شهد شیرین شهادت
اللهم الرزقنا
احلی من العسل

الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه

امان از فراموشی لاله ها

روزگاری با شهیدان بوده ایم ، افسانه نیست !!!

این ، همان همسنگر دیروز توست

شهدا سنگ نشانند که ره گم نکنیم

ای سفر کرده به افلاک ، به یادت هستیم

یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانه

عجب پشت پایی به دنیا زدند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

شهادت نردبان آسمان بود
بطلبید
بطلبید
بطلبید
بطلبید
بطلبید
برای مشاهده سایر تصاویر زیبای لحظات ناب شهادت کلیک کنید
گردآوری شده توسط کاتب در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 18:55 موضوع :شهد شیرین شهادت - عکس | لینک ثابت
گردآوری شده توسط کاتب در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 18:35 موضوع :حكايات ريزه ميزه | لینک ثابت
دوستان همه رفتند
من از قافله عقب ماندهام و علت هم این است كه من هنوز ساخته نشدهام، ولی خدایا تو خود می دانی كه چقدر من با خودم صحبت میكنم و خود را دلداری میدهم و میگویم خداوند كریم و رحیم است و حتماً شهادت را نصیب من میكند، خدایا دوستان همه رفتند, رفقا همه رفتند, دیگر از دوستانم باقی نمانده

فرمانده تبپ یکم لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه السلام
سال1340 درشهر ملایر به دنیا آمد. کودکیاش در محیطی آکنده از معنویت سپری شد. در سال 1346 برای تحصیل قدم در دبستان نهاد و این مرحله را از آغاز تا پایان با هوش و ذکاوتی که داشت بهخوبی پشت سرگذاشت. حسن از کودکی علاقهای زیادی به سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) داشت و در جلسات عزاداری مولایش با شور و شوق شرکت میکرد. در سال 1354 با تمام دوره راهنمایی وارد دبیرستان شد و این هنگامی بود که ذهن فعال او اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه را بهخوبی درک میکرد.
اوبا مطالعات و شناختی که از اوضاع جاری کشور داشت,به مبارزین با طاغوت پیوست ودرراه پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی فعالانه شرکت کرد.دراین راه او چند بار بهدست عوامل ساواک شاه خائن دستگیر ومورد شکنجه وضرب و شتم قرار گرفت. شکنجه ها وسختی های دوران بازداشت ومبارزه نه تنها خللی در اراده حسن ایجاد نکرد,بلکه اورا بیش از پیش مصمم ساخت در راه امام خمینی وآرمانهای الهی اش جانفشانی کند.
وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید وامام خمینی به ایران آمد, حسن شتابان خود را به قم رساند تا به دیدارمولا ومقتدایش خمینی کبیر بشتابد.او با عشقی عجیب به دیدار حبیب خود رفت و به خاطر مستی این دیدار,عقل وهوش از دست داد,به گونه ای که در یکی از خیابانهای قم با خودرویی برخورد کرد اما در کمال تعجب دیگران, صدمهای به او نرسید.
تازه داشت شیرینی پیروزی انقلاب و دیدار امام را درکامش حس می کرد که مزدوران ضد انقلاب در کردستان آتش بهپا کردند و با حمله به مردم بی دفاع این دیار, آنجا را محلی برای توطئه های خود برعلیه انقلاب اسلامی مردم ایران قرار دادند. با پیش آمدن این شرایط حسن در آنجا حضور یافت و تا شروع جنگ تحمیلی درآنجا مشغول مبارزه با نوکران استکبار جهانی شد. با زبانه کشیدن شعله های جنگ ارتش عراق ومزدورانی از کشورهای عربی به نمایندگی از استکبار جهانی ,به جبهه شتافت تا صفحهای دیگر از دفتر مبارزات خود را ورق زند.
درصبحگاه اولین روز از تیر ماه 1367 در قله ی گرداش بعد از بهجا آوردن نماز صبح، خمپارهای در نزدیکی سنگرحاج حسن میخورد و ترکشی از آن به پشت سر او اصابت میکند .حسن در حالیکه دستانش را باز کرده بود, میگوید نگاه کنید چه نسیم ملایمی میوزد، و لبخند زنان به شهادت می رسد
در فروردین ماه سال 1360برای مراسم ازدواج به شهر آمد وخیلی زود به جبهه برگشت و ماهها در آنجا ماند. مدتی بعد برای انجام اعمال نورانی حج عازم عربستان شد وبعد از بازگشت از این سفر,دوباره راهی جبهه شد. هیچ چیزی نمی توانست او را از جبهه وجنگ جدا کند.در بازگشت از جبهه انگار چیزی را گم کرده بود همیشه قبل از اینکه از روزهای مرخصی اش به طور کامل استفاده کند ,به جبهه بازمی گشت.
یکی از روزهای سال 1361 حسن به اتفاق چند نفر از فرماندهان برای شناسایی منطقه سومار به مواضع دشمن رفته بودند که با برخورد به کمین دشمن و درگیری، دوتن از همرزمان او, محمد آل پور حجازی و حسین جعفری به شهادت میرسندو رضا مستجیری نیزبه اسارت دشمن در میآید .
حسن بهشدت مجروح میشود , عراقیها تصورمی کنند او شهید شده و رهایش میکنند. او بعد از یکی دو روز توسط نیروهای خودی به عقب منتقل می شود و با تلاش پزشکان بهبود می یابد.
اودر طول حضور تاثیر گزارش در جبهه ها جراحات بسیاری را در بدن داشت،به گونه ای که از هر جبهه یا عملیات مجروحیتی در بدنش بود. اما خودش می گفت:زخم ماندن در قفس این دنیا و دوری از شهدا,بیشتر از همه ی زخمها درد دارد.
سرانجام پس از سال ها مبارزه با طاغوت وضد انقلاب ,و حضور در جبههها و ایثار و فداکاریهای بیشمار,اول تیرماه 1367در جبهه ی ماووت ,26روز قبل از پایان دوران دفاع مقدس,دورانی که رهبر معظم انقلاب اسلامی از آن به عنوان "اوج افتخارات مردم ایران یاد می کند." بهدیدار معبود شتافت.
درصبحگاه اولین روز از تیر ماه 1367 در قله ی گرداش بعد از بهجا آوردن نماز صبح، خمپارهای در نزدیکی سنگرحاج حسن میخورد و ترکشی از آن به پشت سر او اصابت میکند .حسن در حالیکه دستانش را باز کرده بود, میگوید نگاه کنید چه نسیم ملایمی میوزد، و لبخند زنان به شهادت می رسد.

