فرمانده گردان میثم ، دوبار شهید شد

فرمانده گردان میثم ، دوبار شهید شد

سردار شهيد «عباس شعف»، فرمانده گردان ميثم از لشكر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و اله و سلم) ‌در آخرين مرحله و در آستانه پيشروي به سوي آزادسازي نهايي ‌خرمشهر، شربت گواراي شهادت را نوشيد.

به سال 1338 عباس‌ در تهران متولد شد‌ و‌ پس از پشت سر گذاشتن دوران ابتدایی و پشت سر گذاشتن دو سال از نظام قدیم متوسطه تحصیلی به دلیل فوت پدرش، درس و مشق خود را رها کرد و در یک کارخانه چای مشغول به کار شد تا کمک خرج خانواده باشد.

او پس از تغییر نظام آموزشی قدیم به جدید، دوباره ادامه تحصیل داد. پایان تحصیلات متوسطه عباس، همزمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی (ره) بود‌. عباس به دلیل گرایش‌های مذهبی، همواره تلاش می‌کرد تا یکی از مبلغین نهضت اسلامی مردم ایران باشد.


وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به جرگه پاسداران انقلاب پیوست و در دوره آموزش 12 سپاه، آموزش نظامی را گذراند و سپس برای ادامه خدمت به فرودگاه مهرآباد تهران معرفی شد.

همزمان با یورش ارتش بعثی به خاک میهن اسلامی ایران، عباس با پافشاری فراوان، خود را به مناطق عملیاتی رساند و در محور قصر شیرین سر پل ذهاب به همراه همرزمانش همچون محسن وزوایی ، علیرضا موحد دانش ، اصغر رنجبران و ... عملیات‌‌ موفقی بر ‌ارتفاعات بازی دراز انجام دادند، که در یکی از همین عملیات‌ها، شعف به شدت مجروح شد و دوستانش به خیال اینکه او شهید شده، وی را همراه پیکرهای شهدا به معراج شهدا بردند. او پیش از آغاز عملیات الی بیت المقدس به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) منتقل شد. نخست به عنوان جانشین گردان میثم و سپس به سمت فرمانده این گردان در عملیات شرکت کرد. در مرحله نخست این عملیات نیز به شدت مجروح شد، به گونه‌ای که در پشت بی سیم، خبر شهادت او را ‌به حاج احمد متوسلیان اعلام کردند. اما این بار هم عباس شهید نشده بود و گویا تقدیر وی چنین نگاشته شده بود که در آستانه ورود به خرمشهر، شهد شیرین شهادت را نوش جان کند.
 عباس پس از بهبودی نسبی و فرار از بیمارستان دوباره به خط مقدم بازگشت و در مرحله سوم عملیات الی بیت المقدس، به تاریخ 27 /2/ 61 تنها یک هفته پس از شهادت دوست صمیمی اش محسن وزوایی‌ و در حالی که مزدوران بعثی درون خرمشهر در محاصره کامل بودند و شهر در آستانه آزاد‌سازی بود، وی نیز به جمع یاران شهیدش پیوست.
خاطره مجروحیت شعف در ارتفاعات بازی دراز از زبان خودش:

شب دوم اردیبهشت 1360 بود. به خط اول پدافندی کماندوهای بعثی رسیدیم. درگیری خیلی سختی بود. آن شب من به همراه نیروهای دسته‌ام تا عمق مواضع دشمن نفوذ کرده بودیم. دشمن از همه سمت ما را زیر آتش گرفته بود. لحظه‌ای رگبار گلوله‌ها و آتش خمپاره‌ها قطع نمی‌شد و ما مقاومت می‌کردیم؛ نا غافل ضربه‌ای محکم به سینه‌ام خورد. دود و بوی باروت همه جا را پر کرده بود. من خودم را میان زمین آسمان دیدم و بعد به زمین کوبیده شدم. از همه جای بدنم خون جاری بود. چشم‌هایم جایی را نمی‌دید و دست و پایم به فرمان من نبودند. فقط صداهایی را می‌شنیدم که می‌گفتند:
- بچه‌ها! برادر شعف شهید شده.
- بعثی‌ها دارن میان.
- عقب‌نشینی کنید.
- مجروحا رو به عقب ببرین.

دیگر هیچ چیز نفهمیدم. بعثی‌ها بالای سرم آمدند. یکی از آنها می‌خواست تیر خلاصی ‌به من بزند؛ اما دیگری لگدی به پهلویم زد و با پوتین دست شکسته ام را فشار داد. درد تمام وجودم را گرفت، ولی صدایی از دهانم بیرون نیامد. همین کار باعث شد تا به من تیر خلاص نزنند اما من چقدر مشتاق آن تیر خلاصی بودم. آنها که رفتند، سرما و درد به سراغم آمد. یکی از پاهایم خرد شده بود، دست راستم شکسته بود، ترکشی پهلویم را سوراخ کرده بود و چند تا ترکش ریز و درشت هم سر و صورتم را غرق خون کرده بودند.

