خاطره ای زیبا در خصوص شهید مهدی صابری ، از رزمندگان گردان کمیل به روایت برادر حسین درفشی ، همرزم شهی

خاطره ای زیبا در خصوص شهید مهدی صابری ، از رزمندگان گردان کمیل به روایت برادر حسین درفشی، همرزم شهید

    دیدم کسی از مهدی چیزی نمی نویسه گفتم بگم که مهدی جان بیشتر از اینکه یک رزمنده در مناطق جنگی باشه او یک عاشق واقعی و محب اهل بیت علیهم السلام بود او ارادت ویژه ای به خانم حضرت زهرا سلام الله علیها داشت .در مخیله اش چیزی جز مصائب اهل بیت علیهم السلام نمیگذشت . تو هیئت های گردان یا بهتر بگم گروهان همیشه کناری مینشست و از اول روضه تا آخرش یکبند اشک میریخت .گاهی چند روز در ماتم بود البته از بچه ها کناره گیری نمیکرد ولی اگه دقت میکردی تو حال خودش نبود .من و مطلق و عربعلی خیلی سر بسرش میذاشتیم ولی او فقط میخندید .در مدتی که میشناختمش هیچ بی ادبی از او ندیدم .با همه مهربون بود .سادگی و صداقت تو کلامش همیشه بود .از شیطنتهای بچه ها لذت میبرد و از خوشحالیشون کیف میکردم .قبلا عرض کردم که چندین بار با او هم کاسه در غذا بودم او به خاطر جثه نهیف در موقع نشستن پایش را تا زیر چونه اش تا میکرد و به راحتی مینشست ودر همان موقع غذا خوردن دیدم اشکهایش بی اختیار جاری بود وبه درون کاسه میچکید ولی به اون وضع که نشسته بود کسی او را نمیدید.وبه ایشان آرام میگفتم مهدی جان غذاتو بخور بعد گریه کن والا دیگه باهات تو یک کاسه غذا نمیخورما .بعد لبخندی میزد و با حالت تعجب نگاه میکرد .مهدی هیچوقت شکایتی از چیزی نداشت .او به رنجه خیلی علاقه داشت هر وقت میدیدیش گل خنده از رویش شکفته میشد .آری مهدی مظلوم بود و شجاعانه پر کشید .

 

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل

ایستاده از راست به چپ : کاتب ، شهید مهدی صابری ،شهید رجبعلی افسری ، مجید صادقی ، حسنعلی قالیباف ، نشسته از راست به چپ : محسن مطلق ، محمدرضا مصلح

دست ما را هم بگیر دلاور

روزگاری با شهیدان بوده ایم ، افسانه نیست

برادر اصغر صادقی و شهید مهدی صابری

برادر حسین درفشی به همراه شهید محمد زندی

خاطره دکتر منصور باقرزاده از رزمندگان گردان کمیل در خصوص  عملیات بیت المقدس 2

خاطره دکتر منصور باقرزاده از رزمندگان گردان کمیل در خصوص

عملیات بیت المقدس 2

برای عملیات بیت المقدس 2 قبل از قرارگاه فاطمیون ابتدا گردان رفت موقعیت مطهری

نصف شب رسیدیم اونجا بچه ها خسته بودن من وعلی فراتی وشهید جواد عبدالمنافی بیشتر کار تدارکات رو انجام میدادیم البته با افتخار  وسایر دوستان دسته هم کمک میکردن  فاصله چادرها تا لب جاده زیاد بود وباید یه فاصله ای رو هم از روی بلندی میرفتیم .

تعدادی از وسایل موند برای فردا .

صبحی که رفتم وسایل رو بیارم  دیدم جلوی یه چادر یه قاطر بسته بودن .

 رفتم اجازه بگیرم برای بردن الباقی وسایل گفتند کارت جنگی تو بده ووقتی قاطر رو آوردی کارتتو پس بگیر .

آقا ماهم این کاررو  کردیم .

