خاطرات خانواده و همرزمان شهید حاج عبدالحسین برونسی

 اولین نفر

از زبان محمد حسن شعبانی همرزم شهید

 

    کله قندی ، گُل منطقه بود ؛ از آن ارتفاعات حساس و حیاتی . از بلندی آن جا ، دشمن به جاده های مواصلاتی و به منطقه ما تسلط داشت . همیشه از همان جا بود که مشکل برامان درست می کرد . توی عملیات آزاد سازی مهران هم همین مشکل پاپیچ بچه ها شد .

 

    یادم هست روز هفتم عملیات ، خیلی از مناطق مورد نظرمان آزاد شده بود .

    حتی سلسله ارتفاعات "S" و سلسله ارتفاعات " نعل اسبی" ((این ارتفاعات ، سمت چپ کاه قندی واقع شده بودند)) هم زیر پای بچه های ما بودند . ولی با همه این احوال ، اگر کله قندی دست دشمن می ماند ، نتیجه عملیات برای ما صفر بود .یعنی اصلاً تثبیت عملیات ، به آزادی آن ارتفاعات بستگی داشت .

 

    دشمن تمام هست و نیستش را گذاشته بود که آن جا را از دست ندهد . چند بار تک زدیم ، اما کله قندی همچنان به انتظار رسیدن قدم های بچه های ما ، لحظه شماری می کرد .

 

  روز هفتم عملیات ، خودِ عبدالحسین ، باز آمد توی گود . رفت سروقت گردان بلال ، که گردان تکاور بود . غلامی ، عسکری ، میرانی مقدم ((همگی به فیض عظیم شهادت نایل آمدند)) و چند تا دیگر از آن آر پی جی زن های هیکل دار و رشید را برداشت و با تأکید گفت : این کله قندی امروز باید آزاد بشه !

 

  فکر می کنم دو ، سه ساعتی مانده بود به ظهر که حمله را شروع کرد . عبدالحسین و آن چند تا آر پی جی زن ، رفتند تو نوک حمله ، بقیه گردان تکاور هم پشت سرشان .

 

    سرهنگ جاسم بالای ارتفاعات ، مثل مار زخم خورده ، به خودش می پیچید . جاسم ، پسر خاله و داماد صدام بود که با تعداد زیادی از نیرو های بعثی ، با چنگ و دندان چسبیده بودند به آن ارتفاعات . با آتش سنگینی که به دستور او رو سر بچه ها ریخته شد ، هر طور بود ، جلوی پیشروی شان گرفته شد . حالا عبدالحسین و بقیه ، پشت تخته سنگ ها و لابلای شیارها متوقف شده بودند . ولی معلوم بود هیچ کدام قصد برگشتن ندارند .

 

    حجم آتش ، بیشتر از طرف دشمن بود . یکهو سر و کله چند تا از هلی کوپتر هایش پیدا شد . یقین داشتیم برای بعثی ها آذوقه و مهمات آورده اند . بچه ها از پایین و از ارتفاعات بغل ، شروع کردند به ریختن آتشی شدید .کمی بعد ، هلی کوپتر ها دست از پا درازتر برگشتند .

 

    حالا فرصت خوبی بود برای ما . عبدالحسین نعره زد : الله اکبر .

    پشت بندش سریع بلند شد و شروع کرد به پیشروی . در همان حال آتش هم می ریخت . بچه ها هم به تبعیت از او ، دوباره حمله را شروع کردند . چیزی نگذشت که ورق به نفع ما برگشت و باز این ما بودیم که میدان دار معرکه شدیم .

 

    سرهنگ جاسم و نیروهایش تو بد وضعی گیر کرده بودند . حالا از چند طرف رو سرشان آتش می ریختیم . پُر واضح بود که دارند نفس های آخر را می کشند .فتیله آتششان هم هر لحظه پایین تر می آمد !

 

    کم کم اوضاع و احوال طوری شد که دو راه بیشتر برایشان باقی نماند ؛ یا باید تسلیم می شدند ، یا خودکشی می کردند .

