مقارن با پانزدهم فروردین 96، وبلاگ « موقعيت : گردان كميل » وارد هشتمین سال فعالیت شد .

 

 


 

 

شهدا گاهی نگاهی

کبوترها ، کبوترها

نگاهی زیر پا گاهی

اسیران قفس ها را

تصاویر شهدای گردان کمیل ، مسچد علی ابن ابیطالب علیه السلام و ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهید ابراهیمی

گردان کمیل

شهید حسن ابراهیمی

 مسجد علی ابن ابیطالب علیه السلام

شهید مهدی ابراهیمی

مدرسه علامه

 شهید احمد آجل لو

 گردان کمیل

شهید محسن احمدوند

گردان کمیل

جهت مشاهده تصاویر سایر شهدا

با یک صلوات

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

گردان کمیل هنوز زنده است

همسنگر ، اطلاع رسانی یادت نره

گردان کمیل هنوز زنده است

بسمه تعالی

فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست...

(امام خامنه ای روحی فداه)

- خانواده محترم شهید
- جانباز سرافراز به همراه خانواده محترم
- رزمنده دلاور به همراه خانواده محترم

همانا در آسمان ستاره گانی هستند که با روشنی آنها میتوان راه را پیدا نمود و از ظلمات شب نجات یافت.
به همین منظور از محضر گرانقدر شما دعوت می شود تا در سومین یادواره ۶۰۰ شهید گردان کمیل، زینت بخش محفل الهی ، معنوی ما باشید.
شور حضورتان تداوم همراهی های مهربان شماست.

ستاد یادواره ۶۰۰ شهید گردان کمیل
لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)

🌹🌹🌹🌹🌹🌹

زمان : پنج شنبه ۲۸ دی ماه ۹۶
ساعت ۱۸ الی ۲۱
مکان : تالار اندیشه حوزه هنری
تقاطع خیابان حافظ و سمیه

🌹کانال تلگرامی گردان کمیل

gordankomeil27@

 

همسنگر ، اطلاع رسانی یادت نره

یادواره شهدای گردان کمیل ل 27

یادواره شهدای گردان کمیل ل 27

زمان : پنجشنبه 28 دی ماه 1396 از ساعت 18 الی 21

مکان : تهران ، تقاطع خیابان حافظ و سمیه تالار اندیشه حوزه هنری

همسنگر ، اطلاع رسانی یادت نره

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 گردان آسمانی کمیل

این تصویر رزمندگان گردان کمیل در آستانه عملیات والفجر مقدماتی است که اکثرشان آسمانی شده اند.

کانال کمیل

قتلگاه شهدای گردان های کمیل و حنظله ، عملیات والفجر مقدماتی

ساختمان رویایی گردان کمیل ، دوکوهه

ساختمان گردان کمیل ، دوکوهه

ساختمان گردان کمیل ، کرمانشاه ، شهرک شهید باهتر (آناهیتا)

به یاد شهدای گردان کمیل

شهدا را یاد کنیم ولو با یک صلوات

جهت شادی روح شهدا و اموات فاتحة مع الصلوات

Image result for ‫فاتحه مع الصلوات‬‎

Image result for ‫فاتحه مع الصلوات‬‎

شهیدان دست هایم را بگیرید

شهید نشوی میمیری

 