در آن ظلمت شبانه، خودم بودم و خدا. غرق مناجات بودم که از دور شبحی دیدم. اول فکر کردم دوباره بعثی‌ها هستند. نزدیک که شد، دیدم تو ( محسن وزوایی) هستی! فکر کرده بودی من شهید شدم و آمده بودی تا جسدم را به عقب ببری. آخر من تک پسر بودم و مادرم مرا به دست تو سپرده بود. اول کلی گریه کردی و بعد یک سجده طولانی انجام دادی. جنازه مرا روی دوش خودت انداختی و از میان خطوط پدافندی بعثی‌ها عقب بردی و به دست نیروهای معراج شهدا سپردی. غافل از اینکه من هنوز زنده بودم و توفیق شهادت نصیبم نشده بود. در معراج شهدا علایم حیاتی را در من دیدند و سریع مرا به بیمارستان منتقل کردند و بعد از مدتی بهبودی حاصل شد. دیگر تو را ندیدم تا این که آن روز آمدی بیمارستان و ... .

احلی من العسل

شهد شیرین شهادت

اللهم الرزقنا

احلی من العسل



هیچ می دانی که رمل و ماسه چیست ؟
بین ابروها رد قناسه چیست ؟


رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
ار کاروان چه ماند جز آتشی به محمل



ای کشتگان عشق برایم دعا کنید
یعنی نمی شود که مرا هم صدا کنید ؟



ای رها گردیدگان آن سوی هستی قصه چیست ؟



ای سفر کرده به افلاک به یادت هستیم



این همان همسنگر دیروز توست



شهدا سنگ نشانند که ره گم نکنیم



روزگاری با شهیدان بوده ایم ، افسانه نیست



چون چاره نیست می روم و می گذارمت
ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت



از بزم طرب باده گساران همه رفتند
ما با که نشینیم که یاران همه رفتند


بطلبید

بطلبید

بطلبید

بطلبید

بطلبید

برای مشاهده سایر تصاویر زیبای لحظات ناب شهادت کلیک کنید

هنوز جنگ ادامه دارد



هنوز جنگ ادامه دارد


جنگ تمام شده ولی همچنان مشکلات و چالشهایی مانند رسیدگی به جانبازان و رزمندگان دوران دفاع مقدس ، ترویج فرهنگ ایثار و شهادت ، پیگیری غرامت جنگی و آلودگی محیط زیست مناطق جنگی هنوز به قوت خود باقی است . متن زیر روایت دوران بعد از جنگ و انچه بر سر ایران آمده است.

روایت دوران بعد از جنگ

جانبازان ، همچنان به دنبال اثبات جانبازی

هنوز جنگ ادامه دارد

ولی ماجرای بعد از جنگ همین جا به پایان نمی رسد. در این میان ده ها هزار جانباز شیمیایی و اعصاب و روان که مدرکی برای اثبات قربانی بودن خود ندارند سالهاست در انتظار رای کمیسیونهای پزشکی بنیاد شهید هستند تا جانبازی خود را اثبات کنند. در این میان تعداد زیادی از این جانبازان در این سالها غریبانه شهید شده و نامشان هیچگاه به عنوان شهید ثبت نشده است.

تعطیلی ترویج فرهنگ ایثار و شهادت

روایت هشت سال دفاع مقدس و روایت سالهای بعد از جنگ دو روایت متفاوت است. در دوران بعد از جنگ هیچ نهاد و سازمان و گروهی مسئولیت ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه را به درستی انجام نداد و همین موجب شد زوایای پیدا و پنهان نعمتی به نام جنگ تحمیلی برای نسل های جدید جامعه کم رنگ شده و منتقل نشود . هفته های دفاع مقدس یکی پس از دیگری آمد و رفت و تنها بیلبوردها و پارچه نوشته ها و تبریکها باقی ماند . هر چند اقداماتی مانند ایجاد باغ موزه دفاع مقدس در تهران یا برخی شهرها نقطه عطفی در زنده کردن این ایام است ولی جای خالی بسیاری از سازمان های مسئول همچنان به چشم می خورد.

ولی گفتن از دوران پس از جنگ بسیار تلخ تر از دوران دفاع مقدس است . سینمای دفاع مقدس، تئاتر دفاع مقدس، سریال و فیلمهای تلویزیونی، نشر و کتاب، جشنواره و سمینار و صدها اقدام هنوز نتوانسته است با نسل جدید ارتباط برقرار کند. به قول یکی از جانبازان دوران دفاع مقدس که می گفت: 50 سال بعد جوانان به دنبال ما می گردند تا عکس یادگاری بگیرند. تکه ای از وسایل ما را می خواهند و یا یک یادگاری و دست خط ولی ما آن زمان نیستیم.

رزمندگان ، فراموش شدگان جنگ

اگر از موضوع فراموش شده ترویج فرهنگ ایثار و شهادت عبور کنیم نوبت به رزمندگان جنگ می رسد. آنهایی که هشت سال جنگیدند و امروز در غبار زمان و سختی های زندگی فراموش شده اند . هر چند گروه زیادی از رزمندگان جنگ از فیض شهادت و جانبازی بی نصیب ماندند ولی تاثیرات پس از جنگ هنوز در روح و جسم آنان باقی مانده است. سوال اینجاست آیا سازمانهای مسئول اقدامی برای پایش سلامت رزمندگان کرده اند؟ آیا رزمندگان دوران دفاع مقدس تسهیلات دریافت می کنند؟ آیا خانواده آنها از خدمات رزمنده ای سرپرست خانوار بهره مند هستند؟ که پاسخها مشخص است! چرا که لایحه حمایت از ایثارگران سالهاست در کش و قوس مجلس و مجمع تشخیص مصلحت خاک می خورد.

