خیلی مشکل است وسایل جور شود .»

  کار تمام و برنامه آن شب به پایان رسید ، وقتی که خواستم به طرف تهران بروم ، به درب ورودی مسجد که رسیدم ، سمت مسجد برگشتم و بعد از سلام ، به آقا عرض کردم : «آقا جان ! از خدا بخواه وسایل مهیّا شود و من امسال به حج مشرف شوم .»

 

  به تهران رفتم . چند روز بعد ، به طرف باغ صبا جهت کار مربوط به شغلم (کار میکانیکی ماشین) می رفتم به پیچ شمیران که رسیدم ، دیدم درب بانک ، جمعیت زیادی ایستاده اند و داخل صف هستند ، پرسیدم : «چه خبر است ؟»

  گفتند : «نام نویسی برای مکه است .» بعضی ، از شب گذشته خوابیده بودند و بعضی از اول روز ، که نوبت بگیرند .

 

  با خودم گفتم : «ای کاش ! می توانستم نام نویسی کنم .»

  کناری ایستاده بودم ، ناگاه شخصی دست زد به پشت شانه ام و گفت : «اینجا ایستاده ای ؟»

  گفتم : «می گویند ، نام نویسی برای مکه است .»

  گفت : «بله ! مگر می خواهی ثبت نام کنی ؟»

  گفتم : «دوست دارم ، ولی این صف طولانی کی نوبت من می رسد ؟»

  گفت : «برو آن طرف خیابان و چند قطعه عکس بگیر و بیاور .»

  گفتم : «شما کجایید ؟»

  گفت : «همین جا !»

 

  رفتم و عکس گرفتم و برگشتم ، کسی را ندیدم ، مدتی گذشت . خبری نشد و جوان را ندیدم . مأیوس شدم ، خواستم بروم ، ناگاه درب بانک باز شد و یک نفر مرا صدا زد ، گفت : «رئیس بانک با شما کار دارد .»

  تعجب کردم ، از بین جمعیت رفتم تا داخل بانک شدم . دیدم همان جوان که من بیرون منتظرش بودم ، اینجا پشت میز نشسته و رئیس بانک است . فکر کردم که این جوان کجا با من آشنا شده و مرا می شناسد ؟

 

  پرسید : «شما باز هم مسجد جمکران می روی ؟»

  گفتم : «آری !»

  فهمیدم که این جوان به مسجد جمکران آمده و چون مرا آنجا دیده که خدمتگزار واردین هستم ، مرا مورد لطف قرار داده و این هم به برکت آقا امام زمان علیه السلام است .

 

  خلاصه ، اسم مرا نوشت و به من گفت : «مواظب باش ! اگر اسمت در قرعه کشی در بیاید ، در روزنامه می نویسند .»

 

  گذشت تا چند ماه که من یادم رفته بود ، روزی اول بازارچه نایب السلطنه می رفتم ، رسیدم به دکّه روزنامه فروشی (که الان هم هست) ، اینجا هم جمعیت زیادی جمع بودند و از سر و دوش هم بالا می رفتند تا مطلب روزنامه را بخوانند .

  نزدیک رفتم و از یکی پرسیدم : «مطلب تازه ای است که این همه جمعیت جمع شده اند ؟»

  گفت : «اسامی افرادی که در قرعه کشی ، نام آن ها برای مکه درآمده ، نوشته شده .»

 

  مأیوسانه پرسیدم : «نام من هم هست ؟»

  گفت : «اسمت چیست ؟»

  گفتم : «ولی الله شیرازی !»

 گفت : « من نام تو را دیدم ، صبر کن !»

  طولی نکشید ، گفت : «پیدا کردم ! نفر سوم ، اسم شماست .»

  از عنایت امام زمان – ارواحنا فداه – همان سال به حج مشرف شدم .

 

برگرفته از کتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج) جلد دوم

تألیف : احمد قاضی زاهدی

 

 

 خدا کند که بيايی

ما اهل کوفه نیستیم ...

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

 

کوچه ای تنگ و دلی سنگ و صدای سیلی .......................