شهدا شرمنده ایم

تو لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) یک پیرمرد ترک زبان داشتیم که خود رو بسیجی لَر معرفی می‌کرد و سعی می‌کرد کسی از احوالش مطلع نشه. تو جواب سوال‌ها همیشه یک کلام می‌گفت: من بسیجی هستم.
گردان که به مرخصی رفت به همراه شهید جنابان این پیرمرد رو تعقیب کردیم... تو یکی از روستاهای حاشیه ی شهر قم خونه داشت. در زدیم وقتی ما رو دید خیلی ناراحت شد که چرا منو تعقیب کردید. تو جواب گفتیم ما فرمانده تو هستیم و لشکر هم به نام علی(ع). امیرالمؤمنین(ع) دستور داده که از احوال زیردستان و رعیت خودمون آگاه باشیم.
داخل منزل شدیم یه زیرزمین بسیار کوچک با دیوارهای گچی و خاکی بدون وسایل و یک پیرزن نابینا که گوشه‌ای نشسته بود. از پیرمرد درباره زندگیش، بسیجی شدنش و احوال اون پیرزن سوال کردیم.
گفت: ما اهل شاهین دژ استان آذربایجان بودیم. تو دنیا یه فرزند داشتیم که اون هم فرستادیم قم تا سرباز و فدایی امام زمان(عج) بشه. بعد از مدتی تو کردستان جنگ در گرفت. فرزندمون یه روز تو نامه نوشته بود که می‌خواد به کردستان بره. اومد با ما خداحافظی کرد و رفت. بعد از مدتی خبر آوردند که پسرت رو قطعه قطعه کردند. بعد از اون خبر آوردند که پسرت رو سوزوندند و خاکسترش رو هم به باد دادند، دیگه منتظر جنازه نباشید. از اون به بعد، مادرش شب و روز کارش گریه بود، تا اینکه چشماش نابینا شد. از اون پس تصمیم گرفتم هر خواهشی که این مادر دل‌شکسته داره به خاطر خدا برآورده کنم. یک روز گفت: می‌شه بریم قم، کنار حضرت معصومه (س) ساکن بشیم؟
اومدیم قم و اینجا ساکن شدیم. من هم دست‌فروشی می‌کردم. یه بار که سر سجاده مشغول عبادت و گریه بود گفت: آقا! می‌شه یه خواهش بکنم؟ گفتم: بگو! گفت: می‌خوام به جبهه بری و اسلحه فرزندم رو برداری و تو راه خدا و در پیشگاه امام زمان(عج) با دشمنان خدا بجنگی! منم اومدم ثبت‌نام کردم و اعزام شدم. همسرم رو به خدا و امام زمان(عج) سپردم. همسایه‌ها هم گاهی بهش سر می‌زنند.
اون ماجرا گذشت و برگشتیم جبهه؛ شب عملیات کربلای پنج اون پیرمرد هرچه اصرار کرد اجازه شرکت تو عملیات رو بهش ندادم. گفتم: هنوز چهره اون پیرزن معصوم و نابینا تو ذهنم هست.
تو جواب گفت: اشکالی نداره! اما من می‌دونم پسرم این قدر بی‌معرفت نیست که منو اینجا بگذاره. حتما میاد و منو با خودش می‌بره.
از پیش ما رفت به گردانی دیگه... موقع عملیات یادم افتاد که به مسئولین اون گردان سفارش کنم مواظبش باشند. بعد از سراغ گرفتن از احوالش، فرمانده گردان گفت: دیشب به شهادت رسیده و جنازه ش رو هم نتونستیم بیاریم.
بعد از عملیات یکسره به منزلش رفتم. در زدم. همسایه‌ها اومدند و سوال کردند شما چه نسبتی با اهل این خونه دارید؟ گفتم از دوستانشون هستم. گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به اون پیرزن سر بزنیم دیدیم همون‌طور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جون داده و به معبودش پیوسته....

 

با تشکر از برادر جعفر عرب نژاد

شهید میشوی...

اهل شهادت که باشی،

اهل هر کجای کره خاکی هم که باشی،

شهید میشوی...


شهید مدافع حرم، شهید حمزه یاسین، متولد مونترال کانادا

با تشکر از برادر علی درویش

شهید علیرضا محمودی

علی رضا محمودی پارسا ۲۳ تیر سال ۱۳۴۸ دیده به جهان گشود. وی در تاریخ 26 دی ماه سال 61 عازم جبهه اندیمشک شد و از آنجا به منطقه عملیاتی فکه رفت.
علیرضا محمودی پارسا یک بار مجروح شد و در بیمارستان به علت جراحت شدید از ناحیه صورت و گلو بستری بود و به محض بهبودی مجددا به جبهه می‌رود.
مادر شهید علیرضا محمودی پارسا در این رابطه نقل کرده است:
... تا رسیدیم بیمارستان دیدیم یکی صدا می‌زنه مامان، مامان. برگشتم به طرف صدا. اول صورتش رو نشناختم از صداش فهمیدم پسرمه. حالا شما حساب کنید صورت زخم و زیلی شده و خون لخته شده و دکتر هم یه سوتک مانندی به گلوی علیرضا وصل کرده تا بتونه راحت نفس بکشه. تا نزدیکش شدیم گفت تو رو خدا بگذارید من برگردم به جبهه من باید برگردم. بابا رو راضی کن بگذاره من برگردم جبهه ...
علیرضا محمودی پارسا در سن ۱۳سالگی و در تاریخ ۲۹ بهمن سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید.
شهید علیرضا محمودی پارسا در روز ۲۷ بهمن ماه بر اثر اصابت خمپاره و گلوله از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح شد و نیروهای امدادی وی را به بیمارستان آیت‌الله کاشانی در اصفهان منتقل کردند.
وی پس از تحمل دو روز درد شدید در نیمه شب جمعه ۲۹ بهمن سال ۶۱ در حالتی که حضور مقدس ابا عبدالله را بربالین خود احساس می‌نمود و بر ایشان سلام می‌داد جان خود را تقدیم جانان کرد.

 

با تشکر از برادر علی درویش

عشق .......

 

 

 

میدان مین

شب بود.

عملیات والفجر 4 خورده بودیم به میدان مین.

وسط میدان مین کسی نشسته بود و بچه ها را به جلو هدایت می کرد.

برایم عجیب بود که چرا این جا نشسته.

تا کنارش رسیدیم کنجکاو شدم و گفتم چرا خودت جلو نمی روی؟

وقتی دید خیلی اصرار دارم گفت: سرت را پایین بیاور.

سرم را خم کردم .

گفت: «بابا من پاهام قطع شده نگذار بچه ها بفهمند، روحیه شان خراب می شود».