وصیتنامه شهید :
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تَحسبنَّ الذینَ قُتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون قرآن کریم
یا نفس من بعد الحسین(ع) مونی فبعده لا كنت ان تكونی
ای نفس زندگی بعد از حسین(ع) ننگت باد ,مرگت باد. حضرت عباس(ع)
با شهادت بر یگانگی خداوند متعال و نبوت حضرت محمد (ص) وحقانیت خلافت و امامت 12 امام معصوم(ع)و ولایت فقیه وصیت نامه خود را آغاز میكنم.
با درود به رهبر كبیر انقلاب و خانوادهای شهدا و با درود به شهدانهضت جهانی اسلام از هابیل تا كربلای خوزستان.
هم اكنون كه قلم در دست گرفتهام و میخواهم كلماتی را به عنوان وصیت بر روی كاغذ بنویسم، دستم میلرزد چون میدانم كه من لیاقت شهادت را ندارم و نمیدانم چرا.
من از قافله عقب ماندهام و علت هم این است كه من هنوز ساخته نشدهام، ولی خدایا تو خود می دانی كه چقدر من با خودم صحبت میكنم و خود را دلداری میدهم و میگویم خداوند كریم و رحیم است و حتماً شهادت را نصیب من میكند، خدایا دوستان همه رفتند, رفقا همه رفتند, دیگر از دوستانم باقی نمانده، عابدینیها، سلطانیها، اسلامجو، تركاشوندها، حاتمی، فراهانی، كلیه عزیزان رفتند و من خجالت میكشم از منطقه سالم برگردم، خدایا تو خود میدانی كه من این راه را آگاهانه انتخاب كردهام و كوركورانه نیست و میدانم كه به راهی كه همان لقای تو است, میروم.
خدایا تو خودت كمك كن، الهی من با تمام وجود ادراكت میكنم و این سخن زیبایت را خوب درك میكنم كه «یحبُّوه و یحبُّونَه»، خدایا تو خود میدانی كه این بنده حقیر به تو عشق میورزد و همیشه به یاد تو بوده و هستم، زیرا امید من و تكیه گاه من توئی و غیر از تو كس دیگری ندارم .
خدایا ای كاش من هفتاد بار زنده میشدم و دوباره در سنگر تكه تكه میشدم، مگر نه اینكه همیشه در زیارت وارث میخوانیم كه: «یا لَیتَنا كُنـّا مَعكم فأفوزَ فوزاً عظیماً»
حالا آمادهام ,خدایا میخواهم به فوز عظیم شهادت برسم، كمكم كن ای مولای من.
خدایا ای كاش من هفتاد بار زنده میشدم و دوباره در سنگر تكه تكه میشدم، مگر نه اینكه همیشه در زیارت وارث میخوانیم كه: «یا لَیتَنا كُنـّا مَعكم فأفوزَ فوزاً عظیماً»حالا آمادهام ,خدایا میخواهم به فوز عظیم شهادت برسم، كمكم كن ای مولای من
وصیت به امت شهید پرور :
عزیزان هم اكنون كه این جنایت كاران در منطقه, كاری نمیتواند بكنند ,به شهرها حمله می كنند و كودكان و پیر زنان وپیرمردان را به خاك و خون می كشند، ولی ای استوار مردان دست از انقلاب بر ندارید كه دیگر كار صدام به یاری خدا تمام است.
عزیزان قدر امام را میدانید , بهتر بدانید، نكند كاری كنید نفرینی كه حضرت علی(ع) به امت خود كرد، امام هم به شما بكند، عزیزان خوب دقت كنید یكسری یاران امام را از ما گرفتند ولی شما قدر امام را بدانید، چون حضرت علی(ع)درجواب بی مهری های یارانش, به خدا گفت كه خدایا نعمت حاکم صالح را از این امت بگیر و خدا هم نعمت را گرفت و ذلت را برای آنها جایگزین كرد.
پس مواظب باشید ای عزیزان روز قیامت هم دركارهست، ای كسانی كه چوب لای چرخ انقلاب میگذارید و پشت پا به اهل بیت امام حسین(ع) میزنید و اهل بیت را رها كردهاید. وای به حالمان, اگر نامه اعمالمان را به دست چپ بدهند، راستی اگر بدهند چه كنیم؟
مواظب باشید جبههها را خالی نگذارید که دشمن اگر قدرت بگیرد ,جنبندهای در روی زمین ایران آسایش نخواهد داشت، به جبههها بروید و هرچه زودتر این جانی را نابود كنید كه در روز قیامت شرمنده اهل بیت (ع)و شهدا نباشید.
پدر و مادر و همسر و خواهران و برادرم، مرا حلال كنید و از اقوام و مردم برایم حلالی بطلبید و خوشحالی كنید كه در راه خدا قربانی دادهاید و روز قیامت در پیش امام حسین (ع) و حضرت زهرا(س) رو سفید خواهید بود.
پس مواظب باشید ای عزیزان روز قیامت هم دركارهست، ای كسانی كه چوب لای چرخ انقلاب میگذارید و پشت پا به اهل بیت امام حسین(ع) میزنید و اهل بیت را رها كردهاید. وای به حالمان, اگر نامه اعمالمان را به دست چپ بدهند، راستی اگر بدهند چه كنیم؟
عزیزان همه شما را خیلی دوست دارم ولی این را بدانید كه خدا و اسلام را خیلی بیشتر از شما دوست دارم و باید به ندای حسین زمان لبیك گفت.
تقاضا دارم اگر از من جنازهای برنگشت خیلی عادی مراسم انجام شود، گر چه با توجه به این برنامهها راضی نیستم كسی برایش اتفاقی بیفتد و مراسم مانند بقیه شهدا باشد و در مجلس من از مصیبتهای حضرت زهرا(س) و حضرت زینب (س) بخوانید.
والسلام حسن تاجوک
روحش شاد و یادش گرامی
گردآوری شده توسط کاتب در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:21 موضوع :السابقون | لینک ثابت