هنوز جنگ ادامه دارد

بله ما داریم در مورد مشکلات رزمندگان، جانبازان و جامعه پس از جنگ تحمیلی سخن می گوئیم . از سردشت با هزاران جانباز شیمیایی که هنوز پزشک متخصص جانبازان شیمیایی ندارد. از خاک مناطق جنگی که هنوز آلوده  است و محیط زیست هیچ اقدامی برای پایش خاک مناطق جنگی نکرده است. از کشف بمب شیمیایی در سردشت تا مینهایی که هنوز روستائیان و شهروندان غرب کشور را و مناطق مرزی را تهدید می کند.

ما از هشت سال جنگ تحمیلی سخن می گوئیم که 22 سال از ان گذشته ولی آثارش همچنان باقی است. از خرمشهری که عروس خاورمیانه بود و هنوز مردمانش انگار در شهری جنگ زده زندگی می کنند. از خوزستان و ایلام غرب و بانه می گویم. آری هنوز آثار جنگ باقی است انگار هنوز جنگ ادامه دارد. وقتی صدای نعره های جانباز اعصاب و روان را از خانه اجاره ای در یافت آباد می شنوم، وقتی دستان پینه بسته همسر جانباز 5 درصد شیمیایی در شالیزار را می بینم که برای تامین داروی همسرش کار می کند  به خود می گویم آری هنوز جنگ ادامه دارد.

بهتر است برای یکبار هم شده گروهی متخصص و کارشناس و دلسوز دور هم بنشینند و محاسبه کنند برای بازماندگان از جنگ چه اقداماتی انجام شده، وضعیت ترویج فرهنگ ایثار چیست؟ چقدر هزینه شده و چه پولهایی به بهانه های واهی هدر رفته است. کدام راه را اشتباه رفتیم و در کدام برنامه موفق بودیم. و سوال آخر اینکه ما بعد از شهدا چه کردیم ؟

شوخی های خاکی

لا اضحك


مسلط به زبان عربی

ساعت های 1 و 2 نیمه شب بود كه در میان همهمه و شلیك توپ و تانك و مسلسل و آرپی چی و غرش هواپیماهای دشمن در عملیات بزرگ كربلای 5 ، فرمانده تخریب بعد از چندین بار صدا زدن اسم من ، بالاخره پیدایم كرد و گفت : حمید هرچه سریعتر این اسرا را به عقب ببر و تحویل كمپ اسرا بده . سریع آماده شدم.

سی و دو نفر اسیر عراقی كه بیشترشان مجروح بودند ، سوار بر پشت دو دستگاه خودروی تویوتا شدند و من با یك قبضه كلاش تاشو با نشستن بر پنجره خودرو دستور حركت خودروها را به سمت كمپ اسرا صادر كردم مسافتی طی نكرده بودیم كه متوجه شدم چند اسیر عراقی به من نگریسته و اسمم را صدا زده و با هم میخندند. اول تعجب كردم كه اینها اسم مرا از كجا میدانند . زود به خاطر آوردم صدا زدن های فرمانده مان را كه به دنبال من میگشت و عراقیها نیز یاد گرفته بودند . من با 18 سال سنی كه داشتم از لحاظ سن و هیكل از همه آنها كوچكتر بودم. بگی نگی كمی ترس برم داشت . گفتم نكند در این نیمه شب ، اسرا با هم یكی شوند و من و راننده بی سلاح را بكشند و فرار كنند.

دنبال واژه ای گشتم كه به زبان عربی  معنای نخندید یا ساكت باشید ، بدهد . كلمه « ضحك » به خاطرم آمد كه به معنای خنده بود. با خودم گفتم : خوب اگر به عربی بگویم نخندید ، آنها می ترسند و ساكت می شوند . لذا با تحكم و بلند داد زدم «لا اضحك». با گفتن این حرف علاوه بر چند نفری كه می خندیدند ، بقیه هم كه ساكت بودند شروع به خنده كردند . چند بار دیگر «لا اضحك» را تكرار كردم ولی توفیری نكرد.

سكوت كردم و خودم نیز همصدا با آنها شروع به خنده كردم. چند كیلومتری كه طی كردیم به كمپ اسرای عراقی رسیدیم و بعد از تحویل دادن 32 اسیر به مسئولین كمپ ، دوباره با همان خودروها به خط مقدم برگشتیم . در خط مقدم به داخل سنگرمان كه بچه های تخریب حضور داشتند رفتم و بعد از چاق سلامتی قضیه را برایشان تعریف كردم. بعد از تعریف ماجرا ، دو سه نفر از برادران همسنگر كه دانشجویان دانشگاه امام صادق (ع) بودند و به زبان عربی نیز تسلط داشتند ، شروع به خنده كردند و گفتند فلانی می دانی به آنها چه می گفتی كه آنها بیشتر می خندیدند تو به عربی به آنها می گفتی « لا اضحك » كه معنی آن می شود « من نمیخندم» و برای اینكه به آنها بگویی نخند یا نخندید ، باید می گفتی « لا تضحك » ................. آنجا بود كه به راز خنده عراقیها پی بردم.



برای مطالعه سایر وقایع مربوط به بخش

شوخی های خاکی

کلیک کنید

آیا فقط من جگرگوشه پدر و مادرم هستم ؟

آیا فقط من جگرگوشه پدر و مادرم هستم ؟

سردار شهید حسین علی قجه‌ای، برای شرکت در عملیات فتح‌المبین با سمت فرمانده گردان سلمان فارسی لشکر ۲۷ محمدرسول الله ـ صلّی الله علیه و آله و سّلم ـ به جبهه جنوب رفت. عملیات بیت‌المقدس و جاده اهواز ـ خرمشهر در تاریخ ۱۵ /۲/ ۱۳۶۲ جایگاه عروج این سردار ملی و افتخار‌آفرین ایران بزرگ است. او در ‌۲۵ سالگی شربت شهادت را نوشید و بر اثر اصابت گلوله به سرش به دیدار معبودش شتافت.