 

السلام علیک یا قتیل العبرات

اناالقتیل العبرات

مهمانی لاله ها


روز مهمانی لاله ها گرامی باد

اینم نشونی تعدادی از رفیقا و بچه محلا و همسنگرا

اگه مشرف شدید ، جای منم خالی کنید و سلام برسونید

التماس دعا - یا علی 

نام شهید                                       قطعه           ردیف            شماره         

-------------------------------------------------------------------------------------------

صادق آقااعلایی                                  26              579               12 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حاج حسن ابراهیمی                                  قطعه شهدای حج خونین


ادامه نوشته

آیا وقتش نرسیده ؟


ای شهیدان

ای مرغان اوج گرفته تا خدا

ای خونین بالان سبکبال

و ای سبکبالان سبکبار

ای خضاب گرفتگان از سرخی

و ای وضو ساختگان از خون

ای زمزمه کنان سرود وصل

بنگرید ، آری بنگرید

حال ما مرغان از نفس افتاده و در قفس گرفتار را

و بشنوید سوز و ناله ما را :

آیا وقت آن نرسیده که گوشه چشمی هم به ما داشته باشید ؟

آیا وقتش نرسیده ؟


ادامه نوشته

غواصان، مظلوم‌ترین شهدا


غواصان، مظلوم‌ترین شهدا


غواصان در دفاع ‌مقدس بسیار مظلوم بودند؛ همچنان که حالا هم یاد آن‌ها مظلوم است؛ دلیلش هم شاید این باشد که مردم کمتر در جریان کار آنان قرار می‌گرفتند و بعد هم اگر افرادی پیدا می‌شدند که به حماسه‌سازان دفاع مقدس علاقه‌مند می‌شدند، ناگزیر بودند که به سراغ سرداران و فرماندهان این عرصه بروند، زیرا آنان شناخته‌شده‌تر و شاید بتوان گفت در دسترس‌تر بودند.

غواصان، مظلوم‌ترین شهدا

باید بدانیم شهادت غواصان در جبهه‌های جنگ بسیار مظلومانه است! غواص باید عملیاتی که در آن قرار دارد را به صورت مخفیانه و به دور از دید دشمنان انجام دهد؛ بنابراین اگر مورد اصابت تیرهای کور قرار بگیرد، آخ هم نمی‌گوید تا ستون لو نرود. نه راه پس دارد، نه راه پیش! نه زمینی زیر پایش وجود دارد که بتواند روی آن مداوا شود، نه امدادگری به سراغ او می‌آید! اوست و خدا و لحظاتی تا پیوستن به دریا!


ادامه نوشته

به بهانه سالروز شهادت آقا امام رضا علیه السلام

سالروز شهادت جانسوز شمس الشموس ، انیس النفوس ،


امام رضا علیه السلام


تسلیت باد .


شهیدی که زائر امام رضا علیه السلام شد

گر چه پشت لبش تازه سبز شده بود اما کاری که کرد نشون داد که دلش خیلی وقته که سبزه. یوسف یه دایی داشت.

دایی هر چند وقتی به فامیل ها سر می زد. آخه نماینده مجلس بود و بیشتر اوقات دنبال کار مردم. یوسف دایی رو خیلی دوست داشت ولی تا حالا حتی جرأت نکرده بود یک کلمه باهاش حرف بزنه.

اون روز هم دایی اومده بود به فامیل ها سر کشی کنه. یوسف که خودش رو از قبل آماده کرده بود، با یه کاغذ تو دستش تو کوچه به دیوار خونه تکیه داده بود. مثل همیشه سرش پایین بود و کف کوچه رو کنکاش می کرد.

ادامه نوشته

رجعت در شب عاشورا


رجعت در شب عاشورا


منصور شمالی پدر شهید جان بر کف «بهروز شمالی» از زندگی و شهادت فرزندش که در شب عاشورا به شهادت رسید می‌گوید: اینکه پسرم غروب تاسوعا و شب عاشورا شهید شد همیشه برای من سۆال بود. او زمانی به شهادت رسید که شوق دیدار خانواده و حضور در مراسم سوگواری آقا ابا عبدالله را داشت.

شهید بهروز شمالی

دلیل اینکه بهروز در چنین زمان مقدسی چون شب شهادت سالار و سرور شهیدان آقا امام حسین (ع) شهید شد این است که وقتی که عازم جبهه شد قدم به مسیری گذاشت که آن را کاملا درک کرده بود و در نهایت به بالاترین درجه یعنی شهادت، آن هم در شب عاشورا دست یافت.

بیشتر وقتش را در کلاس‌های ایدئولوژی اسلامی می‌گذراند. خیلی حرف شنوی داشت. پایند به خانواده بود و تاکید زیادی به حجاب خواهرانش داشت.

ادامه نوشته

شهید شفا می دهد

شهید شفا می دهد


چندین سال است که من مطالبی که درباره شهدا منتشر می شنوند را میخوانم و پیگیر مطالب جدید منتشر شده هستم. اما یه سوالی همش ذهنم مشغول میکنه .

 


 شهید حمید فخاری

اون سوال اینه که نکنه این مطالبی که میخوانیم رویا باشه ! 