رفتم قاطر رو ببرم نشسته بود رو زمین وبلند نمیشد هر کاری کردم جواب نداد تهدید تطمیع کتک دیلم و.........

دست آخر یکی داشت رد میشد گفت قاطر مجروحه ونمیتونه راه بره تازه فهمیدم دوستان مقداری بامن شوخی کرده بودند .

بعد از دو سه روز قرار شد از مطهری بریم فاطمیون .

یکسری از بچه ها جلوتر رفتند تا چادرهارو مهیا کنن .

اما موقع حرکت به ما گفتند ماشین نیست وباید برید لب جاده  اگه ماشین سوارتون کرد که هیچ و الا باید پیاده برید تا برسید فاطمیون .

ما هم تقریبا با نفرات دسته خودمون راه افتادیم .

باید ازکوهی بنام گردرش که تقریبا مثل گردنه هزارچم بود میرفتیم بالا .

از همون اول بعضی ماشینا چندتا از بچه هارو سوار کردن و رفتن .

موندیم 7و8  تا وهمینطوری میرفتیم بالا .

خسته شدیم یکی ازبچه ها به زور جلوی یه مایلر رو گرفت وبه زور سوار شدیم .

 بارش تانکر بود ، همچین سرپیچ میپیچید که ما از ترسمون پیاده شدیم .

برف شدیدی  گرفت و از سرما دست وپاهامون یخ زد .

همینطور میرفتیم بالا .

بین راه یه تویوتا وانت نگه داشت ومارو سوار کرد یه پلاستیک سنگری داشت کشیدیم رومون خیلی خسته شده بودیم وسرما اذیتمون می کرد .

 تا مقر فاطمیون زیر پلاستیک صلوات فرستادیم وقتی رسیدیم حدود 30 سانت برف روی پلاستیک نشسته بود وتقریبا شب شده بود .

رفتیم تو چادر ها لباسای خیسمون رو رو والرها خشک کردیم واستراحت کردیم .

فرداش

برف زیادی نشسته بود

چند تا از بچه های شلوغ سفره دسته رو برداشته بودن ورفته بودن بالای یه ارتفاع وسر سره بازی میکردن .

اومدم جلوی چادر

دیدم شهید سنگتراش (فرمانده یکی از دسته های گردان)چادر رو جارو کرده وداره جلوی چادر کفش بچه هارو جفت میکنه .

تو همین لحظه از پشت من شهید زندی اومد تو درگاهی چادر وبا یک صدای تقریبا خاص وبا یک لحن عجیبی به  شهید سنگتراش گفت بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سنگتراش خم شده بودومن بین این دوشهید بزرگوار قرار گرفته بودم .

سرش رو بالا کرد با نگاهی عمیق گفت بریم .

از اون لحظه تا رسیدن خبر شهادت این دو بزرگوار چند ساعتی بیشتر نگذشت .

اورژانس زیر پل بود .

شنیدیم که جنازه این دو شهید عزیز رو منتقل کردن به اورژانس .

دوان دوان رفتیم .

راهمون ندادن .

از پشت در دیدم هردو شهید با پهلوی شکسته وخونی روی تخت بودند  .

برادر حسین درفشی باسر وصورت خونی چند نفر دیگه دورو برشون بودند .

به لقاءالله پیوستند آنگونه که دوست داشتند مثل مادرشان حضرت زهرا با پهلوی شکسته .

 

شهید محمد زندی ، فرمانده گروهان شهید مدنی از گردان کمیل ل 27

شهید مرتضی سنگتراش ، فرمانده دسته اباعبدالله علیه السلام

شهید جواد عبدالمنافی(موحدی) جمعی گردان کمیل ، گروهان شهید مدنی ، دسته

فاطمةالزهرا سلام الله علیها

 

 

خاطره عملیات والفجر یک توسط برادر محمدرضا کریمی

خاطره عملیات والفجر یک توسط برادر محمدرضا کریمی

پنج روز از محاصره گردان كميل ١٢٠٠ نفري گذشته بود .

ما با ارتش ادغام بوديم.

خيلي از بچه ها شهيد شده بودند.