ماجرای دوغ تگری حاجی جوشن
تابستان جبهه، در کوه های غرب، در مقایسه با دشت سوزان و شرجی جنوب، تومنی صد خروار شتری، فرق داشت، نسیم ملایم صبح کوهپایه های کردستان، خندان و شادمان، زندگی جنگی را در برهه شلیک گلوله های دو زمانه و خمپاره های سرگردان، در میان سوتی اتفاقی بعضی از رزمندگان، شادمانی بچه ها را دو صد چندان می کرد.
یک روز صبح علی الطلوع، حاجی جوشن دستور داد: گردان به خط بشوند
صدا زد، تو هم بیا کمک کن...
گفتم: چه خبره حاجی، صبح به این زودی!؟
گفت: امروز می خوام به بچه های گردان، «شیر و کلوچه» بدهم، تا حال بیان...
زودی اجاق و روبراه کن، دیگ بزرگه را بگذار، هیزم و آتش بزن.
دیگ را گذاشتم روی اجاق، هیزم ها را آتش زدم، الو گرفت.
حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد.
من هم مسئول الو دادن آتش بودم.
بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.
نیم ساعتی که گذشت، شیر داشت می جوشید و از لبه دیگ شره می کرد، خوب که بو کشیدم، دیدم یک بوئی دیگر می دهد، رنگش هم یک جوری بود.
چون تمام وقت حواسم به زیر دیگ و آتش بود، آن وقت که حاج جوشن، دبه های شیر را خالی می کرد، نگاه نکرده بودم.
حاج جوشن که چند متر آن طرفتر، بچه ها دوره اش کرده بودند و می گفتند و می خندیدند و خوش بودند، همین که دیگ بخارش بالا زد، حاجی جوشن هم بویش را گرفت، نگاهی به من کرد، اشاره کردم که حاجی بیا که گمانم یک خبرایی هست.
بلند شدم، حاجی جوشن هم رسید.
خندیدم و گفتم: حاجی صداش و در نیار که بدجور سوتی دادی!
گفت: چی! من و سوتی!؟
گفتم: حاجی جان، این دوغه، جای شیر داغ کردی. تو هم آره حاجی.....
حاجی که فهمید حسابی اول صبحی سوتی داده، گفت: زیر دیگ و تند خاموش کن، آب بریز، آب بریز که دست مون رو نشه....
برید توی سنگراتون.
بچه ها که صحنه را اینطور قمر در عقرب دیدند، تند دویدند تو سنگراشون...
حاج جوشن: گفت یخ بیار یخ بیار...
تند تند یخ آوردم، چند تا قالب یخ را هی شکستیم و ریختیم توی دیگ جوش آمده.
حالا نخند کی بخند، مگر سرد می شد.
مدتی گذشت تا توانستیم دوغی را که جای شیر جوشانده بودیم، سرد و تگری اش کنیم.
دوغه که حسابی سرد شد، بچه ها هم سرو کله شان به یک ستون پیدا شد.
وقتی اعلام کردیم صحنه عوض شده و خاطرتان عزیزه و توی این گرما می خوایم، به شما بجای شیر، بهتان دوغ سرد و تگری و کلوچه لاهیجان بدیم. خنده بچه ها رفت هوا و هر کدام که کاسه بدست جلو می آمد با چشمان ورقلمبیده، یک نگاهی به زیر دیگ می کرد. یک نگاهی به داخل دیگ، زیر چشمی هم به حاج جوشن، زیر لب می گفت: جلل الخالق!!!!
این دیگه چه دوغی است، زیرش کنده گذاشتین، دوغ اش سرد و تگری، گفتین شیر، دوغ در آوردین...
ما هم قیافه حق به جانبی می گرفتیم و یعنی این که ما این هستیم دیگه، مگه چه کم داریم از «قوم صالح» که شتر از کوه در آورد، ما از توی دیگ شیر، برای شما رزمندگان راه خدا؛ دوغ در می آوریم.
طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...
نویسنده: غلامعلی نسائی
گردآوری شده توسط کاتب در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:23 موضوع :شوخی های خاکی | لینک ثابت
سردار شهید محسن وزوایی در پنجم مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود. شهید وزوایی، دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد. دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم، با کسب رتبه اول شیمی دانشگاه صنعتی شریف، مشغول به تحصیل شد. محسن وزوایی، در سال های نوجوانی با راهنمایی های مؤثر پدر فرزانه اش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن های اسلامی دانشجویان این دانشگاه پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال 1356 مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد.
در سال های ورود شهید محسن وزوایی به دانشگاه، نقش فعالی در تشکیلات اسلامی دانشگاه از خود نشان می داد. این جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونین 17 شهریور ماه 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خمینی رحمه الله به ایران، در همه صحنه ها از جمله پیشتازان و جلوداران تظاهرات مردمی بود. او در روزهای پرتلاطم انقلاب نیز نقش حساس هدایت را بردوش می کشید و در درگیری های مسلحانه و سرنوشت ساز 19 بهمن تا 22 بهمن 1357، حضوری پرثمر داشت. شهید وزوایی در تصرف دو پادگان مهم جمشیدیه و عشرت آباد نیز شهامت بالایی از خود نشان می داد.
شهید محسن وزوایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با تشکیل جهاد سازندگی، به عضویت این نهاد درآمد و برای خدمت به مردم، راهی لرستان شد. او افزون بر جهاد سازندگی، در کمیته انقلاب اسلامی، بسیج مستضعفان و آموزش و پرورش نیز خدمت کرد.

شهید محسن وزوایی از موثرترین دانشجویان پیرو خط امام بود که در 13 آبان 1358 سفارت امریکا در تهران را اشغال کردند. شهید محسن وزوایی پس از 13 آبان 1358، به علت معلومات فراوان عقیدتی و سیاسی و نیز تسلط بر زبان و ادبیات انگلیسی، مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام رحمه الله را در کنفرانس های پیاپی و مصاحبه با گزارشگران رسانه های خارجی برعهده گرفت. هر از چند گاهی سیمای پرصلابت و مصمم او، در تمامی رسانه های ارتباط جمعی غرب، به عنوان سخنگوی جوانان طرفدار امام خمینی منعکس می شد.
شهید محسن وزوایی در سال 1358 هم زمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه به پاسداران پیوست و در دوره ای فشرده، آموزش های چریکی را در سپاه آموخت. او مدتی در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظیفه کرده، سپس سرپرستی واحد اطلاعات ـ عملیات را به عهده گرفت. شهید وزوایی به دنبال تجاوز عراق به ایران، داوطلبانه به جبهه غرب عزیمت کرد. با ورود او به این منطقه، تحولی پدید آمد؛ به گونه ای که در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان، مسئولیت محور تنگ کورک تا حد فاصل تنگ حاجیان را برعهده گرفت و ضمن حمله ای پارتیزانی به مواضع و استحکامات دشمن، به کمک هم رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق الجیشی تنگ کورک را از تصرف قوای اشغالگر بعث خارج ساخت.

در عملیات جدیدی که از سوی رزمندگان اسلام در اردیبهشت ماه 1360 طرح ریزی شده بود، شهید محسن وزوایی فرمانده گردان شد. در این عملیات، او با آن که مجروح شده بود، ولی با گامی استوار و خستگی ناپذیر و روحی امیدوار به نبرد ادامه می داد. در حین عملیات، بیشتر رزمندگان شهید یا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده دیگر زنده بودند؛ و شگفت آن که همین چند نفر، توانستند 350 تن نیروهای کماندوی بعث عراق را به اسارت بگیرند.
شهید محسن وزوایی، نقش فعالی در طراحی عملیات فتح بلندی های «بازی دراز» ایفا کرد و در همین نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال یافت. او در بیمارستان با وجود درد بسیار، ناله نمی کرد و به یکی از پزشکان که از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتی کرده بود گفت: «آقای دکتر! من هر چه بیشتر درد می کشم، بیشتر لذت می برم و احساس می کنم از این طریق به خدای خودم نزدیک می شوم».
شهید محسن وزوایی، پس از بهبودی نسبی از مجروحیت، قدم به معرکه ای گذاشت که فرجام آن، آزادسازی خرمشهر اشغال شده بود. او در طول جنگ تحمیلی، در عملیات های متعدد با مسئولیت های گوناگون حضور داشت. در 20 آذر 1360، در عملیات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال 1360 فرمانده گردان حبیب بن مظاهر و تیپ تازه تأسیس محمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله گردید که در عملیات فتح المبین، این گردان نوک عملیات بود. با تأسیس تیپ 10 سیدالشهداء، فرمانده این تیپ شد. همین تیپ، در 23 فروردین ماه 1361 وارد عملیات بیت المقدس شد و برای اجرای بهتر عملیات، با تیپ محمد رسول ادغام گردید و شهید وزوایی نیز فرماندهی محور اصلی را عهده دار شد.
سرانجام سردار شهید محسن وزوایی در مرحله اول عملیات بیت المقدس و در دهم اردیبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.
وصیت نامه شهید محسن وزوایی
بسم الله الرحمن الرحیم
ما ترس از شهادت نداریم و این تنها آرزوى ماست در این جبهه ها خداوند را مشاهده مى کنیم که چگونه ملتمسانه به کمک رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آیه شریفه که مى فرماید کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة را مى بینیم که تعداد محدود لشکریان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نیروهاى مردمى بر تعداد کثیرى از نیروهاى دشمن غلبه مى نماید.
بیاد دارم در عملیات بازى دراز در قسمتى از عملیات مقداد ما ? نفر بودیم و بر ??? نفر غلبه پیدا نمودیم. در جبهه ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا میکند که گویى اصلا قابل تصور نیست هنگامیکه در قسمتى از عملیات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بین برادران مى افتد. اینها ارزشهایى است که ملت الله ارزانى بشریت داشته است.
حقیر بزرگترین افتخار خودم را عبودیت به در گاه احدیت مى دانم. مى خواهم بگویم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله، اى مخلصین اخلاق و اى کسانى که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکى به درگاه خدا هستید، بیایید تا ببینید در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکى به درگاه خداوند رسیده اند که نوجوان تازه داماد پس از ? ساعت که از عروسیش میگذرد در جبهه حاضر مى شود؛ آخر در کدامین مکتب چنین ارزشهایى را سراغ دارید؟
خدا را شاهد مى گیریم هنگامى که در ?? شهریور ???? در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانک زخمى شده بودم، خون زیادى از بدنم رفته بود؛ وقتى به کمک الهى نجات پیدا کردم، در بیمارستان زجر زیادى مى بردم؛ آنگونه که شاید قابل تصور نباشد بطوریکه در یک شب ده عدد والیوم ?? به من تزریق شد تا کمى آرام گرفتم اما هنگامى که درد مى کشیدم در عین زجر بدنى، از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم. حس مى کردم که بار دوشم سبک مى شود و هنگامى که شخص پرستار مراقب من، به مسخره مى گفت چرا این کارها را کردى و خودت را به این روز انداختى، به خمینى بگو تا بیاید درستت کند، به او گفتم خدا خودش درست مى کنه و همینطور هم شد.
والله قسم وقتى کمى از فشار کارم کم مى شود در خود احساس ضعف و کوچکى مى کنم. آخر میدانید اى امت شهید پرور ایران امروز در شرایطى هستم که لحظه اى غفلت، خیانت به اسلام و قرآن است.
باید با هم براى خدا تا آنجا که در توان داریم کوشش کنیم. امروز تمام مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا و به دنبال او تمامى وابستگان دیگرش. پس از خدا غافل نشوید که پشیمانى سودى ندارد و ما باید به تعبیر امام تکلیف را عمل کنیم. اگر توانستیم پیروز مى شویم و اگر کشته هم بشویم شهید هستیم و این نیز خود پیروزى است.