آثار باقی مانده از شهید

او دفترچه یادداشتی با جلد آبی داشت که بیشتر دوستانش آن را به یاد دارند. صفحات درون آن را به جدول‌های محاسبه نفس و گناهان روزانه تبدیل کرده بود. او هر روز کارهای خود را بررسی می‌کرد و از نفس خویش حساب می‌کشید. به محض این که بحثی پیش می‌آمد، سریع ‌جدول‌ها را علامت می‌زد و شب که می‌شد، با بررسی آن‌ها تلاش می‌کرد در روزهای بعد میزان کارهای نیکش را بالا ببرد.

با نگاه به این دفتر، برخی از اعمال او را از دیده می‌گذرانیم:

سکوت در برابر باطل! شب ۱ /۱۰/ ۵۸ در تاکسی سوار شدم، ترانه گذاشته بود. اخطار نکردم که راننده ضبط را خاموش کند.
شهید قجه‌ای سعی می‌کرد از ساعات کار به نحو احسن استفاده کند. او به نظم و انضباط توجه بسیار داشت‌ و همین توجه به نظم بود که از او در میدان‌های نبرد فردی پیشرو ساخت.

در یکی از صفحات دفترچه او می‌خوانیم:

بی‌نطمی در کار: روز شنبه، بدون اینکه کار مثبتی انجام دهم گذشت.‌ از‌‌ همان اول صبح، کارم با برنامه و نظم پیش نرفت؛ برای صرف صبحانه خیلی وقت تلف کردیم.‌

شهید قجه‌ای در روزگاری که بسیاری برای راحت زیستن، مصلحت اندیشی، تنبلی و...‌ در انجام فرائض دینی خود کوتاهی می‌کنند، نسبت به نماز خویش اهمیت بسیاری قائل بود. او نمازی را خوشایند پروردگار می‌دانست که روح بندگی و کوچکی در برابر پروردگار در آن جلوه‌گر باشد. از یادداشت‌های او می‌شود فهمید که در زندگی خویش چه اندازه در برابر خدای خویش اخلاص داشت و نماز را چگونه به پا می‌داشته ‌و او خود را مقید کرده بود که با شنیدن صدای اذان، نماز به پا داشته و از انجام هر کار دیگری بپرهیزد.
نماز بدون دقت: شب هنگامی که اذان می‌گفتند، چون در جایی مستقر نبودم، نتوانستم نمازم را سر وقت بجا بیاورم.

شنبه ظهر خیلی ناراحت بودم، هر شخص آگاه و فهمیده در اوج ناراحتی به نماز می‌ایستد تا آرامش پیدا کند، ولی چون من این شناخت را ندارم، ناراحتی‌ام باعث شد که نماز بی‌روح بخوانم.

چهارشنبه، نماز بدون وقت: ظهر چون سرپرست نگهبانی بودم، نتوانستم سر وقت نماز بخوانم.
نماز بدون وقت مغرب: چون برای آموزش به پادگان رفته بودم، هنگام برگشتن، اذان گفته بودند، نمازم دیر شد.

نماز بی‌روح: روز چهارشنبه به قدری گرفته و در خود فرو رفته بودم که یادم رفت رکعت چندم را می‌خوانم.

حسین همواره سعی می‌کرد اخلاق حسنه اسلامی را رعایت کند و از برخوردهای تند بپرهیزد.

برخورد با مردم: ۸ /۲/ ۵۸ به علت تأثیر ناراحتی از زخمی بودن هاشم سلیمیان و حرف گوش نکردن او کمی در خانه ناراحتی کردم.
روز چهارشنبه برخورد با مردم: چون یکی از دوستان روی عهد و پیمان خود سستی کرده بود، ناراحت بودم و حتی وقتی سعی کردم، نتوانستم بخندم، چون حق داشتم و رنج می‌بردم.

اخلاق و رفتار. روز دوشنبه. با مادرم سر اشتباهی که کرده بود، ناراحتی کردم و بعد از یکی دو ساعت معذرت خواستم و با بچه برادرم هم تند صحبت کردم. باید سعی کنم تکرار نشود. سردار شهیدحسین قجه‌ای برای لحظه لحظه خویش برنامه گذاشته بود تا از اتلاف وقت و بطالت جلوگیری کند. او در ۲۴ ساعت، ‌شش ساعت می‌خوابید و برای تفکر ارزش بسیاری قائل بود.

در جایی از دفترچه آبی او می‌خوانیم:

شنبه درباره تفکر: به هیچ وجه کار فکری پیش نیامد و دلیل آن این است که نظم در کارم نبود.

تفکر: روز پنجشنبه فکر کردم، حتی از یک ساعت هم خیلی زیاد‌تر، البته فکر نبود، خود‌خوری بود. در کنار پرورش روح و روان، پرورش جسم نیز جایی خاص در برنامه روزانه او داشت. غالبا صبح‌های زود، پس از نماز ورزش می‌کرد، با کوهستان و کوه‌های سر به فلک کشیده مأنوس بود.
در سطوری از دفترچه‌اش می‌خوانیم: «... شنبه درباره ورزش: امروز ورزش نکردم و دلیلش هم تنبلی است.‌
پرهیز از بیهوده‌گویی، یکی از دیگر اموری بود که شهید قجه‌ای به آن توجه داشت.