اشفعی لنا عندالله

وای مادر

متن شعر  مراسم  روز شهادت حضرت زهرا (سلام اله عليها)   در مهديه ي امام حسن مجتبي (عليه السلام)

 

ساقی امشب آتشی دارد دلم   

                               شعله شعله اشک می بارد دلم

 

عشقم  امشب باجنون آمیخته  

                             اشک های من به خون آمیخته

 

همچو موج آتشم سردرگمم   

                               نیستم گرچه میان مردمم  

 

خودنمیدانم کجایم کیستم ؟ 

                                 هستی ام رفته زدستم نیستم

 

همچو موج آتشم سردرگمم     

                             نیستم گرچه میان مردمم

 

    من چه می گویم بهارم گم شده    

                         زیردست و پا قرارم گم شده

 

خوشه ازتاک تحمل چیده ای  

                              ازبهار زخم دل گل چیده ای

 

ای دریغا عمق زخمم فاش نیست 

                                     شرح دردم کار کند وکاش نیست

 

از لب و دست هزاران چنگ و نی  

                        آید آیا سوز دل ابراز  نی

 

شعر هم هر دم نوایی می زند      

                         گاه گاهی دست وپایی می زند

 

سیلی طوفان و ساحل دیده ای ؟   

                         ماهی افتاده در گِل دیده ای ؟

 

دیده ای پرهای درهم ریخته ؟        

                      با سپیدی سرخ را آمیخته

 

سرو را گاه نشستن دیده ای؟        

                       شاخه را وقت شکستن دیده ای ؟

 

 سینه ام آتشفشانی می کند      

                             شعر اما بی زبانی می کند

 

زهره را یک خواب راحت دیده ای     

                               بازی نیش وجراحت دیده ای

 

دود آهی رفته تا چشم فلک        

                                  سوخته در بی کسی نخل فدک

 

دل برایم روضه خوانی می کند   

                                  برتن من  سر – گرانی می کند

 

سینه را آه دمادم داده اند       

                                زخم را با تیغ مرحم داده اند

 

لاله ام را داد بر باغ آمده      

                        باد برخاکستر باغ آمده

 

نا کِسان عرش خدا را سوختند  

                             آن دل بی انتها را سوختند

 

آیه های هل اتی را سوختند     

                         در مدینه کربلا را سوختند

 

آنچه آنجا بین آتش بود و دود       

                    آیه های آخر والفجربود

 

 نسترن های تبسم دود شد           

                        گوهر دردانه ای مفقود شد

 

رفته غارت نان  طفل هَل اَتی      

                 گمشده انگشتری اِنّما

 

  پس چه شد اَلیَوم اَکمَلتُ لَکُم           

                       حرمت میخانه و ساقی و خم

 

حذف  شد فریاد سرخ ذوالفقار        

                 قرن ها  باید که بازآید بهار

 

 کمتراز شب روزمردم تار نیست          

                      وای برمن یک نفر بیدار نیست

 

جان به قربانگاه جانان آمده          

               جای کوثر به طغیان آمده

 

دیده ای طغیان نهر عشق را          

                  زلزله درهفت شهر عشق را

 

مَستم از تکبیره الاحرام او            

              آب شد آتش پیش جام او

 

 سخت دارد استقامت می کند          

              با قیام خود قیامت می کند

 

در قنوتش آسمانی از دعا              

              در رکوعش اقتدا بر مرتضی

 

  سجده ای جانانه  در درگاه کرد            

                     سجده ای هم نیمه های راه کرد

 

زان قیام و زان رکوع و زان سجود       

                      سینه و رخسار و رویش شد کبود

 

این نماز قبله و قبله نماست            

               از نماز خلق آدابش جداست

 

آنکه درمعشوق فانی می شود        

                در حقیقت جاودانی می شود

 

در بلوغ عشق پیش چشم جمع       

                 شمع شد پروانه و پروانه شمع

 

جهل  مردم قلعه ي خیبر شده       

           یامحمد فاطمه حیدر شده

 

موج کوثر چون به مسجد سرنهاد   

        لرزه بر اندام  یثرب اوفتاد

 

 گفت در طغیان عشقم کوثرم       

          تیغ دارم پیش مرگ حیدرم

 

    می دهم جان – جان او را می خرم     

                هرچه پیش آید علی را می برم

 

دست خالی گرنشد حل مشکلم     

          ذوالفقاری دارم از آه دلم

 

بیم دارید ازمن و از آه من             

                    سیل عشقم کیست سد راه من

 

دید ساقی کوثرش را در خروش      

                  رافت رحمانی اش آمد به جوش

 

آسمان دیده را پر اَبر کرد              

                 گفت : سلمان باز باید صبر کرد

 

خیز کان بانوی بی همتای من        

            گرگشاید لب به نفرین وای من

 

تا نگشته آسمانها زیر و رو        

    با زبان مرتضی او را بگو

 

ای عروس آسمانی خدا           

    ترجمان مهربانی خدا

 

  ای بلندای دلت هفت آسمان          

            ای گذشت تو کران تا بیکران

 

ای امید رحمتٌ للعالمین            

         خاتم پیغمبران را خود نگین

 

  ماه پیشانی جبین پرچین مکن        

           فاطمه جان علی ، نفرین مکن

 

   گفت سلمان پس مسلمانی چه شد     

              آن سفارش ها که میدانی چه شد

 

این که در بند است مولای همه است    

        این همه بود و نبود فاطمه است

 

ریسمان وبازوی خیبرگشا              

دوستی این بود با آل عبا ؟

 

ای فدای تار مویش جان من        

    جان چه ارزد در بر جانان من

 

خواهد اَر بالاتر ازجان هم به چشم  

            صبر میخواهد علی آن هم به چشم

 

کوچه ای تنگ و دلی سنگ و صدای سیلی .......................