پس ما نباید نگرانى داشته باشیم؛ این منافقان از خدا بى خبر باید بدانند که ملت آنها را شناخته است. اکنون که ملت در جبهه ها حاضر شده است شما بیشتر ملت بیگناه را ترور مى کنید. شما نامردان تاریخ هستید که روى تمامى جباران تاریخ را از یزید بن معاویه گرفته تا به هیتلر سفید کرده اید. شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى! آخر چگونه حاضر مى شوید از کودکان شیرخوار گرفته تا روحانیون معظم و جان بر کف، این راهیان راه الله را ترور نمایید؟
این امت باید بداند از بزرگترین خطراتى که انقلاب را تهدید مى کند، آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب یعنى همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید که نمى گذارید. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانى تربیت نموده اید که شهادت را بالاترین سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى کنید و شکست در راه چنین حرکتى مفهومى ندارد.
خدا را شکر مى کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر مى کنم که نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمینهاى سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایى نصیبم شد و از خدا مى خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهى از این دنیاى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آیم و از خدا مى خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده اى حقیر و زبون هستم و به درگاه کسى غیر از تو نمیتوانم رو بیاورم. اللهم ارزقنا شهادة فى سبیلک
و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنین پدر و مادرى بر خود مى بالم که افتخارش بر پایه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است. پدرم ! هنگامى که بیاد مى آورم در سنین کودکى صداى فریاد شما در سحر به منظور نماز در گوشم مى پیچید که محسن نمازت قضا نشود. امروز هم همچون نوایى دلنشین در گوشم طنین مى افکند و شکر نعمت خداى را مى نمایم. سفارش مى کنم همانگونه که تا به حال عمل کرده اید به یارى امام بشتابید و او را تنها نگذارید.
و در آخر برادران و خواهرانم، به امید اینکه انقلاب حرکتى است به منظور اثبات حق و این مسئولیت بر گردن همگى ماست، دستورات الهى را فراگیرید و در عمل نیز آنها را به کارگیرید. به خصوص عبدالرضا و محمود و حمیده شما فرزندان انقلاب هستید. من هر چه باشد مدت زیادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است، اما شما امروز (از) نعمت حکومت اسلامى بر خور دارید و این بزرگترین موهبتى است که خداوند به شما ارزانى داشته است. قدر آنرا بدانید و شکر نعمتش را بجا آورید.
در آخر مى خواهم که ?? روز روزه و سه ماه نماز قضا برایم بجا آورید و راجع به آنچه که دارایى من محسوب مى شود آنطور که پدرم تصمیم بگیرد اجرا شود منتهى سعى شود این مقدار محدودى که دارم در جهت کمک به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شود. در ضمن اگر نتوانستید جنازه ام را به عقب بیاورید آنرا به روى مینهاى دشمن بیندازید تا اقلا جنازه من کمکى به اسلام کرده باشد.
انشاءالله و من الله التوفیق
??/??/????
ساعت یازده شب جبهه بلد ـ دزفول
با تشکر از وبلاگ محترم شجره طیبه
گردآوری شده توسط کاتب در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:40 موضوع :السابقون | لینک ثابت
واي مادرم
آجرک الله یا صاحب الزمان (عج)
فرا رسیدن ایام حزن انگیز فاطمیه بر تمامی گریه کنان، سینه زنان و عزاداران تسلیت باد .

صَلَّي اللهُ عَلَيْكِ ايَّتُهَاالصِدّيقَةِالشَّهيدَة
باباكمك
بعد تو ديگر چه سازم فــــــــــــــــاطمه
جز تو ديگر بر كه نازم فـــــــــــــــاطمه
رفتي و قلب مــــرا كردي كبـــــــــــاب
از فراق تو چه ســــــازد بوتـــــــــراب
تو كجـــــــــــــــــــا و سينه بشكسته ات
كنج لانه بـــــــــــــــــــالهاي بسته ات
من دگر بــــــــــــا كـــــــه بگويم آه دل
جــــــــاي توآخـــــــر نباشد زير گِـــــل
بار ديگر با علـــــــــــــــــي تو راز گو
ظلم هاي اشقيـــــــــــــــــــــا را بازگو
چاه از اشك علـــــــــــي پُر گشته است
خـــاك قبرت با تو چـون دُر گشته است
شهر يثرب بــــــي تو گرديده خمـــوش
نــــــــــــــاله طفـلان تو آيد به گــــوش
گو چه سازم با حسيـــــــــــن و زينبين
با حســـــــــــــن ، مظلوم ، آن نور دو عين
فاطمه پشت علـــــــــــــي بشكسته اي
خود به بابت مصطفي پيوستــــــه اي

چون بديدي باب خود را نـــــــــازنين
گو بيـــــــــا وغربت مــــــــــولا ببين
جــــانشين تو شده خــــــــــــــانه نشين
سينه تنگش حـــــــــــــــــزين و آتشين
در سقيفه امر تو برچيده شــــــــــــــــــد
غنچه ات دربين آتش ديده شــــــــــــد

