میدان مین
شب بود.
عملیات والفجر 4 خورده بودیم به میدان مین.
وسط میدان مین کسی نشسته بود و بچه ها را به جلو هدایت می کرد.
برایم عجیب بود که چرا این جا نشسته.
تا کنارش رسیدیم کنجکاو شدم و گفتم چرا خودت جلو نمی روی؟
وقتی دید خیلی اصرار دارم گفت: سرت را پایین بیاور.
سرم را خم کردم .
گفت: «بابا من پاهام قطع شده نگذار بچه ها بفهمند، روحیه شان خراب می شود».

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 11:33 توسط «« کاتب »»
|
ای کشتگان عشق ، برایم دعا کنید