 

                                صَلَّي اللهُ عَلَيْكِ ايَّتُهَاالصِدّيقَةِالشَّهيدَة

وای مادر

آجرک الله یا صاحب الزمان (عج)

 

فرا رسیدن ایام حزن انگیز فاطمیه بر تمامی گریه کنان

و سینه زنان و عزاداران تسلیت باد .

صَلَّي اللهُ عَلَيْكِ ايَّتُهَاالصِدّيقَةِالشَّهيدَة

صَلَّي اللهُ عَلَيْكِ ايَّتُهَاالصِدّيقَةِالشَّهيدَة

باباكمك

بعد تو ديگر چه سازم فــــــــــــــــاطمه

جز تو ديگر بر كه نازم فـــــــــــــــاطمه

رفتي و قلب مــــرا كردي كبـــــــــــاب

از فراق تو چه ســــــازد بوتـــــــــراب

تو كجـــــــــــــــــــا و سينه بشكسته ات

كنج لانه بـــــــــــــــــــالهاي بسته ات

من دگر بــــــــــــا كـــــــه بگويم آه دل

جــــــــاي توآخـــــــر نباشد زير گِـــــل

بار ديگر با علـــــــــــــــــي تو راز گو

ظلم هاي اشقيـــــــــــــــــــــا را بازگو

چاه از اشك علـــــــــــي پُر گشته است

خـــاك قبرت با تو چـون دُر گشته است

شهر يثرب بــــــي تو گرديده خمـــوش

نــــــــــــــاله طفـلان تو آيد به گــــوش

گو چه سازم با حسيـــــــــــن و زينبين

با حســـــــــــــن ، مظلوم ، آن نور دو عين

فاطمه پشت علـــــــــــــي بشكسته اي

خود به بابت مصطفي پيوستــــــه اي

چون بديدي باب خود را نـــــــــازنين

گو بيـــــــــا وغربت مــــــــــولا ببين

جــــانشين تو شده خــــــــــــــانه نشين

سينه تنگش حـــــــــــــــــزين و آتشين

در سقيفه امر تو برچيده شــــــــــــــــــد

غنچه ات دربين آتش ديده شــــــــــــد

كاش با آتش كمــــــــــــــــي ميشد تمام

كار آن نـــــــــــا مردهاي خاص و عام

فـــــــاطمه از بهر امداد علـــــــــــــــي

پشت در آمد پـــــــيِ داد علـــــــــــــــي

لامروّت بــــــــا لگد كــــــوفت به در

سينه بضعه ی تــــــو دوخت بــــــــه در

سينه ی فـــــاطمه ات چــــــــــاك بشد

درهمان دم سرِ من خــــــــــاك بشد

كارِ مسمـــــــــــار چو پايان بگرفت

ملحدي تيغ به دستــــــــان بگرفت

با قلاف خنجر از اشكـــــــــــاف در

كرد زهراي عـــــــــلي را بي پسر

محسنش نامده رفت از بـــــــــــر او

نـــــــــاله ها زد به بَرَش دختـــر او

تازه اينجــــا بود آغاز جفــــــــــــــا

فتنه اي زان قـــوم پستِ بي وفـــــا

دست حيــــدر را ببستند اي خــــــدا

بازوي زهرا شكستند اي خـــدا

قدرت الله تو را در كــــــــــــوچه ها

شهره كردندش به پيش ديـــــده ها

مست يـاغي دخترت را زد كتــــك

شِكوه كرد وناله زد : بـــابـــا كمــــك

اي پدر من دختـــــر و مــــــــــام توام

مونس هر صبــــح و هر شــــام توام

كمكم آي و نگر اين قــــــــــــوم دون

قوم ياغي ، پر ز نيرنگ وفســـــــون

قوم نـــــــــــامردي كه كردند دادها

روي حكم مرتضي فريـــــــــــادها

قوم هرز ه، قوم دَد ، قــــــــوم لعيــــن

رانده و مغضوب ربّ العــــالميـــن

قوم مرتدين از ديــــــــــــن تــــاخته

بي شرافت ، گِـــــــــرد دنيا تـــــافته

قوم بي دينـــان دنياخواهِ هـــــــــار

قوم عقرب ، قوم افعي ، قوم مــــــــار

بين اينـــــــان فتنه غـــوغــــا ميكند