كاش با آتش كمــــــــــــــــي ميشد تمام
كار آن نـــــــــــا مردهاي خاص و عام
فـــــــاطمه از بهر امداد علـــــــــــــــي
پشت در آمد پـــــــيِ داد علـــــــــــــــي
لامروّت بــــــــا لگد كــــــوفت به در
سينه بضعه ی تــــــو دوخت بــــــــه در
سينه ی فـــــاطمه ات چــــــــــاك بشد
درهمان دم سرِ من خــــــــــاك بشد
كارِ مسمـــــــــــار چو پايان بگرفت
ملحدي تيغ به دستــــــــان بگرفت
با قلاف خنجر از اشكـــــــــــاف در
كرد زهراي عـــــــــلي را بي پسر
محسنش نامده رفت از بـــــــــــر او
نـــــــــاله ها زد به بَرَش دختـــر او
تازه اينجــــا بود آغاز جفــــــــــــــا
فتنه اي زان قـــوم پستِ بي وفـــــا
دست حيــــدر را ببستند اي خــــــدا
بازوي زهرا شكستند اي خـــدا
قدرت الله تو را در كــــــــــــوچه ها
شهره كردندش به پيش ديـــــده ها
مست يـاغي دخترت را زد كتــــك
شِكوه كرد وناله زد : بـــابـــا كمــــك
اي پدر من دختـــــر و مــــــــــام توام
مونس هر صبــــح و هر شــــام توام
كمكم آي و نگر اين قــــــــــــوم دون
قوم ياغي ، پر ز نيرنگ وفســـــــون
قوم نـــــــــــامردي كه كردند دادها
روي حكم مرتضي فريـــــــــــادها
قوم هرز ه، قوم دَد ، قــــــــوم لعيــــن
رانده و مغضوب ربّ العــــالميـــن
قوم مرتدين از ديــــــــــــن تــــاخته
بي شرافت ، گِـــــــــرد دنيا تـــــافته
قوم بي دينـــان دنياخواهِ هـــــــــار
قوم عقرب ، قوم افعي ، قوم مــــــــار
بين اينـــــــان فتنه غـــوغــــا ميكند
با علـــــــي دعــــــــــــوا برپا ميكند
بعد من تنها چه ســازي يا علـــــــي
با نبي داري چه رازي يا علـــــــي
راز خود را گــو به من تا گــويمش
تا كه ديدم جـــــــاي تو ميبــوسمش
ياعلي اي زاده عمّ رســــــــــــــول
نورعين مصطفـي ، زوج بتــــــول
جان من هستي ، تو مــــــاه بي قرين
از چه گشتي يكّه در قــــــــــوم لعين
ياعلـــي دردت به جان فــــــــاطمه
پـــاي تو برديدگـــان فـــــــــــاطمه
داغ تنهـــائي تو پيـــرم نمـــــــــــود
از حيات وزندگـــــــــي سيرم نمود
در سقيفه روح من پژمـــــــرده شد
زان حكايت چهره ام افســـرده شد
از چه بگرفتند حقّ شــــــــــــوهرم
من چه سازم ازغم تاج ســـــــــرم
شوهر من هست بـــــــاب شهر علم
همسر من هست كـــــوه صبر و حلم
شوهر من ماسِوي را محـــور است
همسر من انبيا را دلبــــــــــــر است
شوهرم نِي عاشق پاك خـــــداست
همسرم معشوق ذات كبريـــــاست
جَدّ تو تنهاست يامهــــــــــدي كمك
كن ولـــــــــــــي امر زهرا را كمك
من ولايت را شدم اوّل شهيـــــــــد
موي من از درد مولا شد سپيـــــــد
من نگهبان ولايت گشتــــــــــــه ام
كشته راه امـــامت گشتــــــــــــه ام
مرتضي تنها نباشد شوهــــــــــرم
بلكه او باشد امام و رهبـــــــــــــرم
من به راه رهبرم جــــــــان داده ام
هستيم تاحدّ امكـــــــــــــــان داده ام
مسلمين مولاي خود يـــــاري كنيد
رهبر خود را طرفــــــــــداري كنيد
همچو مـــولايم ، مـــــولاتان غريب
كـــار او ديگر شده صبــــــر و شكيب
پور من گشته كنــون مـــــــولايتان
رهبر و آقــــا و پرچمـــــــــــــدارتان
ابن من شد آب از جـــــــور و جفـــــا
از جفــــــــاي دشمنــــان آشنـــــــــا
روز و شب او را دعــــــــايش ميكنم
همچــــو مولايم ثنـــــــــــايش ميكنم
شيعيــــان ابن مــــن و پور علــــي
نائب مهــــدي است اين سيّدعلــــي
اميرحسين ميرقاسمي(كاتب)
سروده شده در تاریخ 28/6/78

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید:
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
در لابلای هق هق گریه هاتون این حقیر رو از یاد نبرید و مردونه برای روا شدن حاجتش دعا کنید .
یا علي
گردآوری شده توسط کاتب در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 12:53 موضوع :مناسبت ها | لینک ثابت