روز پنجشنبه بیهوده‌گویی: طی روز چند مورد تقریبا سخنان کوتاه و بیهوده‌ای به زبان آوردم.‌

او خود را مقید کرده بود که روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه بگیرد و تا هنگام شهادت نیز بر این امر پایدار بود. شهید قجه‌ای از غیبت کردن حتی پشت سر‌ دشمنان نیز پرهیز می‌کرد. هنگامی که مجبور شده بود به قول خودش غیبتی بکند، در دفترچه آن را این گونه عنوان می‌کند:

روز پنجشنبه، غیبت: بنا به وظیفه شرعی لازم دانستم برای لوث کردن بعضی از منافقان غیبت کنم. چون روز جمعه روز رأی گیری بود، مجبور شدم برای لوث کردن بعضی چهره‌ها، افشایشان کنم. ولی در برخی موارد بی‌خود بود، چون شنوندگان خود اطلاع داشتند.
مطالعه از جمله کارهایی بود که شهید قجه‌ای برای آن، جایگاهی ویژه در برنامه‌ریزی‌اش قرار داده بود. اگر روزی موفق نمی‌شد، مطالعه کند، به سادگی از آن نمی‌گذشت و به خود گوشزد می‌کرد که روز بعد کمبود آن را جبران کند.
مطالعه: در روز شنبه مطالعه نکردم.
روز دوشنبه: نه کار مثبتی انجام دادم، نه ‌مطالعه کردم. وقتی هم که خواستم مطالعه کنم خوابم برد.

شهید قجه‌ای که خود از خانواده‌ای مستضعف بود، هیچ ‌گاه گرسنگان و مستمندان را از یاد نمی‌برد. او برای هر لقمه‌ای که می‌خورد، محاسبه داشت. در حالی که عده‌ای به آنچه می‌خوردند و اسراف و تبذیری که می‌کنند، هیچ اهمیتی نمی‌دهند، او برای کمترین چیز‌ها از خود بازخواست می‌کرد:

اسراف در غذا: روز چهارشنبه در خوردن نارنگی زیاده روی کردم و به آنهایی که ندارند بخورند، فکر نکردم.‌
او مصداق بارز «حاسبو اقبل آن تحاسبو» و «موتو اقبل آن تموتوا» بود. او پیش از آنکه دچار محاسبه آخرت شود،‌ کردار خویش را در دنیا به محاسبه کشید و پیش از آنکه مرگ به سراغش بیاید، عاشقانه مرگی سرخ را برگزید.

در ابتدای دفترچه آبی او سه جمله نوشته است:

ـ پایه‌های اسلام چیست؟
ـ چگونه می‌توان زیست؟
ـ بخش به یاد ماندنی

نامه‌ای از شهید حسین قجه‌ای

سلام و درود به تمام شهیدان صدر اسلام تاکنون. عزیزانم چند روز دیگر به عاشورا مانده است؛ به روزی که به انسان درس آزادگی و درس شهادت می‌دهد و می‌آموزد که بهترین و عزیز‌ترین و پاک‌ترین رهبران اسلامی که لیاقت داشتند در آن و برای آن به شهادت رسیدند و این را صریحاً بگویم هیچ ناراحت نباشید و ناراحتی شما به جز کفر و گناه چیز دیگری ندارد. آیا فقط من جگرگوشه پدر و مادرم هستم؟! در صورتی که اسلام در خطر است آیا حضرت علی‌اکبر (ع)، حضرت قاسم (ع)، و غیره‌ها جگرگوشه مادرشان نبودند؟ آیا من از تمامی آنهایی که هر روز بمب‌های متجاوزان، باعث می‌شود تا به شهادت برسند و نهال اسلام را آبیاری کنند، عزیزترم؟!
آیا زندگی را دوست دارید که فرزندتان در کنارتان باشد و به حریم اسلام تجاوز کنند و به نوامیس ملت دست درازی کنند؟آن چنان که در شهرهای مرزی خرمشهر و غیره می‌کنند؟ کمی به خود آیید و خیلی گسترده‌تر فکر کنید. خداوند انشاء‌الله به همهٔ برادرانم، خواهرانم، ‌اقوام نزدیکم و همه و همهٔ همشهریانم شناخت بیشتر و پاکی و تقوا عنایت کند و صبر و استقامت را به تمام مسلمانان اعطا‌ کند. خانوادهٔ عزیزم و اقوام مهربانم، آرزو دارم طوری پرورش پیدا کنید و در راه خدا و جامعه باشید که از وجود همهٔ شما من افتخار کنم.

احلی من العسل

شهد شیرین شهادت

اللهم الرزقنا

احلی من العسل












از بزم طرب باده گساران همه رفتند
ما با که نشینیم که یاران همه رفتند


بطلبید

بطلبید

بطلبید

بطلبید

بطلبید

برای مشاهده سایر تصاویر زیبای لحظات ناب شهادت کلیک کنید

به بهانه دهم اردیبهشت ، سالروز شهادت شهید محسن وزوائی

به بهانه دهم اردیبهشت ، سالروز شهادت

شهید محسن وزوائی



نماز عشق

اطراف ما را تاریکی مطلقی فراگرفته. به هر سمت چشم می‌اندازم، جز سیاهه‌ای از تپه‌ها و شیارهای کوچک و بزرگ، چیز دیگری به نظرم نمی‌آید. چهرهٔ برادر وزوایی کمی آشفته به نظر می‌رسد. به او نزدیک می‌شوم و می‌گویم: «آقا محسن، مشکلی پیش آمده؟ کمکی از من بر‌می‌آید؟» پاسخی به من نمی‌دهد؛ اما گوشی بی‌سیم را به دهانش نزدیک می‌کند.

