گروهان آرپی جی زن ها

راوی : سید کاظم حسینی ؛ همرزم شهید

    جوان رشیدی بود و اسمش دادیرقال . موردش را نمی دانم ، ولی می دانم از گردان اخراجش کرده بودند . یک نامه دستش داده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی .

    همان جا توی محوطه ، حاجی برونسی دیدش . از طرز رفتن و حالت چهره اش فهمید باید مشکلی داشته باشد . رفت طرفش . گفت : سلام .

ایستاد . جوابش را داد . حاجی پرسید : چی شده جوون ؟

    آهسته گفت : هیچی ، منو اخراج کردن ، دارم می رم دفتر قضایی .

حاجی نه برد و نه آورد ، دستش را گرفت و باهاش رفت . توی دفتر قضایی نامه اش را پس داد و گفت :

    آقا من این رو می خوام ببرم .

    گفتند : این به درد شما نمی خوره آقای برونسی .

    گفت : شما چه کار دارین ؟ من می خوام ببرمش .

    آوردش گردان .

    مثل او چند تا نیروی دیگر هم داشتیم . همه اشان جوان بودند و از آن اخراجی ها . از همان اول جذب حاجی می شدند . حاجی هم حسابی روی فکر و روحشان کار می کرد . جوری که همه ، دل بخواهی می رفتند توی گروهان ویژه ، یعنی گروهان آرپی جی زن ها . همیشه سخت ترین قسمت عملیات با گروهان ویژه بود .

    مدتی بعد ، همان دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه و مدتی بعد هم اسمش رفت تو لیست شهدا .

    یک روز به خاطر دارم حاجی به فرمانده قبلی دادیرقال می گفت : شما این جوون ها رو نمی شناسین ، یک بار نمازش رو نمی خونه ، کم محلی می کنه ، یا یه کمی شوخی می کنه ، سریع اخراجش میکنین ؛ این ها رو باید با زبون بیارین تو راه ، اگه قرار باشه کسی برای ما کار بکنه ، همین جوون ها هستن .

 

بر گرفته از کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 

برای مطالعه روایات یکم تا ششم اینجا را کلیک کنید