وقتی پدرت، برادرت، عموی دختر همسایه، دایی همكلاسی ات از جبهه برگشت، یادت هست آن حدیث را خوانده بود كه جنگ تمام شد اما جهاد اكبر همچنان باقی است؟ یادت هست آن روز كه كوچه كوچك ما را در سال 62، سال 65 یا سال 67، عطر حضور پیكر شهیدان پر كرد، با اینكه خیلی كوچك بودی با خودت عهد كردی كه برای تو هم جهاد تمام نشده باشد؟ حالا تو هر سال درست همان زمان كه اندازه روز و شب یكی می شود و زمان به اعتدال می رسد و بهار بوی سبزینه های حیات را به مشام می رساند، پا می شوی و می روی همانجا كه مردان دیروز و نام آوران همیشه، كه پدر و برادران من و تو هستند، و آنجا به جنگ و مبارزه با دشمن درون و بیرون سر كردند.
مردانی كه نگذاشتند حرف نایب امام زمانشان بر زمین بماند. حالا تو كه قدرشناس آن مجاهدانی و پیام آور پیام خونشان، می آیی تا با آنها تجدید عهد كنی. حالا دلت را تكانده ای در حالی كه به گوش دل می شنوی:
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
كه زیارتگه رندان جهان خواهد شد
اینجا چشم ها ابری، دل ها شوریده، پاها برهنه و سرها پوشیده است.
ساعت 10 صبح روز جمعه 19 اسفند ماه است و من در مقر تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) هستم، چند کیلومتری اهواز . ساختمانها و تأسیسات تیپ را تپه ماهورهای سبز در آغوش گرفته است و درخت و درختچه های گوناگونی محیط را چشم نواز کرده اند.
کثرت ماشین های پارک شده تعجب برانگیز است. همه با خانواده شان آمده اند. بزرگ و کوچک زن ، مرد ، پیر و جوان . دو بلندگو اشعار و تصانیف دوران دفاع مقدس را پخش می کنند.
هرجا که چشم می چرخانم می بینم برادرانی که اکثراً نشانی از آن دوران را به یادگار دارند، در آغوش هم گم می شوند. مثل این که همان زمان است.
از مادری سخن گفت که هر سال با عکس پسر مفقودالاثرش به شلمچه آمده و با نشان دادن آن از دیگران سراغ یوسفش را می گیرد. این بیان دل مادر شهدا را به آتش کشید
عکس ها و پوسترهای شهدا و رزمندگان آن زمان که در جای جای این مکان بزرگ به چشم می خورد ، عطر فضای یاد شهدا را در فضا می پراکند.
قبل از شروع برنامه سالن نمازخانه تیپ پر شده است . به تپه های اطراف که نگاه می کنم پر از آدم است. مادرها دست بچه هایشان را گرفته اند و قدم زنان بالا می روند. در سایه درخت ها و ساختمانها و هر جایی که محلی برای نشستن است، تعدادی نشسته اند و به بلندگوها گوش می دهند یا به فکر فرو رفته اند.
اطراف میزهای پذیرایی خلوت است. تعدادی پیاله ای ماست برداشته و تکه ای نان تا ضعف دلی بگیرند. تک و توک هم لیوانی چایی برای خودشان می ریزند.
لحظه به لحظه بر کثرت جمعیت افزوده می شود. آقای رضایی که دوران جنگ فرمانده کل سپاه پاسداران بود نیز وارد مقر شد و وارد سالن می شود.
نمی دانم چرا دوست ندارم وارد سالن شوم. فرشی گیر آورده ام و نشسته ام. به هیچ چیز فکر نمی کنم. گاهی نشریه «ستاره های سحر» که به همین مناسبت تهیه شده و در بدو ورود هدیه داده اند را ورق می زنم. این نشریه 155 برگی با کاغذی مرغوب و عکس های رنگی تهیه شده است. به همت تهیه کنندگان آن آفرین می گویم. صفحه ای در آن نیست که به عکس های یادگاری آن زمان زینت نشده باشد. سرود با «نوای کاروان» آهنگران نوشتن را متوقف کرد و نَمی بر چشمانم نشاند. چیزی که فراوان دیده می شود. مثلاً دیروز وقتی در خرمشهر می خواستم عکس حاج داود اسماعیل زاده را بگیریم سرش را پایین انداخت. ترسید اشکهایش ریا شود . و یا ...
در غروب غمگینانه شلمچه دهها کاروان در گوشه و کنار آن دشت وسیع راه می رفتند و نوحه می خواندند. می نشستند و روضه گوش می دادند. تعدادی هم مثل من راه می رفتند و راه می رفتند. نه حرف می زدند و نه به چیزی گوش می دادند
دیروز شلمچه بودیم. چند هزار نفر آنجا بودند. بیشترشان جوان و نوجوان بیشتر هم پابرهنه و به هم ریخته. هیچکس به کسی توجه نداشت. آن حجم پسر و دختر جوان نیازی به هیچ نوع مراقبت و کنترلی نداشتند. هر جا که نگاه می کردم پسران یا دخترانی نشسته بودند، چادر یا چفیه ای به سرشان کشیده بودند و مثل این که میخکوب زمین شده بودند. نمی دانستم غروب شلمچه آنها را به کجا برده بود. حاج احمد نوروزی می گفت: «غروب های شلمچه غمناک ترین هستند.»
بین دو نماز که چند هزار نمازگزار داشت، پیش نماز از شهیدی گفت که به خاطر دعای کمیل مسلمان و شیعه شده بود و پس از آن هم از فرانسه آمده بود تا طلبه شود. پس از یکی، دو سال طلبگی هم به جبهه رفته و شهید شده بود. همین طور از مادری سخن گفت که هر سال با عکس پسر مفقودالاثرش به شلمچه آمده و با نشان دادن آن از دیگران سراغ یوسفش را می گیرد. این بیان دل مادر شهدا را به آتش کشید.
در غروب غمگینانه شلمچه دهها کاروان در گوشه و کنار آن دشت وسیع راه می رفتند و نوحه می خواندند. می نشستند و روضه گوش می دادند. تعدادی هم مثل من راه می رفتند و راه می رفتند. نه حرف می زدند و نه به چیزی گوش می دادند.
ما اول به پاسگاه خَیّن رفتیم. این نام عملیات کربلای 4 را برایم تداعی کرد. دنبال جاده شش گشتم که گردان قمر (ع) شهرم، دامغان در آن عملیات کرده بودند. فرمانده اش حاج رجب از لحظه لحظه آن عملیات برایم گفته بود که شرحش را در کتاب «سنگرهای برفی» آورده ام.