خيلي از بچه ها فرار كرده بودند.

مجروحين داخل كانالها روي هم افتاده بودند .

گرما شديد بود .

تشنگي بيداد ميكرد.

 از تشنگي خيلي ها غش كرده بودند .

تعداد نيروهاي فعال زير پنجاه نفر بودند .

سقاي بچه ها غير فعال ،  چون آبی نبود .

اگه شنيديد از تشنگي حتي ادرار هم٠٠٠٠ميتواند وسوسه كند ،  بله اونجا من ديدم .

سر ظهر با سعید کریمی پيش فرمانده گروهان رفتيم و اجازه خواستیم تا به داخل کانال عراقی ها بریم و آب بیاریم .

شهيد باقري به شدت مخالفت كرد .

باهم گريه كرديم والتماس كرديم .

مجروحين از تشنگي تلف ميشدند .

باقري ما را بغل كرد و با گريه گفت موقع گرگ و ميش برید .

سعید کریمی ميخنديد و خوشحال ، مشغول نماز شديم .

غروب راه افتاديم و از كانال خودمون وارد كانال عراقيها شديم .

فقط نارنجك داشتيم .

هوا تاريك شده بود .

به سنگرهاي عراقي نزديك شديم .

صداي نگهبان ها را ميشنيديم .

 پشت اولين سنگر كورمال کورمال ميگشتيم  .

 دبه هاي فلزي آب را پيدا كرديم .

خيلي تشنه بوديم و دبه ها پراز آب .

به هم نگاه كرديم چشمانمان بزرگ شده بود .

صداي قهقهه عراقي ها از داخل سنگر شنیده می شد .

سعید  به من گفت دبه ها رو بردار و راه بيفت .

منم پشت سرت ميام .

دعوامون شدآخه سعید می خواست صیبل من بشه .

بالاخره بغل كردن وخنده پراز معنیش من رو مجاب كرد كه دبه ها رو بردارم .

گفتم بريم .

گفت برو .

مثل تير از كمان رها شده دويدم .

ديگه پشت سرم رو هم نگاه نميكردم .

عراقيها مارو ديدند وشروع كردن به تيراندازي .

نميدونيد چه حالي بودم .

مثل ابر بهار گريه ميكردم .

سعید کریمی تند تند نارنجك مينداخت .

خيلي تير بغلم خورد .

به كانالمون نزديك شدم ومثل پلنگ پريدم تو اولين سنگر .

بچه ها پشتيباني كردند .

اون هم سالم اومد توی کانال .

دوتا دبه آب رو داديم به شهيد باقري .

همديگه رو بغل كرديم و اونقدر گريه كرديم كه از حال رفتيم .

شهيد باقري خواست از دبه ها بهمون آب بده ولي سعید نذاشت .

به من گفت بذار حالمون تكميل بشه .

 