می‌خواهد چیزی بگوید:
 ـ احمد احمد، وزوایی.

دوباره تکرار می‌کند:
 ـ احمد احمد، وزوایی

حاج احمد (متوسلیان) پاسخ او را می‌دهد:

 ـ محسن محسن، احمد هستم. وضعیت، وضعیت شما چطور است؟
 ـ احمد جان خوب گوش کن! ما دیگر نمی‌توانیم راه برویم، مفهوم است.
 ـ محسن محسن، احمد هستم، پیام شما به هیچ وجه مفهوم نشد!
 ـ احمد جان، چطور مفهوم نشد؟ ما گم شدیم، مفهوم است؟!



شهید وزوایی جزو دانشجویان تسخیرکننده لانه جاسوسی بود

دیگر همه نفرات ستون گردان فهمیده‌اند که ما گم شده‌ایم. برادر وزوایی ستون نیرو‌ها را‌‌ همان جا روی زمین می‌نشاند و خود کمی آن سو‌تر تکبیره الاحرام می‌گوید و به نماز می‌ایستد؛ نمازی از سر اخلاص و دلتنگی. پس از ادای سلام نماز، دست نیاز به درگاه خدا دراز می‌کند و او را به یاری می‌خواهد.

صدای نفس‌ها، اما نه، صدای ناله‌های او را می‌شنوم که می‌گوید: «خدایا الآن تمام مردم ایران چشم انتظارند. مادران و پدران شهدا در التهابند. قلب امام نگران این حمله است. در این حمله، نه آبروی ما بندگان حقیرت، بلکه آبروی اسلام در میان است. خدایا اگر می‌دانی که نیتهای ما خالص و فقط برای توست، یاری‌مان کن. راه را نشانمان بده. خدایا تو برای موسی (ع) دریا را شکافتی و راهش دادی. تو برای محمد (ص) غاری را قرار دادی و به امر تو عنکبوت بر درگاه آن تار تنید. خدایا ما کوچک‌تر از آنیم که درخواست کنیم برای ما کاری انجام بدهی. پس خداوندا تو را به حق امام زمان (عج)، تو را به حق نایبش خمینی، ترا به حق حسین (ع) که ما به خونخواهی او قیام کرده‌ایم، قسم‌‌ات می‌دهم ما بندگان حقیر و ضعیف را از این درماندگی نجات ببخش‌».

تقریباً نزدیک‌ترین فرد به برادر وزوایی من بودم. در آن لحظات نفسگیر، صدای ناله‌های او دلم را کباب کرده بود.‌‌ همان جا نشستم و هم آوا با او، من هم ناله سر دادم.

پس از مدتی، برادر وزوایی سروقت نیروهای گردان آمد و گفت: «برادر‌ها، حضرت پیامبر دعای معروفی دارند که نقل است در هنگام آرایش سربازان اسلام برای حرکت به سوی» بدر «آن را خوانده‌اند. من هم به گوشه‌ای رفتم، دو رکعت نماز خواندم و در قنوت، آن دعا را خواندم و گفتم خدایا، اگر این سربازانت را امروز پیروز نکنی، چه کسی خواهد ماند تا از دین تو پاسداری کند؟!

بعد، ایشان به طرف انتهای ستون گردان رفت و گفت: ستون را عقب، جلو کنید! به این ترتیب، نیروهایی که تا آن زمان در حکم سر ستون بودند، در انتهای ستون واقع شدند و گروهان سوم گردان ارتش، تبدیل به سر ستون شد. بعد، برادر محسن، راهی را مشخص کرد و گفت: «از این طرف حرکت می‌کنیم».


ستون گردان به راه افتاد. دشت وسیعی در مقابل ستون ما واقع شده بود. نمی دانستیم به کدام طرف می رویم؛ اما گویی یک هاتف غیبی به ما می گفت: "به راهی که می روید، مطمئن باشید."

ستون گردان دوباره به حرکت درآمد. این بار قلبمان روشن بود. می‌دانستیم کجا می‌رویم. برادر محسن دوباره گوشی بی‌سیم را به دست گرفت. آن را به دهانش نزدیک کرد و گفت: «احمد احمد، محسن».

 ـ محسن جان، احمد هستم، بگو. بگو چه کردی؟
 ـ احمد جان، ما راه را پیدا کردیم. الآن داریم به سمت هدف، هدف سمنگان حرکت می‌کنیم. تمام.

نماز اول وقت

ستون گردان حبیب، لحظه به لحظه به ارتفاعات علی گره زد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. برادر محسن هم چنان که پیشاپیش ستون حرکت می‌کرد، با رسیدن نیرو‌ها به بالای تپه‌ای کوچک، ناگهان متوقف شد. نگاهی به آسمان انداخت و بعد رو به نیرو‌ها فریاد زد: «نایستید، بدوید! نماز را به دورو می‌خوانیم. هر کس به پشت سر نفر جلویی دست تیمم بزند! نماز را به دورو بخوانید».