با علـــــــي دعــــــــــــوا برپا ميكند

بعد من تنها چه ســازي يا علـــــــي

با نبي داري چه رازي يا علـــــــي

راز خود را گــو به من تا گــويمش

تا كه ديدم جـــــــاي تو ميبــوسمش

ياعلي اي زاده عمّ رســــــــــــــول

نورعين مصطفـي ، زوج  بتــــــول

جان من هستي ، تو مــــــاه بي قرين

از چه گشتي يكّه در قــــــــــوم لعين

ياعلـــي دردت به جان فــــــــاطمه

پـــاي تو برديدگـــان فـــــــــــاطمه

داغ تنهـــائي تو پيـــرم نمـــــــــــود

از حيات وزندگـــــــــي سيرم نمود

در سقيفه روح من پژمـــــــرده شد

زان حكايت چهره ام افســـرده شد

از چه بگرفتند حقّ شــــــــــــوهرم

من چه سازم ازغم تاج ســـــــــرم

شوهر من هست بـــــــاب شهر علم

همسر من هست كـــــوه صبر و حلم

شوهر من ماسِوي را محـــور است

همسر من انبيا را دلبــــــــــــر است

شوهرم نِي عاشق پاك خـــــداست

همسرم معشوق ذات كبريـــــاست

جَدّ تو تنهاست يامهــــــــــدي كمك

كن ولـــــــــــــي امر زهرا را كمك

من ولايت را شدم اوّل شهيـــــــــد

موي من از درد مولا شد سپيـــــــد

من نگهبان ولايت گشتــــــــــــه ام

كشته راه امـــامت گشتــــــــــــه ام

مرتضي تنها نباشد شوهــــــــــرم

بلكه او باشد امام و رهبـــــــــــــرم

من به راه رهبرم جــــــــان داده ام

هستيم تاحدّ امكـــــــــــــــان داده ام

مسلمين مولاي خود يـــــاري كنيد

رهبر خود را طرفــــــــــداري كنيد

همچو مـــولايم ، مـــــولاتان غريب

كـــار او ديگر شده صبــــــر و شكيب

پور من گشته كنــون مـــــــولايتان

رهبر و آقــــا و پرچمـــــــــــــدارتان

ابن من شد آب از جـــــــور و جفـــــا

از جفــــــــاي دشمنــــان آشنـــــــــا

روز و شب او را دعــــــــايش ميكنم

همچــــو مولايم ثنـــــــــــايش ميكنم

شيعيــــان ابن مــــن و پور علــــي

نائب مهــــدي است اين سيّدعلــــي

 

 اميرحسين ميرقاسمي(كاتب)

سروده شده در تاریخ 28/6/78

وای مادر

 

 بر حاشیه برگ شقایق بنویسید:

گل تاب فشار در و دیوار ندارد

 

در لابلای هق هق گریه هاتون این حقیر رو از یاد نبرید و مردونه برای روا شدن حاجتش دعا کنید .

یا حق

                                    یاد یاران سفر کرده به خیر

  

 مراسم اربعین درگذشت برادر رزمنده ُجانباز گرانقدر ُ مصطفی طیبی ُ از بچه های قدیمی مسجد علی ابن ابیطالب علیه السلام و از پیشکسوتان عرصه جهاد ُ امروز در قطعه ۵۶ بهشت زهرا سلام الله علیها برگزار شد .

  مجدداْ این ضایعه اسفناک را به خانواده داغدار و همچنین دوستان و همرزمان آن عزیز سفر کرده تسلیت و تعزیت عرض می نماییم .

روحش شاد

شهید علی چیت سازیان فرمانده واحد اطلاعات و عملیات ل 41 ثازالله (ع) - روایت سوم

اگه دستت نخورد به پَد ، برنگرد

راوی : محمد خادم – همرزم

    گفت : خاک می خوام ، خاک پَد غربی رو .

    گفتم : از توی آب تا نزدیکی پد رفتیم ، کیپ تا کیپ سنگره !

    گفت : کافی نیست ، برو روی پد ، اگه دستت نخورد به خاک پد غربی ، دیگه برنگرد !

 

    نپرسیدم ، هفت کیلومتر غواصی تا سه راهی با خاک آوردن جور در نمیاد .