بیست و چهار نفر از بچه های گردانش روی مین رفته بودند و تعداد زیادی هم شهید داده بودند. اسم و خاطرات شهدای گردان قمر در ذهنم رژه می رفت. هر چه توضیح دادند هیچ نشنیدم. دوست داشتم اگر بشود با شهیدان شلمچه باشم.
قبل از شلمچه ما را به موزه دفاع مقدس خرمشهر برده بودند. جای جای دیوارهای قسمت سردر و بعضی از قسمت های آن پر از داغ تیر و ترکش های زمان جنگ بود. آثاری از وسایل مردم و شهدا به نمایش گذاشته شده بود که دل را به آتش می کشید. وسایل زیادی برای دیدن و عکس گرفتن بود.
صبح امروز هم در نمازخانه محل استراحت شبمان جلسه معارفه ای برگزار شد. یکی یکی خودشان را معرفی کردند و می گفتند که در جنگ چه کرده اند. هفتاد نفری بودیم. یا رزمندگان تیپ امام حسن(ع) در آن سالها بودند یا فرزندان آنها. نوبت به من که رسید گفتم: «به قول آن پیر سفر کرده که گفته بود" من ورزشکار نیستم ولی ورزشکارها را دوست دارم." من نیز گفتم: «رزمنده نیستم ولی رزمندگان را دوست دارم.»
کتاب خاطرات یکی از آنها، آقای فرامرزی «آخرین شلیک » را خوانده ام. با حساب سرانگشتی او با موشک تاو بیش از صد تانک دشمن را روی هوا فرستاده است. شوخی نیست صدتا تانک، این جماعت همه شان از این جنس اند. کارشان با 106، تاو، مالیوتکا و چیزهایی از این قماش بوده و کلی کشته اند و کشته داده اند. اینها هم هر کدامشان که سالم به نظر می رسند نیز یا گوششان خوب نمی شنود یا موج انفجار خیلی از سیستم های بدنشان را به هم ریخته است.
راستی روز اول در ایستگاه قطار تهران موقع نماز چشمم به فردی افتاد که از راه رفتن و دیگر مشخصاتش معلوم می شد که جانباز است. حدس زدم همسفریم که درست بود. «ترتیفی زاده» را می گویم. جانباز است و بازنشسته سپاه . با همت عالی خودش سایت «سبکبالان عرش » را راه انداخته که هر روز چند هزار نفر از آن بازدید دارند.
وقتی خودشان را معرفی کردند فهمیدیم که اکثر آنها غیر پاسدارند و در جاهای متفاوت کار می کنند و وجه مشترک آنها سابقه شان در تیپ امام حسن(ع) و ثابت قدم بودنشان در آن راه است.
انگار نه انگار که این همه سال را یک جا دراز کشیده است. روحیه اش خوب و چهره اش خندان است. به ذهنم می گذرد اگر تو به جای او بودی اصلاً شهامتش را داشتی که پا در دل معرکه بگذاری.» حالا به فرض اگر شهامتش را داشتی، مردش بودی که بیش از دو دهه در یک جا بنشینی و همچنان شکرگوی حضرت حق باشی!؟
دیشب هم ساعت 5/10 می شد که جمع شدیم تا آقای بنادری از روزهای اول جنگ در آبادان برایمان بگوید. قبلاً خاطراتش را در کتاب «سرباز سالهای ابری» خوانده بودم. او گرم و پرشور از حماسه هایی که مردم با دستانی خالی در برابر ارتش تا بیخ دندان مسلح عراق کرده بودند سخن گفت: یک ساعت حرف زد، حرف هایی که از سر شوق و اشتیاق است نام هم رزمانش بغض در گلویش می انداخت. وقتی هم که به « حسن باقری رسید گفت: حسن باقری همه چیز ما بود؛» و این چنین اوج احترامش را به او نشان داد. بنادری اکنون همچنان کارمند شرکت نفت است ولی تعهدش به دفاع مقدس مثل همان روزهایی است که از موثرترین افراد این قبیله بوده است.
در همین یکی دو روز شروع به نوشتن خاطرات آقای ترتیفی زاده کرده ام که فکر کنم بیش از بیست صفحه اش را نوشتم و قرار گذاشتیم تا با پایه گذاری یک روش جدید و ابتکاری اینترنتی با هم پرسش و پاسخ داشته باشیم. همین طور از آقای رضوانی هم قول گرفته ام که هر وقت تهران می آید خبر کند تا خدمتشان برسیم و خاطراتشان را ثبت و ضبط کنم.
این دهمین سالی است که بچه های تیپ، همت گذاشته اند و چنین برنامه بزرگی را تدارک دیده اند. حسّ و حال آن را می پسندم و به دیگرانی هم که چنین قصدهایی دارند توصیه می کنم از این عزیزان الگو بگیرند.
صبح آقای فرامرزی گفت ده سال است به یاد بچه های این تیپ که به شهادت رسیده اند این مراسم را برگزار می کنیم. همت هایمان را روی هم می گذاریم و این مراسم را سرو پا می کنیم.
عصر آن روز خوب خدا، به دیدن اسماعیل طرفی رفتیم ؛ به اتفاق پانزده نفر از همراهان. همه دوست داشتند که به دیدن طرفی بیایند.
اسماعیل طرفی دیده بان تیپ امام حسن(ع) بوده در طی سال های متعدد دفاع مقدس. دیده بانها نزدیک به دشمن می شدند تا گرای دشمن را بدهند و محل اصابت گلوله ها را گزارش کنند. کاری که آقای طرفی می کرد.
در آخرین ساعت دفاع مقدس گلوله ای به پشت گردن او اصابت کرده و سبب می شود از آن تاریخ تاکنون، بیش از بیست و چند سال بی هیچ حرکتی روی تخت بخوابد.
ولی انگار نه انگار که این همه سال را یک جا دراز کشیده است. روحیه اش خوب و چهره اش خندان است. به ذهنم می گذرد اگر تو به جای او بودی اصلاً شهامتش را داشتی که پا در دل معرکه بگذاری.» حالا به فرض اگر شهامتش را داشتی، مردش بودی که بیش از دو دهه در یک جا بنشینی و همچنان شکرگوی حضرت حق باشی!؟
گردآوری شده توسط کاتب در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 17:8 موضوع :كاروان راهيان نور | لینک ثابت
به مناسبت۲۷ فروردین سالگرد عروج شهید حاج رضا چراغی
فرمانده لشگر همیشه پیروز ۲۷ محمد رسول الله (ص)