یک لحظه خم شدم، دست بر خاک زدم و تیمم کردم. همان طور که داشتم جلو می‌رفتم، مشغول به نماز شدم.

... خدایا فقط تو را می‌پرستیم و فقط از تو کمک و استعانت می‌طلبیم.

عجب نمازی بود! به راستی نجوای عشق بود. زبان‌ها ذکر می‌گفتند و بدن‌ها هر یک به گونه‌ای در جنبش و جوشش بودند. لحظه‌ای بی‌اختیار از صدای صفیر گلولهٔ خمپاره بر زمین می‌افتادیم.

لحظه‌ای دیگر باز بی‌اختیار، با شنیدن صدای موشک‌های زمانی آر. پی. جی دشمن که بالای سرمان منفجر می‌شد، می‌نشستیم؛ ولی هم نماز می‌خواندیم و هم حرکت ستون کماکان به سوی موضع توپخانه ادامه داشت. تمام بچه‌ها در‌‌ همان حالت پیشروی، نماز صبحشان را خواندند و در نمازشان خدا را به یاری طلبیدند.


احمدجان محسن کربلایی شد

... محسن وزوایی از خاکریز بالا می‌رود و عمق سپاه دشمن را در بیابان غرب جادهٔ اهواز ـ خرمشهر نظاره می‌کند. در فاصله سیصد متری آنان، دریایی از تانک و زره پوش صف بسته است.

اجرای آتش توپ و خمپاره و تیربارهای دشمن هم لحظه‌ای قطع نمی‌شود. محسن وزوایی گوشی بی‌سیم را جلوی دهان می‌آورد و آغاز حملهٔ سراسری را دستور می‌دهد.

 ـ به کلیهٔ گردان‌های محور محرم، به کلیهٔ گردان‌های محور محرم؛ به سمت جلو پیشروی کنید. الله اکبر، الله اکبر!

با فرمان وزوایی، بسیجیان گردان‌های میثم و مقداد از خاکریز جدا شده و پشت سر فرماندهان دلیرشان، شعف و مسعودی، به نیروهای دشمن یورش می‌برند. فریاد الله اکبر، زمین ایستگاه گرمدشت را می‌لرزاند و لحظه‌ای بعد، تانک‌های دشمن در آتش غضب الهی می‌سوزند. دشمن مجبور به عقب نشینی می‌شود.

محسن وزوایی که شخصاً در جلوی صف رزمندگان حرکت می‌کند، هدایت عملیات را به عهده دارد.

با انفجاری ناگهانی، همه جا غرق در‌ گرد و غبار و دود می‌شود. همه به تکاپو می‌افتند و بیش از همه، قلب عباس شعف تیر می‌کشد. به سمت محسن خیز بر‌می‌دارد، بالای سر او می‌ایستد و نگاهش می‌کند. آن چهرهٔ جذاب و پر ابهت و دوست داشتنی، حالا آرام روی خاک‌ها آرمیده. خم می‌شود، سربند محسن را عقب می‌زند و لب بر پیشانی یار دیرین می‌گذارد.

حالا جسم بی‌جان محسن در آغوش عباس جا گرفته است. اشک پهنای صورت فرماندهٔ گردان میثم را پوشانده، گوشی بی‌سیم را از زمین بر‌می‌دارد و مستأصل، در تماس با قرارگاه فرعی نصر ۲، احمد متوسلیان، فرماندهٔ تیپ ۲۷ را صدا می‌زند.

 ـ احمد احمد، شعف.
 ـ شعف جان به گوشم. شما پشت این خط چه می‌کنی؟
 ـ برادر احمد، محسن وزوایی مفهوم است؟
 ـ بله برادر جان بگو.
 ـ برادر احمد، محسن... محسن... محسن
 ـ شعف جان چی شده؟ چرا چیزی نمی‌گی؟
 ـ احمد جان محسن کربلایی شد.

برگرفته از کتاب ققنوس فاتح

ناگفته هایی درباره ی شهید علی چیت سازیان



ناگفته هایی درباره شهید علی چیت سازیان


در شناسایی اول، والفجر5 اولین ابتکاری که در سطح کل جنگ، با سیم بردن همراه نیرو، ابتکار شهید چیت سازیان بود.

استفاده نکردن از بی سیم در حین رزم، ـ به خاطر شنود نکردن دشمن و استفاده از با سیم ـ یکی از خلاقیت های ایشان در کار بود که در حین رزم ازش استفاده شد، تا جایی که سه، چهار ساعت بعد از عملیات، فرماندهانی که در عقب دشمن بودند متوجه می شدند که نیروهایشان در خط به مخاطره افتاده اند.

شهید چیت سازیان وقتی که وارد منطقه می شد و منطقه را بررسی می کرد و لمس می کرد. جوابگوی هم مسایل رزمی بود و هم مسایل پشتیبانی و مهندسی ....

به عنوان یک سنبل خلاقیت در کار جنگی، هر جا می رفت ابتکار داشت.

نیروهایی که در خط پدافند بودند وقتی فشار دشمن بر آنها وارد می شد و فرماندهی یک مقدار احساس سستی می کرد، احساس می کرد که خط دارد به خطر می افتد اینجا شهید چیت سازیان بود که باید خط می رفت و روحیه می داد و تاکتیک های دشمن را می توانست خنثی کند.