    وقتی می گفت می خوام ، می خواست . حساب رفاقت جدا بود و حساب کار جدا .

 

    با کمک یکی دیگه از بچه های اطلاعات – چشمه قصابانی – رسیدیم به پد ؛ کیلومترها دورتر از خط خودی و در عمق عقبه دشمن .

    رفتم روی پد ، شناسایی کامل کردم . وقت برگشتن یه مُشت خاک برداشتم ، آستین غواصی رو چند لا تا زدم که خاک خیس نشه و پریدم توی آب .

 

    علی آقا منتظر بود .

    گزارش شناسایی رو دادم و خاک رو از لای آستین در آوردم . برق شادی توی چشماش جهید . به موحد - مسئول تبلیغات – گفت : برو دوربینت رو بیار ، این لحظه باید توی تاریخ ثبت بشه .

 

 ایام محرم و عاشورا بود . از خاک چند تا مهر درست شد . یکی اش همیشه توی سجاده علی آقا بود .

 

برگرفته از کتاب دلیل نوشته حمید حسام

   

دليل نوشته حميد حسام

 

   شهید حاج عبدالحسین برونسی فرمانده دلاور تیپ هجده جواد الائمه – روایت پنجم

 

 

خاطرات خانواده و همرزمان شهید حاج عبدالحسین برونسی

 اولین نفر

از زبان محمد حسن شعبانی همرزم شهید

 

    کله قندی ، گُل منطقه بود ؛ از آن ارتفاعات حساس و حیاتی . از بلندی آن جا ، دشمن به جاده های مواصلاتی و به منطقه ما تسلط داشت . همیشه از همان جا بود که مشکل برامان درست می کرد . توی عملیات آزاد سازی مهران هم همین مشکل پاپیچ بچه ها شد .

 

    یادم هست روز هفتم عملیات ، خیلی از مناطق مورد نظرمان آزاد شده بود .

    حتی سلسله ارتفاعات "S" و سلسله ارتفاعات " نعل اسبی" ((این ارتفاعات ، سمت چپ کاه قندی واقع شده بودند)) هم زیر پای بچه های ما بودند . ولی با همه این احوال ، اگر کله قندی دست دشمن می ماند ، نتیجه عملیات برای ما صفر بود .یعنی اصلاً تثبیت عملیات ، به آزادی آن ارتفاعات بستگی داشت .

 

    دشمن تمام هست و نیستش را گذاشته بود که آن جا را از دست ندهد . چند بار تک زدیم ، اما کله قندی همچنان به انتظار رسیدن قدم های بچه های ما ، لحظه شماری می کرد .

 

  روز هفتم عملیات ، خودِ عبدالحسین ، باز آمد توی گود . رفت سروقت گردان بلال ، که گردان تکاور بود . غلامی ، عسکری ، میرانی مقدم ((همگی به فیض عظیم شهادت نایل آمدند)) و چند تا دیگر از آن آر پی جی زن های هیکل دار و رشید را برداشت و با تأکید گفت : این کله قندی امروز باید آزاد بشه !

 

  فکر می کنم دو ، سه ساعتی مانده بود به ظهر که حمله را شروع کرد . عبدالحسین و آن چند تا آر پی جی زن ، رفتند تو نوک حمله ، بقیه گردان تکاور هم پشت سرشان .

 

    سرهنگ جاسم بالای ارتفاعات ، مثل مار زخم خورده ، به خودش می پیچید . جاسم ، پسر خاله و داماد صدام بود که با تعداد زیادی از نیرو های بعثی ، با چنگ و دندان چسبیده بودند به آن ارتفاعات . با آتش سنگینی که به دستور او رو سر بچه ها ریخته شد ، هر طور بود ، جلوی پیشروی شان گرفته شد . حالا عبدالحسین و بقیه ، پشت تخته سنگ ها و لابلای شیارها متوقف شده بودند . ولی معلوم بود هیچ کدام قصد برگشتن ندارند .

 

    حجم آتش ، بیشتر از طرف دشمن بود . یکهو سر و کله چند تا از هلی کوپتر هایش پیدا شد . یقین داشتیم برای بعثی ها آذوقه و مهمات آورده اند . بچه ها از پایین و از ارتفاعات بغل ، شروع کردند به ریختن آتشی شدید .کمی بعد ، هلی کوپتر ها دست از پا درازتر برگشتند .

 

    حالا فرصت خوبی بود برای ما . عبدالحسین نعره زد : الله اکبر .

    پشت بندش سریع بلند شد و شروع کرد به پیشروی . در همان حال آتش هم می ریخت . بچه ها هم به تبعیت از او ، دوباره حمله را شروع کردند . چیزی نگذشت که ورق به نفع ما برگشت و باز این ما بودیم که میدان دار معرکه شدیم .