در گیر و دار این افکار بودم که ماه  محرم فرا رسید و هیئت های عزا داری برپا شد. آن قدر فضا معنوی شده بود که من رو از این فکر و خیال آورده بود بیرون. اما این سوال منو تنها نگذاشت. نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم برای عزاداری به امام زاده چیذر برم. اصلا فکرم به شهدا و مزار شهدای چیذر نبود فقط به مداح مشهوری که آنجا مداحی می کرد فکر میکردم.

جمعیت زیادی آمده بودن و همه یک صدا

ادامه نوشته

عشق یعنی استخوان و یک پلاک


عشق یعنی یه پلاک

که زده بیرون از دل خاک

عشق یعنی یه شهيد

با لبای تشنه سینه چاک



ادامه نوشته

ای کشتگان عشق ، برایم دعا کنید

هو الشّهید




ای کشتگان عشق ، برایم دعا کنید
یعنی نمی شود که مرا هم صدا کنید ؟

فریاد چشم های مرا هیچکس ندید
پس یک نگاه محبت به من بینوا کنید

ای مردمان رد شده از هفت شهر عشق
رحمی به ساکنین خم کوچه ها کنید

این دست های خسته خالی دخیلتان
درد مرا به حکم اجابت دوا کنید

کوچیده اید زود ، مگر صبرتان کجاست ؟
من می رسم ، تو را به خدا پا به پا کنید

یک کوله بار حادثه و کوله بار عمر
باید عبور کرد ، برایم دعا کنید

روایت مردی که یک تنه ناوهای فوق مدرن آمریکا را تحقیر کرد


وقتی حیثیت شیطان بزرگ در خلیج فارس بر باد رفت
روایت مردی که یک تنه ناوهای فوق مدرن آمریکا را تحقیر کرد

   جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناو‌های آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از آن جمله ماموریت‌هایی است که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال 66 واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماه‌ها برای ناوگان فوق‌مدرن‌ آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت

.

یکی از ماموریت‌های شهید مهدوی در مواجهه مستقیم با ناو‌های آمریکایی، هنگامی بود که نخستین کاروان نفتکش‏‌هاى کویتى تحت پرچم آمریکا و با اسکورت ناوشکن‏‌هاى ابرقدرت غرب، دو روز بعد از تصویب قطعنامه 598 حرکت خود را از سواحل امارات متحده عربى در دریاى عمان آغاز کرد. کاروان اسکورت نفتکش‏‌هاى "گس پرنس " و "بریجتون " - که نام‏‌هاى عربى آنها توسط شرکت آمریکایى عوض شده بودند - با سرو صداى زیادى مأموریت خود را آغاز کرده و به سلامت از تنگه هرمز گذشتند اما، در نزدیکى جزیره فارسى با خطر جدى مواجه شده و نفتکش 400 هزار تنى "بریجتون " با یک مین 270 کیلویى برخورد کرد. بازتاب این حادثه بسیار گسترده بود.

 على‏‌رغم این که آمریکا سعى کرد این حادثه را بى‏ اهمیت تلقى کند اما چنین ضربه‌اى براى حیثیت سیاسى و نظامى آمریکا جبران‏‌ناپذیر بود و مهم‏‌تر از همه این که عملاً ابتکار عمل در خلیج فارس را به دست ایران مى‏‌داد. این رخداد سبب شد که کاروان‏‌هاى بعدى بی‌سر و صدا و تبلیغات و با رعایت پنهان کارى از سواحل کویت به دریاى عمان و بالعکس حرکت کنند، در حالى که همواره خطر مین‏‌ها، قایق‏‌هاى تندرو و موشک ‌هاى کرم ابریشم را احساس می‌کردند.

نادر مهدوی، سرانجام در 16 مهر ماه 1366 پس از آن که ناوگروهِ تحت امرش، یک فروند بالگرد آمریکایی را سرنگون ساخت، با آتش مستقیم تفنگداران دریایی آمریکایی مجروح شد و به اسارت آنان در آمد. سپس در عرشه ناو «یو اس. چندلر» مورد شکنجه قرار گرفته و به شهادت رسید.

 یاد و خاطره شهیدان نادر مهدوی و بیژن گرد گرامی باد.

 

قلبی مالامال از عشق


شهید

قلبی مالامال از عشق

نوشته حاضر، بخشی از مناجات شهید حجت الله رحیمی است.

مناجات های این چنین ، چون از دل برآمده اند بر دل

می نشینند...

هر کس که پیمان ولا دارد بیاید ، هر کس هوای کربلا دارد بیاید.

(فان مع العسر یسرا ، ان مع العسر یسرا )

(پروردگارا تو خود گواهی بر من چه میگذرد.)

بارالها !...

خدایا ! دوری خانه ، پدر ، مادر ،برادر و خواهر را

خدایا ! بی خوابی های فراوارن را

خدایا ! دنیا و خواری هایش و همه چیز خوب و بدش را تحمل میکنم ولی دوری تو را یک لحظه تحمل نخواهم کرد.

خدایا ! تو را سپاس میگزارم که این بار سعادت را نصیبم کردی تا در راه خودت و اهل بیتت و شهدای خالصت حضور داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذیری .

