شهید حاج عبدالحسین برونسی فرمانده دلاور تیپ هجده جواد الائمه –روایت هفتم
گروهان آرپی جی زن ها
راوی : سید کاظم حسینی ؛ همرزم شهید
جوان رشیدی بود و اسمش دادیرقال . موردش را نمی دانم ، ولی می دانم از گردان اخراجش کرده بودند . یک نامه دستش داده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی .
همان جا توی محوطه ، حاجی برونسی دیدش . از طرز رفتن و حالت چهره اش فهمید باید مشکلی داشته باشد . رفت طرفش . گفت : سلام .
ایستاد . جوابش را داد . حاجی پرسید : چی شده جوون ؟
آهسته گفت : هیچی ، منو اخراج کردن ، دارم می رم دفتر قضایی .
حاجی نه برد و نه آورد ، دستش را گرفت و باهاش رفت . توی دفتر قضایی نامه اش را پس داد و گفت :
آقا من این رو می خوام ببرم .
گفتند : این به درد شما نمی خوره آقای برونسی .
گفت : شما چه کار دارین ؟ من می خوام ببرمش .
آوردش گردان .
مثل او چند تا نیروی دیگر هم داشتیم . همه اشان جوان بودند و از آن اخراجی ها . از همان اول جذب حاجی می شدند . حاجی هم حسابی روی فکر و روحشان کار می کرد . جوری که همه ، دل بخواهی می رفتند توی گروهان ویژه ، یعنی گروهان آرپی جی زن ها . همیشه سخت ترین قسمت عملیات با گروهان ویژه بود .
مدتی بعد ، همان دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه و مدتی بعد هم اسمش رفت تو لیست شهدا .
یک روز به خاطر دارم حاجی به فرمانده قبلی دادیرقال می گفت : شما این جوون ها رو نمی شناسین ، یک بار نمازش رو نمی خونه ، کم محلی می کنه ، یا یه کمی شوخی می کنه ، سریع اخراجش میکنین ؛ این ها رو باید با زبون بیارین تو راه ، اگه قرار باشه کسی برای ما کار بکنه ، همین جوون ها هستن .
بر گرفته از کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف
برای مطالعه روایات یکم تا ششم اینجا را کلیک کنید
ای کشتگان عشق ، برایم دعا کنید