 

    سرهنگ جاسم و نیروهایش تو بد وضعی گیر کرده بودند . حالا از چند طرف رو سرشان آتش می ریختیم . پُر واضح بود که دارند نفس های آخر را می کشند .فتیله آتششان هم هر لحظه پایین تر می آمد !

 

    کم کم اوضاع و احوال طوری شد که دو راه بیشتر برایشان باقی نماند ؛ یا باید تسلیم می شدند ، یا خودکشی می کردند .

    توی این حیص و بیص ، باز سر و کله هلی کوپترهای دشمن پیدا شد . این بار تعدادشان بیشتر نشان می داد و از طرز مانورشان هم معلوم بود که برای کار مهم تری آمده اند ؛ کاری مهم تر از ریختن آذوقه و مهمات . زده بودند به سیم آخر . قشنگ تا بالای ارتفاعات آمدند .

 

    عبدالحسین زودتر از بقیه قضیه را فهمید و فریاد زد : اومدن جاسم فرمانده شون رو ببرن ؛ امان ندین بهشون .

    خودش سریع یک گلوله آر پی جی زد طرف هلی کوپترها . بچه ها هم مهلت ندادند . هر کی با هر اسلحه ای که داشت ، آتش می ریخت طرفشان ؛ تیربارچی با تیربار می زد و دوشیکاچی با دوشیکا ؛ گلوله های آر پی جی هم همینطور ، یک کله شلیک می شد . این بار دو تا از هلی کوپتر ها را زدیم . با سر و صدای زیادی خوردند به صخره ها و منفجر شدند .

 

    هلی کوپتر های دیگر ، هلی برد کردند . انگار از طرف شخص صدام دستور داشتند هر طور شده سرهنگ جاسم را نجات دهند . آخرش ولی نتوانستند . ما همین طور به نوک ارتفاعات نزدیک تر می شدیم . آتشمان که بیشتر شد ، آنها دُمشان را گذاشتند روی کولشان و زدند به فرار .

 

    بچه ها با شور و هیجان زیادی قدم بر می داشتند و تخته سنگ ها را یکی بعد از دیگری رد می کردند . اولین نفری که پا گذاشت روی ارتفاعات کله قندی ، خود عبدالحسین بود . ((شهید برونسی در آن عملیات ، معاونت تیپ امام جواد علیه السلام را بر عهده داشت . به خاطر لیاقت و رشادتی که از خود نشان داد ، از آن به بعد در سِمَت فرماندهی تیپ مشغول شد . حتی آن ارتفاعات را می خواستند به نام او مزیّن کنند ، که به شدت ممانعت کرد .)) پرچم جمهوری اسلامی را آن بالا زد . خودش هم سرهنگ جاسم را اسیر کرد و کُلتش را از او گرفت .((این کُلت تا زمان شهادت آن شهید بزرگوار ، دست او بود که گاهی به شوخی به بقیه نشان می داد و می گفت : این یادگاری داماد صدامه ؛ همان کلت اکنون دست آقای سید کاظم حسینی می باشد که امید است ان شاءالله با درایت و موافقت مسئولین مربوطه ، به موزه مرکزی شهدا منتقل شود تا در معرض دید همگان قرار بگیرد .))

 

    جاسم باعث شهادت بهترین و مخلص ترین نیروهای ما شده بود . نیروهایی که هر کدام برای عبدالحسین حکم فرزند را داشتند و او برای رزمی شدنشان ، حسابی عرق ریخته بود و حسابی زحمت کشیده بود .

    حاجی وقتی  جاسم را دستگیر کرد ، چند تا از بچه ها هجوم بردند که او را به درک واصل کنند ، ولی عبدالحسین خیلی قاطع و جدی جلوشان را گرفت . با ناراحتی گفت : ما حق نداریم همچین کاری بکنیم .

 

    بچه ها ناراحت تر از او گفتند : اون از یک سگ هار بدتره ، باید همین حالا قصاص بشه .

    عبدالحسین گفت : اگر بنا باشه قصاص هم بشه ، مقامات بالا باید تشخیص بدن ، نه من و شما .

جلوی نگاه های حیرت زده بچه ها ، خودش راه افتاد که جاسم را ببرد عقب تحویل بدهد . می گفت : می ترسم بلایی سرش بیارن .

 

    در عین حال نتوانست این کار را به سرانجام برساند ؛ کمی جلوتر ، یکی از بچه ها از یک فرصت استفاده کرد و سرنیزه اش را تا دسته در شکم او فرو کرد .