خدایا ! چشم طمع به بهشت

ادامه نوشته

زمزمه‌اي با شهداي گمنام


زمزمه‌اي با شهداي گمنام

ای شهیدان ، منم و داغ شما ؛ می دانید !
‌ای برادران با وفا، ا‌ی سربازان روح‌الله، هم‌اینک پس از سال‌ها که مهمان آفتاب و باران بودید و‌ پس از ماه‌ها که در بستری از غربت و گمنامی آرمیده بودید، ‌برگشته‌اید و با حضورتان، آسمان ‌چقدر‌ به ما نزدیک‌تر شده و معنویت و طراوت چه زیبا در شهر‌هایمان خیمه زده است.

همزمان با سالروز شهادت ششمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، امام جعفر صادق علیه السلام پیکرهای مطهر ۹۲ شهید دوران دفاع مقدس تشییع می‌شوند. این مراسم فردا صبح با حضور هیأت‌های عزادار و سوگواران صادق آل محمد صلی الله علیه و اله و سلم برگزار خواهد شد.

همچنین مراسم وداع با پیکرهای پاک این شهدای تازه تفحص شده، از ساعت ۱۸ امروز (یکشنبه دهم شهریور ماه) همزمان با شب شهادت امام جعفر صادق (ع) در ‌پادگان سیدالشهدای تیپ ویژه حضرت زهرا (س) سپاه محمدرسول‌الله (ص) واقع در میدان حر برگزار می‌شود. به همین مناسبت و به بهانهٔ بدرقهٔ این عزیزان شهید‌، به زمزمه‌ای با آنان می‌نشینیم.
ای عطش نوشان بزم ظهر عاشورا‌ سلام!
بچه‌ها‌ی انتقام سیلی زهرا (س) سلام!
با شمایم باده نوشانی که ربانی شدید
در سماعی سوختید و در خدا فانی شدید
بچه‌های یاعلی در کربلای هشت و چار
تا خدا پل می‌زدید از روی سیم خاردار
بچه‌های یا محمد یاعلی یافاطمه
بچه‌های بی‌محابا لشکر بی‌واهمه
این زمان در بزم ما آیینه گردانی کنید
با چراغ خون، شب ما را چراغانی کنید...

شهدای گمنام


ادامه نوشته

شهدایی که با خمپاره افطار کردند

شهدایی که با خمپاره افطار کردند

شهدایی که با خمپاره افطار کردند

ماه مبارک رمضان فرصتی برای رسیدن به قله عبودیت و بندگی است؛ جبهه‌ها در هشت سال دفاع مقدس از این فیوضات مستثنی نبود؛ چه رزمندگان در حالی که روزه‌دار بودند با لب‌هایی تشنه و غرق در خون به ملاقات خدا رفتند.

اسماعیل زمانی که از دوران نوجوانی با برادر شهیدش «مهرداد زمانی» در جبهه حضور پیدا کرده، امروز از روزهای ماه رمضان در جبهه‌ها و 4 تن از هم سنگرانش که با خمپاره 60 افطار کردند، روایت می‌کند.

در دوران دفاع مقدس رزمندگان سعی می‌کردند از فیوضات ماه بیشترین بهره را ببرند؛ در برخی جبهه‌ها به دلایل مختلف که نیروها تا 10 روز در جایی مستقر نبودند و بنا به استراتژی جنگ و دستور فرماندهان، گاهی امکان روزه گرفتن برای رزمندگان فراهم نمی‌شد که آن‌ها حسرت این موضوع را می‌خوردند، اما چون وظیفه حفظ اسلام بود، تابع شرایط بودند.

بعد از عملیات «کربلای 5» و «والفجر 8» از منطقه شلمچه تا خط کوشک، خط پدافندی بود؛ در سال 1366 و مصادف با 25 شعبان در آن منطقه مستقر بودیم؛ منطقه‌ای با دمای بالای 50 درجه و رطوبت بسیار بالا.

اکثر رزمندگان روزه بودند؛ روزه گرفتن در دوران دفاع مقدس با روزه گرفتن امروزی و وجود تجهیزات سرمایشی خیلی متفاوت بود. بچه‌ها برای خنک شدن در سنگر نگهبانی که درون زمین حفر شده بود، نی روییده در آب را می‌بریدند و به دریچه‌های دیده‌بانی روی دیواره سنگر نصب می‌کردند و برای خنک شدن بادی که داخل سنگر می‌وزید، کمی آب روی نی‌ها می‌پاشیدند.

برای سحری ساعت 3.5 بامداد تویوتا با یک دیگ غذا وارد منطقه می‌شد؛ تدارکات سعی می‌کرد در انتقال ظرف‌ها صدایی بلند نشود که رزمنده‌هایی که خواب بودند، بیدار شوند؛ اوج ایثار و از خودگذشتگی یادگار جبهه‌ها بود؛ برخی رزمنده‌ها به سرعت سحری می‌خوردند تا پست خالی نماند و دوستان دیگر بتوانند سحری بخورند.