    توی این حیص و بیص ، باز سر و کله هلی کوپترهای دشمن پیدا شد . این بار تعدادشان بیشتر نشان می داد و از طرز مانورشان هم معلوم بود که برای کار مهم تری آمده اند ؛ کاری مهم تر از ریختن آذوقه و مهمات . زده بودند به سیم آخر . قشنگ تا بالای ارتفاعات آمدند .

 

    عبدالحسین زودتر از بقیه قضیه را فهمید و فریاد زد : اومدن جاسم فرمانده شون رو ببرن ؛ امان ندین بهشون .

    خودش سریع یک گلوله آر پی جی زد طرف هلی کوپترها . بچه ها هم مهلت ندادند . هر کی با هر اسلحه ای که داشت ، آتش می ریخت طرفشان ؛ تیربارچی با تیربار می زد و دوشیکاچی با دوشیکا ؛ گلوله های آر پی جی هم همینطور ، یک کله شلیک می شد . این بار دو تا از هلی کوپتر ها را زدیم . با سر و صدای زیادی خوردند به صخره ها و منفجر شدند .

 

    هلی کوپتر های دیگر ، هلی برد کردند . انگار از طرف شخص صدام دستور داشتند هر طور شده سرهنگ جاسم را نجات دهند . آخرش ولی نتوانستند . ما همین طور به نوک ارتفاعات نزدیک تر می شدیم . آتشمان که بیشتر شد ، آنها دُمشان را گذاشتند روی کولشان و زدند به فرار .

 

    بچه ها با شور و هیجان زیادی قدم بر می داشتند و تخته سنگ ها را یکی بعد از دیگری رد می کردند . اولین نفری که پا گذاشت روی ارتفاعات کله قندی ، خود عبدالحسین بود . ((شهید برونسی در آن عملیات ، معاونت تیپ امام جواد علیه السلام را بر عهده داشت . به خاطر لیاقت و رشادتی که از خود نشان داد ، از آن به بعد در سِمَت فرماندهی تیپ مشغول شد . حتی آن ارتفاعات را می خواستند به نام او مزیّن کنند ، که به شدت ممانعت کرد .)) پرچم جمهوری اسلامی را آن بالا زد . خودش هم سرهنگ جاسم را اسیر کرد و کُلتش را از او گرفت .((این کُلت تا زمان شهادت آن شهید بزرگوار ، دست او بود که گاهی به شوخی به بقیه نشان می داد و می گفت : این یادگاری داماد صدامه ؛ همان کلت اکنون دست آقای سید کاظم حسینی می باشد که امید است ان شاءالله با درایت و موافقت مسئولین مربوطه ، به موزه مرکزی شهدا منتقل شود تا در معرض دید همگان قرار بگیرد .))

 

    جاسم باعث شهادت بهترین و مخلص ترین نیروهای ما شده بود . نیروهایی که هر کدام برای عبدالحسین حکم فرزند را داشتند و او برای رزمی شدنشان ، حسابی عرق ریخته بود و حسابی زحمت کشیده بود .

    حاجی وقتی  جاسم را دستگیر کرد ، چند تا از بچه ها هجوم بردند که او را به درک واصل کنند ، ولی عبدالحسین خیلی قاطع و جدی جلوشان را گرفت . با ناراحتی گفت : ما حق نداریم همچین کاری بکنیم .

 

    بچه ها ناراحت تر از او گفتند : اون از یک سگ هار بدتره ، باید همین حالا قصاص بشه .

    عبدالحسین گفت : اگر بنا باشه قصاص هم بشه ، مقامات بالا باید تشخیص بدن ، نه من و شما .

جلوی نگاه های حیرت زده بچه ها ، خودش راه افتاد که جاسم را ببرد عقب تحویل بدهد . می گفت : می ترسم بلایی سرش بیارن .

 

    در عین حال نتوانست این کار را به سرانجام برساند ؛ کمی جلوتر ، یکی از بچه ها از یک فرصت استفاده کرد و سرنیزه اش را تا دسته در شکم او فرو کرد .

 

بر گرفته از کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 خاک های نرم کوشک نوشته سعيد عاکف