 

بر گرفته از کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 خاک های نرم کوشک نوشته سعيد عاکف

                            الا که راز خدایی ............خدا کند که بیایی

 

هَذَا يَومُ الجُمُعَة

 

 

بیا بیا که سوختم ، ز هجر روی ماه تو

بهشت را فروختم ، به نیمی از نگاه تو

تمام عمر دوختم ، دو چشم خود به راه تو

به آن امید زنده ام ، که گردم از سپاه تو

خدا کند که بيايی

 

 

برات صبح

  پاهایش را روی زمین می کشیدند و به پیش می بردند . لبهایش خشکیده و دیدگانش خیره شده و رگ های گردنش کشیده شده بود . بر زمین افتاد . بر گرده اش نقش های چپ اندر قیچی تازیانه ، جوشیده و بیرون زده بود .

 

  او را به زحمت بلند کردند . چشمانش جایی را نمی دید . ضربه سنگین شلاق آن ها را از هم دریده بود و خون از پلک و سفیدی دیدگانش می ریخت و لخته می شد . دندان های شکسته اش به او اجازه سخن گفتن نمی داد .

 

  چهره ای تکیده و استخوانی داشت . لاغر و زرد رنگ و بادصورت و کوسه ای . خاک آلود و خونین . حجم درد را با بند بند وجودش احساس می کرد . صدای جیرینگ جیرینگ زنجیرش ، فضا را انباشت . زیر فشار زنجیرو کُند ، خسته حال و بسته بال ، زار می زد و نک و نال می کرد .

 

  صدایی زمخت و نتراشیده در هوا پیچید :

  «جلاد ، این مرد را همین ساعت به میدان شهر می بری و در حضور مردم حلّه گردنش را می زنی . تا او باشد خیره سری و گستاخی نکند . کارش به جایی رسیده که به مقدسات ما بد و بیراه می گوید . بلایی سرت بیاورم که مرغان هوا به حالت گریه کنند . با بد کسی در افتادی !»

 

  همهمه شد .

  - «چه خبر است ؟ این بگومگوها برای چیست ؟»

پیرمردی عصازنان جلو آمد و با طمأنینه گفت :

  «ابوراجح پیرمرد است و آنقدر کتک خورده و مجروح است که خود به خود همین امشب خواهد مُرد . امیر چرا در خون او شریک شود ؟»

  زهرخندی زد و گفت :

  «بد هم نمی گویی . این تن لش را هر چه زودتر به خانه اش ببرید ... باشد که رفتار امروز ما با او ، درس عبرتی برای دیگران باشد .»

 

  پاهای مرد از دو طرف کشیده شد و فریادش تکه تکه گشت و تنه اش همراه فریاد جگرخراشی از تالار قصر به بیرون منتقل شد . به هر جان کندنی بود ، او را به خانه اش رساندند . کلبه ای نیمه ویرانه در دل شهر ، که فقر از سر و رویش می بارید .

 

  خانواده و اقوام با دیدگان پرترحم و پروحشت ، ناظر مرگ دهشتناک او بودند . هر بار که دست همسرش برای شستن خون ها به زخمی نزدیک می شد ، فریادش گوش فلک را کر می کرد . بسترش سرخ شده بود و خون از تمام بدنش بر لحاف و تشک چهل تکه فرو می ریخت . صحنه های دردآلود و غم انگیز ، روح فرزندانش را می خراشید .

 

  شب بود و سکوت دلنشین نیمه شب .

  شب بود و غریبی دل خستگانِ مظلوم و بی پناه .

  شب بود و هجوم لحظه های به خون نشسته در عمق اندوه .

  شب بود و واپسین دقایق زندگی آزادمردی از قبیله نور .

 

  ابوراجح دندان هایش را به هم می فشرد و مویه می کرد . حاکم ستم پیشه حلّه ، مرجان صفیر ، صبح احضارش کرده بود . او را به باد فحش و ناسزا گرفت . میانه خوبی با شیعیان نداشت و با یک گزارش دروغ، بی گناهان را مجازات می کرد .

 

  هر چه اصرار کرد بگویند چه کرده و چه گفته ، سوالش را کسی پاسخ نگفت . بدون بازجویی بر سرش ریختند و چوب و چماق بود که بر بدنش ، سهمگین ، فرود می آمد . دندان و بینی و دست و پایش را شکستند . زبانش را بیرون آورده و به سیم های آهنی بستند .