پیرمردی در تدارکات دسته قبل از افطار با چوب و هیزم آتش می‌افروخت و پس از جوشیدن آب، چایی دم می‌کرد. موقع افطار که می‌رسید، بچه‌ها را دور سفره جمع می‌کرد و می‌گفت «بیایید چای ذغالی بخورید، بعد از چند ساعت تشنگی می‌چسبد». سفره‌ای بی‌ریا و ساده با نان و پنیر و خرما در کنار دوستانی که فکر می‌کردیم همیشه پیش ما خواهند ماند، حال و هوای دیگری داشت.

همان روزها به همراه یکی از دوستان در پست نگهبانی بودیم؛ قرار بود بعد از ما شهید «پرویز غدیری» و شهید «عبدالرضا خیرالدین» جایگزین شوند؛ ساعت 12 بود و در فاصله 60 متری با عراق مستقر بودیم؛ هوا بسیار گرم بود و منتظر آمدن دوستان و جایگزینی برای پست نگهبانی بودیم. مدتی گذشت اما آن‌ها نیامدند.

برای جویا شدن علت، به محل استراحت آن‌ها رفتیم؛ به محض کنار زدن پتوی نصب شده به در سنگر، دیدم دوستان دراز کشیده‌اند اما صدایی از آن‌ها نمی‌آید؛ متوجه شدم خمپاره 60 از داخل دریچه وارد سنگر شده بود و شهیدان «پرویز غدیری»، «عبدالرضا خیرالدین»، «سید محسن موسوی» و یکی دیگر از شهدا که اسمش در خاطرم نیست، بر اثر موج گرفتگی به شهادت رسیده بودند.

روحشان شاد و یادشان گرامی

ماه مبارک رمضان در جبهه ها

ماه مبارک رمضان در جبهه ها


در خطوط پدافندی شرق بصره بودیم. سال 62 بود و شب اول ماه مبارک رمضان و نمازمان را شکسته می‌خواندیم و...

حاج ناصر که امیر دل‌هایمان بود و فرمانده گردانمان، شور و شوقمان را که دید و سوالاتمان را که شنید، گفت:

ـ ایا جز این است که بسیاری بر این باورند که دانندش و ندانندش؟ و بسیاری بر این تصور غلط که دارندش و ندارندش؟ و تنها خردمندان‌اند که دانندش و ندارندش و به هر لحظه خوانندش. و از نشانه‌های خردمندی عاشق بودن است و شما بسیجیان که عاشقانی عارفید نیک می‌دانید که برای عاشق همیشه رمضان است و شما نیز که نمی‌توانید و قصد ده روز نکرده‌اید، قصد کرده‌اید که اهل رمضان باشید و اهل آثار آن که «تقوا»ست و «ولایت» و «حضور». و بسیجی عاشق و اهل رمضان باید اندازه خود بشناسد و قدر خود

ادامه نوشته

ماجراي خواندني شهادت پيرترين شهيد شمالي كشور/وقتي تكه‌هاي بدن حبيب جبهه‌ها را سلماني لشكر شناسايي كر


ماجراي خواندني شهادت پيرترين شهيد شمالي كشور/وقتي تكه‌هاي بدن حبيب جبهه‌ها را سلماني لشكر شناسايي كرد!

"شهید عبدالحسین کارگر"  متولد سال 1288 با 88 سال سن در اول اردیبهشت ماه سال 1366 در ارتفاعات ماهوت به شهادت رسيد و عنوان پيرترين شهيد شمالی را به نام خود ثبت كرد.

ماجراي شهادت حبيب بن مظاهر كربلاي ايران، ماجرايي خواندني است كه به قلم " غلامعلي نسائي" نويسنده رزمنده و جانباز كشور به رشته تحرير در آمده است.

متن كامل اين ماجرا همراه با وصيت‌نامه شهيد در ادامه آمده است.

"بوُالحَسن" عقبه منطقه عملیاتی «کربلا10» نقطه‌ای در بلندی های ماهوت کردستان، محل استقرار نیروهای «لشکر 25 کربلا» است.

ادامه نوشته

پیرترین رزمنده دفاع مقدس به یاران شهیدش پیوست .


  پیرترین رزمنده دفاع مقدس به یاران شهیدش  پیوست .


بابابزرگ‌ جبهه‌‌ها همیشه از شهدا و تبعیت از امام( ره) و نظام صحبت بر زبان می‌آورد. با وجود سن و سال بالای خود با حضور در جبهه و عملیات‌های مختلف، توانایی و انرژی خاصی برای جنگیدن با دشمن داشت و این نیرو وتوانایی را گویی خداوند در وجودش گذاشته بود.

زندگینامه: صفرقلی رحمانیان (1285 - 1392)

صفرقلی رحمانیان که به پیرترین رزمنده دوران دفاع مقدس شهرت داشت در سال 1285 دیده به جهان گشود.

وی سابقه 66 ماه حضور در جبهه داشت و در خط مقدم جبهه و در عملیات‌های مختلفی از جمله فاو، بیت المقدس و عملیات محرم حضور داشت و پا به پای رزمندگان در جبهه حق علیه باطل با دشمنان جنگید.

صفرقلی رحمانیان

رحمانیان که در شهرستان فسا زندگی می‌کرد، در حین اشتغال به کار کشاورزی و کارگری، به مدت 66 ماه در دهه هفتم عمر پربرکت خود در مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس حضور داشته است.

