شهید شفا می دهد


چندین سال است که من مطالبی که درباره شهدا منتشر می شنوند را میخوانم و پیگیر مطالب جدید منتشر شده هستم. اما یه سوالی همش ذهنم مشغول میکنه .

 


 شهید حمید فخاری

اون سوال اینه که نکنه این مطالبی که میخوانیم رویا باشه ! 

در گیر و دار این افکار بودم که ماه  محرم فرا رسید و هیئت های عزا داری برپا شد. آن قدر فضا معنوی شده بود که من رو از این فکر و خیال آورده بود بیرون. اما این سوال منو تنها نگذاشت. نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم برای عزاداری به امام زاده چیذر برم. اصلا فکرم به شهدا و مزار شهدای چیذر نبود فقط به مداح مشهوری که آنجا مداحی می کرد فکر میکردم.

جمعیت زیادی آمده بودن و همه یک صدا سرور و سالار شهیدان را با خلوص نیت صدا می کردند.

 سلام دادند و مراسم عزاداری تمام شد. همه برگشتن اما چون، من دیرتر به مراسم رسیده بودم و احساس خستگی نمی کردم. برای همین تصمیم گرفتم به داخل امامزاده برم و کمی زیارت کنم تا از سیل جمعیت کمی کاسته شود. در میان این هیاهو که هر کس به دنبال مسیری برای خارج شدن از امامزاده می گشت آرامش و سکون خانم جا افتاده ای نظر منو  جلب کرد. اون خانم خیلی با احترام بر سر مزاری نشسته بود و زیر لب جملات کوتاهی زمزه می کرد. نه خوشحال بود و نه ناراحت اما یه حسی تو نگاهش موج می زد که نمیدونستم اون حس چیه. کنجکاوی سراسر وجودم رو فرا گرفته بود.رفتم جلو تا بتونم روی سنگ قبر را بخوانم .نوشته بود:

 شهید حمید فخاری- فرزند جواد- ولادت 1340- شهادت 1362- محل شهادت جزیره مجنون.

 

وقتی رفتم بالا سر مزار شهید.خانم بهم نگاه کرد.

 من هم بدون مقدمه پرسیدم پسرتونه؟

گفت:نه برادر زادمه.

نمی دونم چرا صریح صاف رفتم سر اصل مطلب. ازشون پرسیدم چرا اینقدر مودبانه سر مزار شهید حمید فخاری نشستین؟

 لبخندی زد و گفت: 

(( پدر حمید خیلی زود فوت کرد. بخاطر همین تربیت حمید و بقیه برادراش به عهده مادر من افتاد. من هم که دختر کوچک خانه بودم به مادرم کمک می کردم و با بچه های برادرم ،حمید و مجید، که دوقولو بودن و مهدی پسر کوچک برادرم، خیلی اخت شده بودم . حدود30سالم بود که حمید شهید شد. منم به زندگی مشترکم و بچه هام مشغول شدم و از بچه های برادرم دور شدم تا این که یک سال پیش متوجه شدم پسر کوچک برادرم مهدی به خاطر بیماری سرطان بستری شده. خودمو خیلی سرزنش کردم که چرا انقدر از برادر زاده هام غافل شده بودم . وقتی سراسیمه خودم رو رسوندم بیمارستان  مهدی رو داشتند میبردن اتاق عمل. هنگامی که چشمم به مهدی افتاد توی دلم یه جمله گفتم.(حمید خودت شفاشو از خدا بگیر)

شهیدی که شفا میدهد

مهدی رو بردن توی اتاق عمل و قسمتی از رودشو جدا کردن و فرستادن پاتولوژی. دو روز بعد که رفتم جواب آزمایش رو بگیریم دکتر یک جمله گفت: معجزه شده خانم بیمارتون سالمه.

 الان چند ماهی از اون ماجرا می گذره مهدی صحیح و سالم کنار خانوادش زندگی میکنه و من مطمن هستم که شفای مهدی را برادر شهیدش حمید از درگاه ایزدی گرفته. من امروز بعد چند ماه مشغله کاری و زندگی فرصت کردم بیام اینجا و از حمید تشکر کنم. ))

وقتی حرفهای خانم تموم شد با خودم گفتم گویا منم هم به واسطه این خانم به جواب خودم رسیدم.

وعده خدا حقه:" مپندارید کسانی که در راه خدا شهید شده اند، مرده اند، بلکه آنان زنده اند و نزد خدا روزی می گیرند."

من این حرفهارو با گوش خودم شنیدم و یقین دارم که اون خانم حقیقت رو می گفت.