از راست به چپ : برادر محمد رضا کریمی ، شهید مرتضی خانجانی ، فرمانده گردان کمیل

از راست به چپ : برادر رضا پوراحمد ، برادر سعید کریمی

شهدا شرمنده ایم

تو لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) یک پیرمرد ترک زبان داشتیم که خود رو بسیجی لَر معرفی می‌کرد و سعی می‌کرد کسی از احوالش مطلع نشه. تو جواب سوال‌ها همیشه یک کلام می‌گفت: من بسیجی هستم.
گردان که به مرخصی رفت به همراه شهید جنابان این پیرمرد رو تعقیب کردیم... تو یکی از روستاهای حاشیه ی شهر قم خونه داشت. در زدیم وقتی ما رو دید خیلی ناراحت شد که چرا منو تعقیب کردید. تو جواب گفتیم ما فرمانده تو هستیم و لشکر هم به نام علی(ع). امیرالمؤمنین(ع) دستور داده که از احوال زیردستان و رعیت خودمون آگاه باشیم.
داخل منزل شدیم یه زیرزمین بسیار کوچک با دیوارهای گچی و خاکی بدون وسایل و یک پیرزن نابینا که گوشه‌ای نشسته بود. از پیرمرد درباره زندگیش، بسیجی شدنش و احوال اون پیرزن سوال کردیم.
گفت: ما اهل شاهین دژ استان آذربایجان بودیم. تو دنیا یه فرزند داشتیم که اون هم فرستادیم قم تا سرباز و فدایی امام زمان(عج) بشه. بعد از مدتی تو کردستان جنگ در گرفت. فرزندمون یه روز تو نامه نوشته بود که می‌خواد به کردستان بره. اومد با ما خداحافظی کرد و رفت. بعد از مدتی خبر آوردند که پسرت رو قطعه قطعه کردند. بعد از اون خبر آوردند که پسرت رو سوزوندند و خاکسترش رو هم به باد دادند، دیگه منتظر جنازه نباشید. از اون به بعد، مادرش شب و روز کارش گریه بود، تا اینکه چشماش نابینا شد. از اون پس تصمیم گرفتم هر خواهشی که این مادر دل‌شکسته داره به خاطر خدا برآورده کنم. یک روز گفت: می‌شه بریم قم، کنار حضرت معصومه (س) ساکن بشیم؟
اومدیم قم و اینجا ساکن شدیم. من هم دست‌فروشی می‌کردم. یه بار که سر سجاده مشغول عبادت و گریه بود گفت: آقا! می‌شه یه خواهش بکنم؟ گفتم: بگو! گفت: می‌خوام به جبهه بری و اسلحه فرزندم رو برداری و تو راه خدا و در پیشگاه امام زمان(عج) با دشمنان خدا بجنگی! منم اومدم ثبت‌نام کردم و اعزام شدم. همسرم رو به خدا و امام زمان(عج) سپردم. همسایه‌ها هم گاهی بهش سر می‌زنند.
اون ماجرا گذشت و برگشتیم جبهه؛ شب عملیات کربلای پنج اون پیرمرد هرچه اصرار کرد اجازه شرکت تو عملیات رو بهش ندادم. گفتم: هنوز چهره اون پیرزن معصوم و نابینا تو ذهنم هست.
تو جواب گفت: اشکالی نداره! اما من می‌دونم پسرم این قدر بی‌معرفت نیست که منو اینجا بگذاره. حتما میاد و منو با خودش می‌بره.
از پیش ما رفت به گردانی دیگه... موقع عملیات یادم افتاد که به مسئولین اون گردان سفارش کنم مواظبش باشند. بعد از سراغ گرفتن از احوالش، فرمانده گردان گفت: دیشب به شهادت رسیده و جنازه ش رو هم نتونستیم بیاریم.
بعد از عملیات یکسره به منزلش رفتم. در زدم. همسایه‌ها اومدند و سوال کردند شما چه نسبتی با اهل این خونه دارید؟ گفتم از دوستانشون هستم. گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به اون پیرزن سر بزنیم دیدیم همون‌طور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جون داده و به معبودش پیوسته....

 

با تشکر از برادر جعفر عرب نژاد

خاطره ای کوتاه از عملیات تکمیلی کربلای 5 از زبان برادر علی درویش فرمانده گردان کمیل

عملیات تکمیلی کربلای پنج ، پس از دو مرحله کار در کانال پرورش ماهی انجام شد ، فلذا از نظر نیروی انسانی و علی الخصوص کادر ، دچار کمبود شده بودیم ....

تصمیم براین شد تا گردان رو به دو گروهان کامل سازماندهی کنیم و در عملیات مشارکت داشته باشیم ....

در این عملیات قرارشد از نوک مدادی کانال ماهی به سمت شمال در حاشیه غربی به طرف سه راهی شهادت جلو رفته و مجددا” به کانال زوجی که روزهای قبل از آن منطقه عقب نشینی شده بود ، بازگردیم که گردان های دیگر لشکر در شبهای قبل موفق به پیشروی نشده و این مهم به ما واگذار گردید ...