او مصداق زاهد شب و شیر روز است و کارنامه دوران جوانی‌اش نیز مانند امروزش درخشان است. در سال 1388 به همت مرکز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر و شرکت پست جمهوری اسلامی ایران تمبر بزرگداشت پیرترین رزمنده دفاع مقدس با تصویر او چاپ و در موزه آستان قدس رضوی نگهداری می‌شود.

مرحوم رحمانیان، وصیت کرده بود که پس از فوتش در کنار همرزمان شهیدش در شلمچه به خاک سپرده شود.

مرحوم صفرقلی رحمانیان با اینکه سن زیادی داشت و بخشی از خاطرات دفاع مقدس را از یاد برده بود، اما وقتی نام رفقای شهیدش را می‌شنید، اشک می‌ریخت و از درون به یاد آن روزهای پرحماسه می‌سوخت.

سرباز رضاشاه بود و نماز شب می‌خواند

«حاج علیرضا رحمانیان» رزمنده و جانباز دفاع مقدس فرزند مرحوم صفرقلی رحمانیان است؛ او درباره پدر می‌گوید: حاج صفرقلی متولد 1285 است؛ او در زمان رضا شاه سرباز بوده است اما در آن دوران به دلیل نماز خواندن و روزه گرفتن بارها توبیخ شده؛ پدرم در دوران سربازی نماز شب می‌خوانده و حدود 80 سال نماز شب ایشان ترک نشد؛‌ به دلیل همین روحیات مذهبی، در دوران سربازی بارها پدرم را شلاق زدند و حتی به او هیچ مرخصی ندادند و دو سال تمام در شیراز به سر برد.

صفرقلی رحمانیان

آن روز که امام را شناختیم

پدرم مقلد مرحوم آیت‌الله «آیت‌اللهی» بود و به راهنمایی و رهبری او یکی از مبارزان جدی رژیم و یک فرد مذهبی و متعصب بود؛ وقتی ایشان فوت کرد، فرزند آقای آیت‌اللهی اعلام کرد هر که مقلد پدرم است، از امروز مقلد آقای خمینی باشد و آنجا بود که ما برای اولین بار نام امام را شنیدیم؛ بعدها پدرم رساله‌ای از ایشان را به خانه آورد که البته به دلایل امنیتی نامی از امام روی جلد آن نبود.

رمز موفقیت؛ نان حلال و ارادت به اهل بیت

حاج صفرقلی دامدار و کشاورز است و با نان کارگری 10 فرزند را سر و سامان داده است‌؛ فرزندانی که همگی در تدین شهره‌اند. حاج علی با اشاره به شیوه‌های تربیتی پدرش ادامه می‌دهد: پدرم همیشه نمازش را اول وقت می‌خواند و برایش فرقی نداشت که در مراسم عروسی است یا عزا؛ و ما را هم با این فرهنگ و تعصب بارآورد و با اعتقاد کامل می‌گویم در طول عمر پربرکتش یک لقمه شبهه‌ناک‌ برای فرزندانش نیاورد؛ نکته دیگر ارادت پدرم به اهل بیت (ع)‌ است، در منطقه‌ای که ما زندگی می‌کنیم، منزل ما یکی از معدود خانه‌هایی بود که در ایام خاص و مناسبت‌های مذهبی به ویژه عاشورا و اربعین حتماً هیئت و نذری داشت.

رحمانیان به حضور پدر در جبهه اشاره می‌کند و می‌گوید: پدرم 66 ماه سابقه جبهه دارد؛‌ او در دوران جنگ با لشکر فجر، لشکر المهدی و تیپ یونس استان فارس به جبهه اعزام شده است.

صفرقلی رحمانیان

امام را تنها نگذارید

حاج علی خودش همرزم پدر بوده است؛ او سال‌ها سابقه حضور در جنگ و 20 درصد جانبازی دارد؛‌ قدری زودتر از پدر در جنگ شرکت داشته است و البته به تشویق پدر؛ اما وقتی پدر عزم جبهه کرد، به کرات پا به پای پدر مهیای جهاد شد؛ او جوانی 17 ساله‌ بوده که به همراه پدر 70 ساله‌اش پا به عرصه نبرد می‌گذارد؛

خودش می‌گوید: وقتی به جبهه رفتم هنوز محاسنم درنیامده بود و ادامه می‌دهد: ما 3 برادر و 7 خواهریم و هر سه برادر در جبهه بودیم که در اعزام هر سه‌مان، پدرم مشوق و محرک اصلی بود و با همان زبان ساده خودش به ما می‌گفت «امام خمینی همان امام حسین است؛ او را نباید تنها بگذاریم». وقتی خودش هم عزم جبهه کرد، به شناسنامه‌اش نگاه می‌کردند نه چهره و روحیه‌ بالایش و وقتی می‌دیدند سن او بالاست، اجازه اعزام به حاجی نمی‌دادند؛ اما بالاخره با اصرار به جبهه آمد.