هر فرماندهی که وارد یگان می شد اول سراغ شهید چیت سازیان را می گرفت اولین مسایل و اولین صحبت ها با ایشان بود که باید بررسی و کار می شد.

موقعی که بچه ها به گشت می رفتند قرار نداشت. که یک جا بنشیند صحبت کند مگر تیمش از منطقه بر گردد.

هر تیمی که می رفت ایشان بالای راه کار می نشست تا تیم برگردد. به عبارتی آخرین کسی بود که می دیدیش و اولین کسی بود که موقع برگشتن زیارتش می کرد.

همیشه به بچه ها تأکید و سفارش می کرد. هر نیروی اطلاعات و عملیاتی که اول می خواهد شروع به کار کند باید دارای توکل باشد؛ توکل.

- فرماندهی بود که هر کاری را که می خواست انجام بده باید خودش تجربه می کرد.

به محض این که منطقه را برانداز کرد... اشاره می کرد به: «از راه دشمن به دشمن زدن»، اصطلاحی که امروز در کتاب های نظامی نتوانستیم پیدایش کنیم.

«از راه دشمن به دشمن زدن» یک بحثی بود که از تاکتیک های کار اطلاعاتی ایشان بود و ما یکی از موفقیت هایمان در کار همان بحثی بود که ایشان داشت شروع می کرد به کار کردن.

همیشه هم، عادت و شیوه ی کارش این بود خودش توی منطقه که می رسید باید منطقه را لمس می کرد بررسی می کرد بعد نیروهایی که می خواستند شناسایی بروند خط اصلی و کلی را می داد.

شب اول موقعی که اولین شناسایی را با ایشان شروع کردیم به جاده ی تدارکاتی دشمن که رسیدیم آنجا شروع کرد به سجده ی شکری انجام داد.

- بعد از شهادت برادرشان، علی آقا روحیه و حالشان خیلی عوض شد. احساس می کردم که منتظر شهادت هستند و این را از من می خواستند که دعا کنم که ایشان شهید بشوند. یک حالت خاص معنوی پیدا کرده بود.

- آن لحظات آخر بود که می خواستند به منطقه بروند. به هرحال آن وداع آخر بود شبی که می خواستند به منطقه بروند یک حالت خاص بود هیچ موقع این حالت را نداشتند. سفارشات خیلی مختصری داشتند با خانواده متذکر این شدند که این دفعه اگر بروند خیلی دیر می آیند که مادرشان فرمودند: «چند وقت می خواهی بمانی منطقه؟» علی آقا گفتند: «مادر این دفعه بروم خیلی دیر میآیم.»

- متوجه بشوید که امام چه می گوید فقط در راه امام باشید. خط امام را هیچ موقع ول نکنید در راه و هدف اصلی و والای خودتان در آن راه بروید و ببینید امام چه می گوید.

- گوشزد می کردند که همیشه باید خالصانه و آزاد باشیم. مثل مولایمان امام خمینی باشیم تأکید زیادی داشتند توی سخنرانی ها و در نامه هایی که به ما می دادند همیشه تأکید می کردند ببینید امام چی می گه.

- عشق به حضرت (فاطمه زهرا) «ایام فاطمیه»

- چند ماهی مانده بود که ایشان به شهادت برسند، حالات علی آقا یک حالت خاصی بود. چندین بار از من خواستند که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم: «ما کوچک تر از آنیم که برای شما دعا کنیم این چه درخواستی است که شما می کنید؟» گفتند: «نه واقعاً مشکل است واقعاً با پدر و مادر شهدا روبه رو می شوم از خودم خجالت می کشم.»

- بعضی اوقات می شد که گاهی ما، در اتاق وارد می شدیم می دیدیم در نمازهایشان مخصوصاً در قنوت یک دعای خیلی خاصی داشتند. (اللّهم ارزقنی تَوفیقَ الشهاده) همیشه از خدا روزیشان را شهادت در راه خودش می خواست.

واقعاً مخلصانه دعا می کرد. خداوند آن آرزویی که داشت بهش داد. واقعاً حیف می شد اگر علی آقا شهید نمی شد.

همیشه در نمازهایشان خداوند را شاکر بودند و از خداوند هم توفیق شهادت را در نمازهایشان می خواستند.

- بعد از شهادت برادرشان امیر یک مقدار آن حالت و روحیات ایشان یک مقدار عوض شده بود. احساس می کردم که به خودشان شک داشتند! می گفتند: «چرا من شهید نمی شویم به چه صورتی بوده حتماً اشکالی در کاره من بوده!»

* روحیات ایشان روحیه ای ظریف بود. حالات عارفانه ای ایشان داشتند. در همان اوایل آشنایی و ازدواج هیچ موقع همراه ایشان بیرون نرفتیم. من سوال کردم: «علتش چیه؟» گفتند: «احتمال دارد یکی از خانواده های شهدا ببینند و یا احساس کنند کاش فرزند این ها هم شهید نشده بود یا همسرشان شهید نشده بود !

- ایشان خیلی با ظرافت و دقیق نگاه می کردند. به تمام مسایل که در حول و هوش خودشان بود و دقت خاصی داشتند.

- یک علاقه خاصی به حضرت امام داشتند. در سخنرانی ها همیشه گوشزد می کردند که راه امام را ادامه دهنده باشیم. این نباشد که امام برای چندمین بار به پشت میکروفون برود به ما متذکر بشه که به منطقه بروید به جبهه بروید. خودتان واقعاً خالصانه جبهه ها را پر کنید.