  بینی او را سوراخ کرده و ریسمانی از مو داخل آن نموده و سر آن را به مأمورین دادند تا او را در کوچه های شهر بگردانند . لباس هایش را تکه تکه کرده و با بدن نیمه عریان ، پیش روی همشهریانش ، او را مسخره نمودند .

 

  به زحمت نفس می کشید . چشم هایش بر روی هم رفت . خواب ، برای او تسکین بود ، درمان بود و شاید هم پیوند او با آن دنیا و بریدن از این جهان .

  

  سحر چشم وا کرد و تاریکی را از شهر تاراند . آفتاب ، روز را بیدار کرد . زندگی بار دیگر در حلّه جان گرفت و خورشید در کوچه ها و کوی و برزنِ شهر وول می خورد .

 

  صدای ملکوتی نماز و نیاز ، همه را از خواب بیدار کرد . سراسیمه و پریشان به اتاق ابوراجح دویدند . چشم می دید و عقل باور نمی کرد . او به تمام قامت ایستاده بود و دست هایش را جلو آورده و قنوت می خواند :

  «ربِّ اشرَح لی صَدری وَ یَسِّرلی اَمری وَاحلُل عُقدَةً مِن لِسانی یَفقَهوا قَولی»

 

  بدن ، سالمِ سالم بود . از زخم دیروز ، هیچ اثری دیده نمی شد . سرِحال و چاق و خوش صورت شده بود . گونه هایش سرخ و چهره اش در تابش نور آفتاب می درخشید .

  نماز را که تمام کرد ، سر برگرداند و به جمعِ حیران لبخند زد و سلام گویان از جا برخاست . شادابی و طراوت در وجودش موج می زد . کسی به خود جرأت نمی داد پا پیش کذارد و سخنی بگوید . همه بُهت زده او را می نگریستند .

 

  خندید و زبان گشود .

  «چه کسی بود که سروصدا می کرد ؟ انگار با کسی داشت بگومگو می نمود ؟»

  همسرش با لکنت زبان پاسخ داد :

  «من ... من ... من ... بودم ... صدای مناجات و راز و نیاز شنیدم ... فریاد زدم چه کسی اول صبح دارد با صدای بلند نماز می خواند ؟ مگر نمی داند ما مریض داریم ... ؟»

  کلامش را پِی گرفت :

  «خوب ، حالا چرا این طور به من زُل زده اید؟ این لباس ها و رخت خواب خونی را بیرون ببرید . نان و شیری هم برایم مهیا کنید که سخت گرسنه ام !»

 

  دوره اش کردند .

  - «ابوراجح ، باید بگویی چه شده است ؟ ما حتی لباس های سیاهمان را ... »

  «می گویم ، عجله نکنید . اول به شکرانه نعمت سلامتی دوباره ام صلوات بفرستید .»

  طنین صلوات اتاق را نورباران کرد و رایحه ای دل انگیز فضا را پوشاند .

 

  - «نیمه شب بود و من در انتظار فرشته مرگ ، لحظه شماری می کردم . امیدم به خدا قطع نشده بود و مدام خدا ، خدا می نمودم .انگار کسی به من گفت : متوسل شو . با سوز و گداز آقا را صدا کردم و از او یاری خواستم .

  ناگهان دیدم اتاق پر از نور شد . حضرت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه الشّریف را مشاهده نمودم که به اتاق من آمده و دست مبارک خود را به روی من کشیدند . درد و رنج و زخم هایم را فراموش کرده بودم و محو جمال دل آرای امام شده بودم .

 حضرت فرمودند :

  «از منزل بیرون برو و برای مخارج عیالت کار کن . خدا تو را شفا عنایت فرموده است .»

 

  خبر شفای ابوراجح دهان به دهان گشت و امیر امر به احضار او داد . وقتی قصه ابوراجح را شنید و جسم سالم و شاداب او را دید ، از ترس به خود لرزید . دستور داد تا از این پس کسی به شیعیان توهین و یا بدرفتاری نکند . خلعتی زیبا و چند کیسه طلا به ابوراجح بخشید و نیّت کرد از آن پس ، روی خود را به مقام صاحب الامر (عج) در حلّه نماید . بر خلاف روزهای پیش .

 

  همین که ابوراجح از درب قصر بیرون زد ، شیعیان او را روی دست ها بلند کردند و تا مقام پیش بردند ...

 

نجم الثاقب ص 307 – 308 ؛ منتهی الآمال ص 533 – 534

 

برگرفته از کتاب نگاه سبز "ملاقات با امام زمان (عج)" نوشته : حسن جلالی عزیزیان

 

 

 یاد و خاطره شهید غلامعلی رجبی (شاعر شعر فوق) گرامی باد .

شهيد غلامعلی رجبی