صفرقلی رحمانیان

نصیحتی که شب عملیات پدر در گوشم زمزمه کرد

حاج علی به خاطره‌ای از عملیات خیبر اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: در این عملیات من فرمانده گروهانی بودم که پدرم در آن بود؛ شب عملیات حرکت کردیم و به نقطه‌ای رسیدیم که حدود 20 متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم؛ همه روی زمین دراز کشیده بودیم و منتظر دستور حمله، که‌ پدرم در گوش من گفت «اگر ترسیدی و سر جلو نرفتی، حلالت نمی‌کنم»! یعنی در لحظه‌ای که خون و خطر و آتش است و خودت را در یک قدمی مرگ می‌بینی و فضای جنگ و درگیری است، چنان مرا به جلو هل می‌داد که ذره‌ای فکر دیگری به ذهنم راه ندهم.

گاهی به شوخی به پدرم می‌گفتند مثلاً پسرت شهید شده،‌ اما انگار نه انگار اتفاقی افتاده است؛ می‌گفت «امانتی را که خدا داده بود، ‌به او برگرداندم» و همه اینها به روحیه مذهبی و نان حلال خوردنش باز می‌گرد.

شلمچه خانه آخرتم باشد

مدتی در شلمچه در ایستگاه حسینیه بودیم و نزدیک سه راهی شهادت سنگری داشتیم؛ هوا هم گرم بود و پدرم به دلیل گرما نمی‌توانست در سنگر بماند، به همین دلیل بیرون از سنگر به نماز شب می‌ایستاد، وقتی اعتراض می‌کردیم، می‌گفت «من خودم را به خدا سپرده‌ام و هیچ ترکشی به من نمی‌خورد»؛ پدرم همیشه می‌گفت «خوزستان همه ایران است و همه ایران خوزستان».

پدرم در دوران بیماری نیز با یاد دوستان و همرزمان شهیدش و جوانانی که خود آنها را از زیر قرآن رد کرده بود، اشک می‌ریخت؛‌ به ویژه شهید «سلیمان‌زاده» که پدرم او را برادر خودش می‌داند؛ و همیشه آرزو دارد بعد از فوتش او را در شلمچه به خاک بسپارند.

ولایت قطب‌نمای دین است

حاج علی با تأکید بر روحیه ولایت‌پذیری پدر با بیان اینکه پدرم همه دین‌اش را از ولایت دارد، می‌گوید: خاطرم هست پدرم در جبهه با همه بی‌سوادی‌اش جمله حکیمانه‌ای داشت؛ می‌گفت «ولایت، قطب‌نمای دین است؛ چطور در جنگل با قطب‌نما راه را پیدا می‌کنیم؛ در زندگی هم راه را از طریق ولایت باید پیدا کرد».

صفرقلی رحمانیان

پیش از انقلاب در جهرم نماز جمعه برگزار می‌شد و پدرم در جوانی با پای پیاده 40 کیلومتر راه را طی می‌کرد تا به نماز جمعه برود؛ و هرگز این فریضه‌ از او ترک نشد و تا لحظه‌ای که می‌توانست راه برود و بیمار نشده بود، حتماً در نماز جمعه شرکت می‌کرد.

او به هر چیزی که از دین می‌دانست، عمل می‌کرد؛ مثلاً محال بود شب ایستاده آب بخورد؛ اگر مکروه یا مستحبی را می‌شناخت، مکروه را انجام نمی‌داد و به مستحبات بسیار مقید بود؛ حالا واجبات که دیگر جای خود را دارد؛ بیماری او هم در راه همین مستحباتش بود که موجب شد زمین بخورد و لگن‌اش بشکند.

دعای مقام معظم رهبری در حق پیرترین رزمنده دفاع مقدس

الحمدلله با اینکه بعد از بیماری دیگر توان راه رفتن نداشت و روی ویلچر می‌نشیند، اما هم مکه رفته و هم عتبات را زیارت کرده است؛ پدرم به عنوان پیرترین رزمنده دفاع مقدس با مقام معظم رهبری نیز دیدار داشته است؛ که در آن دیدار دست حضرت آقا را می‌بوسند و آقا هم پیشانی او را می‌بوسند و می‌فرمایند «خداوند شما را تا انقلاب حضرت مهدی حفظ کند».

صفرقلی رحمانیان

نادر دریابان در شناساندن پدرم به مردم نقش مهمی داشت

خدا رحمت کند آقای نادر دریابان را که گرد غفلت را از ذهن مردم درباره پدرم زدود و بیشترین نقش را در شناسایی پدرم داشت؛ خاطرات پدرم را منتشر کرد و پیگیر چاپ تمبر یادبود پدر بود؛ جالب اینکه زمانی که مرحوم دریابان مسئول موزه دفاع مقدس خرمشهر بودند، برای پدرم غرفه‌ای درست کرد و او را معرفی کرد، اما بعد از رفتن او گویا آن غرفه را هم برداشتند اما از همه مهمتر این است که تمبر یادبود پدرم در موزه آستان قدس رضوی زیر سایه امام رضا (ع) است.

حاج صفرقلی رحمانیان 13 خرداد سال 1392 به علت کهولت سن در 107 سالگی به دیار باقی شتافت.