علیرغم هوشیاری دشمن بعثی ، گردان های کمیل ، مقداد و عمار موفق شدند در این عملیات به سه راهی شهادت برسند و منطقه را پاکسازی کنند ...

گردان کمیل ابن زیاد ، در این عملیات یازده شهید و قریب به سی مجروح داشت و عملیات را با موفقیت صد در صدی انجام داد ...

روح شهید ابراهیم ارقند ، جواد سلیمانی ، رنجبر و دیگر شهدای آن شب نورانی شادباد .

 

شهید ابراهیم ارقند

شهید جواد سلیمانی

شهید رنجبر

شهید  محمد مصطفی‌پور

یك شب محمد همین‌طور كه دراز كشیده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت : "رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلبم. همین‌جایی كه این شعر را نوشته‌ام."
كنجكاو شدم ،
سرم را بالا گرفتم ،
در تاریك روشن سنگر به پیراهنش نگاه كردم ،
روی سینه‌اش این بیت نوشته بود: "آن قدر غمت به جان پذیریم حسین * تا قبر تو را بغل بگیریم حسین"
چند روز بعد از عملیات والفجر 8، وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر،
دلم برای محمد شور می‌زد.
شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم.
پرسیدم آیا كسی بسیجی ای به اسم محمدمصطفی‌پور را دیده‌ یا نه؟
برای توضیح بیشتر گفتم روی سینه‌اش هم یك بیت شعر نوشته بود.
تا این را گفتم یكی جواب داد :" آهان ، دیدمش برادر! او شهید شده...."

 

❤️یک قمقمه، دوازده سرباز❤️

❤️یک قمقمه، دوازده سرباز❤️

گردان کمیل کانال را پاکسازی می کند تا به پاسگاه برسد. کانال های ذوزنقه ای شکل کار فرانسوی هاست. دوشکاها و تانک های عراق مستقیم جاده را می زنند. روز سوم ارتباط کمیل با مقر قطع شد.

آخرین حرف را بچه ها به حاج همت گفتند: «حاجی به امام بگو ما عاشورایی جنگیدیم» و حاج همت شاید آن سوی بی سیم فقط می توانست سر بکوبد به جعبه های فشنگ و اشک بریزد. نه آب رسید و نه غذا. دوازده نفر با یک قمقمه سر کردند.

عراقی ها که به کانال رسیدند اکثر بچه ها از تشنگی شهید شده بودند. بقیه را هم تیر خلاص زدند. بچه ها در قتلگاه ماندند برای همیشه. قتلگاهی پر از لب های تشنه و پر از لاله هایی که سال ها بعد نیز با یک سوراخ در جمجمه های پر از گل پیدا می شوند، و می شوند شهید گمنام.

 

 

خاطره ای از شهید مجید پازوکی از زبان زهیر معصومی فرزند شهید ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل

خاطره ای از شهیدمجیدپازوکی فرمانده ی تفحص لشگر27 محمدرسول الله به نقل از زهیر معصومی فرزندشهید...

فکر کنم تابستان سال 80 بود.شبی برای کشیک شبانه حدود ساعت 2بود که درسنگر روی خاکریز دور مقر تفحص لشگر در فکه مشغول خواندن نوحه و زمزمه ی سرودی بودم...
متوجه شدم شخصی برای وضو گرفتن کنارتانکر آب رفت...
دقت کردم دیدم آقامجید پازوکی جانشین مقر است...
خوشحال شدم..میدانستم قطعا به کنارم می آید...شیفته ی سادگی وصفایش بودم... عاشق خاطراتش... تیکه کلامهای ''آجری''یش...
آمد باهمان لقبی که به من داده بود گفت:چطوری'' مارگیر''... درچه حالی زهیر.. خوش میگذره؟!...
یادش بخیر...صدایش درگوشم عمق وجودم را نوازش میدهد...
خلاصه آمدو باهم شروع به درد ودل کردیم...همیشه آرزوی شهادت را باحسرت بیان میکرد... من هم لذت شنیدن خاطراتش را عاشقانه باهیج چیز عوض نمیکردم...آنشب از خوابی برایم گفت که هرگز از یادم کم رنگ نشد و سرلوحه ی مشقهای زندگی ام بوده وهست...
صحبت از شهادت و تکلیف جستجوگران شهدا درفکه بود واینکه این یک وظیفه است...آقامجید گفت: زهیر ، یادت هست امام خمینی.ره.فرمودند '''ما مکلف به انجام تکلیف هستیم ،،،؟'''
گفتم:بله خوندم و میدونم...
بعد گفت:شبی امام خمینی.ره. را خواب دیدم...!آقا درخواب فرمودند:
''ما تنها با آنهایی کار داریم که رهروی عشقند... نه تکلیف...!!!''
بله... سردار باصفای تفحص، هم عاشقانه به تکلیف خود عمل کرد و هم رهروی عشق بود و به آرزویش رسید...
بعد از آن فهمیدم که واقعا او چه دیده و امام.ره.درخواب بوسیله ی ایشان چه گنج عظیمی به من دادند...
...خیلی ها در جنگ به تکلیف خود عاشقانه عمل کردند و تا آخرهم مشق جنگ کردند،! و ماجورند ...،
آری ' امنیت امروز ما بادلاوری وایثار آنها رقم خورده که ان شاالله شهادت هم در نهایت نصیب همه ی مان گردد...
''اما ، وای بر آنان که نه به تکلیف گذشته عمل کردند ونه حال ، رهروی عشقند ...!''' همانا آنهایند مصداق 'خسرالدنیا والاخره' ''..

شهید ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل 

 

 

زهیر معصومی فرزند شهید ابراهیم معصومی

شهید سید صادق آقا اعلایی

شهید سید صادق آقا اعلایی

جمعی گردان کمیل ل 27

گروهان شهید مدنی

دسته یک

روحمان با یادش شاد

با تشکر از برادر مولایی

شهید میشوی...

اهل شهادت که باشی،

اهل هر کجای کره خاکی هم که باشی،

شهید میشوی...


شهید مدافع حرم، شهید حمزه یاسین، متولد مونترال کانادا

با تشکر از برادر علی درویش

شهید علیرضا محمودی

علی رضا محمودی پارسا ۲۳ تیر سال ۱۳۴۸ دیده به جهان گشود. وی در تاریخ 26 دی ماه سال 61 عازم جبهه اندیمشک شد و از آنجا به منطقه عملیاتی فکه رفت.
علیرضا محمودی پارسا یک بار مجروح شد و در بیمارستان به علت جراحت شدید از ناحیه صورت و گلو بستری بود و به محض بهبودی مجددا به جبهه می‌رود.
مادر شهید علیرضا محمودی پارسا در این رابطه نقل کرده است:
... تا رسیدیم بیمارستان دیدیم یکی صدا می‌زنه مامان، مامان. برگشتم به طرف صدا. اول صورتش رو نشناختم از صداش فهمیدم پسرمه. حالا شما حساب کنید صورت زخم و زیلی شده و خون لخته شده و دکتر هم یه سوتک مانندی به گلوی علیرضا وصل کرده تا بتونه راحت نفس بکشه. تا نزدیکش شدیم گفت تو رو خدا بگذارید من برگردم به جبهه من باید برگردم. بابا رو راضی کن بگذاره من برگردم جبهه ...
علیرضا محمودی پارسا در سن ۱۳سالگی و در تاریخ ۲۹ بهمن سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید.
شهید علیرضا محمودی پارسا در روز ۲۷ بهمن ماه بر اثر اصابت خمپاره و گلوله از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح شد و نیروهای امدادی وی را به بیمارستان آیت‌الله کاشانی در اصفهان منتقل کردند.
وی پس از تحمل دو روز درد شدید در نیمه شب جمعه ۲۹ بهمن سال ۶۱ در حالتی که حضور مقدس ابا عبدالله را بربالین خود احساس می‌نمود و بر ایشان سلام می‌داد جان خود را تقدیم جانان کرد.

 

با تشکر از برادر علی درویش