او فرمانده بی ادعانام داشت و همواره یاد او با عطر کربلا همراه بود. صبح یکی از روزهای بارانی پاییز با شیون کودک تازه متولد شده ازخانه محقر -چراغی شور و شعف، این محفل کوچک در روستای-بستق و از توابع شهرستان ساوه را فرا گرفت. پدر که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، بی اختیار نوزاد را در آغوش کشید و گفت:-قربانت بروم عبد الرزاق.کسانی که در اتاق نشسته بودند، باتعجب به او نگاه کردند. - بله، عبد الرزاق، اسمش را می گذاریم عبد الرزاق.... چندی بعد، پدر به اداره ثبت احوال ساوه رفت تا برای کودکش شناسنامه بگیرد. وقتی مامور ثبت از او پرسید که اسم کودک چیست ؟ خندان گفت:-عبدالرزاق. چند روز بعد که برای گرفتن شناسنامه رفت، در کمال تعجب دید در شناسنامه، نام کودک را-رزاق چراغینوشته اند. با ناراحتی علت را پرسید، مامور گفت:-حالا شده....دیگر عوضش هم نمی شود کرد! این مساله، همه را ناراحت کرد. از آن به بعد او را-رضا صدا کردند.
*شهید رضا چراغی و دوران جوانی و مبارزات انقلابی
رضا کودکی را پشت سر گذاشت و در حال گرفتن دیپلم بود که انقلاب آغاز شد و او نیز چون همه مردم ایران در تظاهرات خیابانی شرکت کرد. حالا او جوانی بیست ساله، بالغ ، پر شور، مومن و پرهیجان بود. سعی می کرد نیروی صادقی برای انقلاب باشد. انقلاب به رهبری امام(ره) پیروز و توطئه های اجانب در پی این پیروزی شروع شد. غائله کردستان پیش آمد که به دلیل هم مرز بودن با کشور عراق، پایگاه خوبی برای اشرار شد. عوامل فراری رژیم در آنجا برای خود مقر بر پا کردند. همه احزاب و گروههای سیاسی- نظامی که با غارت پادگان ها و اماکن نظامی توانسته بودند اسلحه و مهمات فراوانی فراهم کنند ، لوله اسلحه خویش را به سوی ملت نشانه رفتند. مردم مسلمان نیز به خوبی به مقابله با توطئه آنان پرداختند.
هر چه شرارت و جنایت گروهکها در کردستان بالا می گرفت، هجوم مردم به مراکز اعزام برای شرکت در جنگ علیه ضد انقلابیون، شدت می یافت. سردار شهید رضا چراغی نیز به همین منظور به همراه دوستانش به آن خطه مظلوم شتافت و به مریوان رفت. در آنجا بود که جذبه و ایمان همراه با قاطعیت سردار شهید-حاج احمد متوسلیان رضا را محو جمال و اعمال او ساخت و باعث شد لحظه ای او را تنها نگذارد. در مریوان، دلیرمردان دیگری چون شهیدان -حاج سید محمد رضا دستواره -حاج محمد ابراهیم همت ، -حاج عباس کریمی و ...بودند که هر یک اسوه ایثار و شهادت بودند.
رضا با پیوستن به جمع آنها توانست تجربیات بسیاری در فرماندهی کسب کند.
حضور این گروه در کنار یکدیگر امکان هر گونه توطئه را از مزدوران کومله و دمکرات سلب کرد. قاطعیت، شجاعت و جذابیت حاج احمد متوسلیان در مقام فرماندهی سپاه مریوان، درس خوبی برای همه تشنگان اخلاق فرماندهی شد.
* سمتهای پس از انقلاب شهید رضا چراغی
شهید چراغی که حاج احمد را استاد خود می دانست، خصوصیات بارز اخلاق و رفتار نظامی او را الگوی خویش قرار داد و از همان اولین روزهای حضورش درمریوان، با نشان دادن شجاعت و رشادت، جوهر خویش را نمایان ساخت. جمع سرداران دلیرمردی که بعدها در جنگ، نوبت به نوبت جاودانه شدند، از کردستان عازم جنوب شدند. با تشکیل تیپ ۲۷محمد رسول الله توسط حاج احمد، رضا نیز از آن به بعد همراه تیپ ۲۷در عملیات مختلف شرکت کرد.
وی در طول حضور در کردستان و جنگ، مسئولیت های مختلفی بر عهده داشت. مدتی -جانشین سپاه دزلی بود و زمانی-مسئول محور مریوان. از اواسط سال.۱۳۶۰
تا اواخر تیر ماه سال ،۶۱فرماندهی گردان حمزه را در عملیات فتح المبین و بیت المقدس بر عهده داشت. پس از اسارت حاج احمد متوسلیان در تیرماه ۶۱در لبنان و قبول فرماندهی تیپ ۲۷توسط شهید حاج همت، شهید چراغی در عملیات رمضان و عملیات مسلم بن عقیل در سومار، به عنوان قائم مقام لشکر خدمت کرد و از مهر ماه سال ،۶۱برای مدت کوتاهی معاونت سپاه ۱۱قدر را که فرمانده آن حاج همت بود، پذیرفت. از آبان سال ۶۱تا فروردین سال ۶۲در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک در فکه، به عنوان فرمانده لشکر انجام وظیفه کرد.
-حاج حسین الله کرم از سرداران لشکر ۲۷محمد رسول الله(ص) درباره حضور شهید چراغی در صحنه های مختلف عملیات و جبهه های جنوب و غرب کشور این گونه سخن می گوید: در عملیات محمد رسوال الله(ص) که در غرب کشور انجام شد ، شهید چراغی در کنار دیگر سرداران شهید از جمله حسین قجه ای، مسیر بسیار مهم و خطرناکی را که به -راه خون معروف بود از تصرف نیروهای ضد انقلاب آزادکرد. با آنکه برف سنگینی منطقه را پوشانده بود، نیروها توانستند با استفاده از غافلگیری بر دشمن ضربه وارد سازند و منطقه را تصرف کنند. رضا در این عملیات فرماندهی گردانی را بر عهده داشت که بر روی ارتفاعات- شیمادور وارد عمل شدند. در آن زمان مناطق غرب کشور از جمله -دشت شیلر مسیری بود که رضا با گذر از آن وارد خطوط و مواضع دشمن شد و عملیات چریکی انجام می داد. زدن کمین به مزدوران بعث عراق و به اسارت گرفتن نیروهای دشمن از جمله فعالیت های او بود.
رضا از همان آغار نشان داد که توان هدایت نیروها را در عملیات مختلف را دارا ست. در عملیات محمد رسول الله(ص) وقتی پس از انهدام مواضع و استحکامات دشمن فرمان بازگشت به خطوط خودی داده شد. نیروها آماده بازگشت شدند. شهید چراغی در مسیر سرد و پر برف نیروها را که با مشقت فراوان از عملیات بر می گشتند در آغوش می گرفت و می بوسید. شهید چراغی به همراه شهیدان رضا دستواره و حسن زمانی در جبهه های سر پل ذهاب دست به عملیات چریکی زدند. در یکی از این حمله ها در منطقه نفت شهر درگیری شدیدی بین ما و دشمن پیش آمد. بخاطر محدودیتی که در مهمات داشتیم، شهید چراغی و شهید هادی دستور دادند به مواضع قبلی خودمان برگردیم. باید مسیر را از داخل رودخانه طی می کردیم چون زیر آتش تانک و هلی کوپترهای دشمن قرار داشتیم.
عقب نشینی باید مرحله به مرحله انجام می شد. هلی کوپترهای دشمن به دنبال نیروهایی بودند که در دشت ویژگان و خان لیلی عملیات چریکی انجام داده بودند. ما تحت فرماندهی شهید چراغی روی ارتفاعات -پارلمان بودیم. شهید چراغی و هادی نیروها را قانع کردند که عقب بروند و خودشان دو نفر ماندند تا با تیراندازی به سوی دشمن از تهاجم آنان جلوگیری کنند و ما به راحتی برگردیم.
شهید رضا چراغی در عملیات فتح المبین در کنارحاج احمد متوسلیان و شهید حاج همت به بررسی و شناسایی مواضع نیروهای متجاوز عراق پرداخت. او در آن عملیات فرماندهی گردان حمزه را بر عهده داشت و در منطقه دشت عباس در برابر تانکهای دشمن وارد عمل شدند. آنجا منطقه ای بود که تانکهای عراقی به خوبی می توانستند مانور بدهند، اما به ابتکار رضا، واحدهای پیاده ما، سوار بر وانتهای تویوتا با ترکیبی جالب و به طورمکانیزه، سه راه قهوه خانه در جاده دهلران را به تصرف در آوردند. عراق با اتکا به تانکهایش حمله سنگینی انجام داد و درگیری شدید پیش آمد. دشمن مقداری پیشروی کرد، اما با کمک یگان زرهی ارتش جمهوری اسلامی ، نیروها تقویت شده و با فریاد الله اکبر به طرف تانکهای دشمن هجوم بردند و تعداد زیادی از تانکهای عراقی را به غنیمت گرفتند.
در عملیات بیت المقدس که لشکر روی جاده اسفالته اهواز- خرمشهر عمل می کرد، شهید چراغی مسئولیت سه گردان را بر عهده داشت. در عملیات مسلم بن عقیل که پاییز سال ۶۱در منطقه سومار انجام شد، حاج همت به عنوان فرمانده قرارگاه ظفر منصوب شد و شهید چراغی فرماندهی تیپ محمد رسول الله(ص) را بعهده گرفت. در این عملیات تیپ حضرت رسول الله حدود ۱۳گردان داشت که هدایت آنها با رضا بود. رضا بر اثر جراحات قبلی پایش در گچ بود و ناراحتی زیادی داشت، در حالی که سرم به دستش وصل بود، از داخل آمبولانس عملیات را در شرایط بحرانی هدایت می کرد.
شهید چراغی در عملیات محدودی که نیروهای رزمنده مسلمان وارد شهر مندلی عراق شدند، روی ارتفاعات -قلعه جو در کنار گردان بلال عملیات را هدایت می کرد. تحت فرماندهی او نیروها وارد مندلی شدند و در بخشی از آنجا استحکامات دشمن را منهدم ساختند. در عملیات والفجر مقدماتی، تیپ ۲۷به لشکر تبدیل شد. حاج همت فرماندهی سپاه ۱۱قدر را بر عهده گرفت و شهید چراغی فرماندهی لشکر را. در آن عملیات، لشکر، ۴تیپ تشکیل داد. تیپ یک عمار، تیپ دو سلمان، تیپ سه ابوذر و تیپ چهار ذوالفقار که وظیفه اجرای آتش بر روی دشمن را داشت.
در این عملیات رضا شمشیر لشکر بود و اقتدار و استقامت شایسته ای از خود نشان داد. وقتی دشمن در پاسگاه طاووسیه اقدام به پاتک کرد، کنار شهید چراغی در نیمه های دو قله مشرف به پاسگاه طاووسیه بودم. آتش دشمن بسیار شدید بود. با اتکا به شلیک هزاران گلوله خمپاره و کاتیوشا در هر ساعت، توانستند تا روی تپه دو قلو جلو بیایند. حضور شهید چراغی در کنارشهید همت ، به نیروها روحیه می داد و بافرماندهی رضا توانستیم تپه دو قلو را پس بگیریم.
*شهید رضا چراغی در عملیات والفجر یک
در عملیات والفجر یک در منطقه عمومی فکه که حاج همت فرماندهی قرارگاه ظفر را بر عهده گرفت، رضا همچنان فرمانده لشکر بود. لشکر ۲۷وظیفه داشت که با نیروهای ارتش ادغام شود و ارتفاعات-پیچ آنگیزه و -جبل فوقیرا فتح کند و به سمت عمق خاک دشمن برای تصرف تاسیسات نفتی پیش برود. ارتفاعات ۱۱۲توسط گردان مالک و گردان کمیل به تصرف در آمد. گردان میثم و دیگر گردانها نیز به سمت ارتفاعات ۱۴۳و پاسگاه بجیله و در امتداد آن به تاسیسات نفتی قزلبان حمله کردند که محور عملیات لشکر را تشکیل می داد.
صبح روز عملیات بود، رضا خود را زیر رگبار تیربارها و دوشکاهای دشمن که بی امان شلیک می کردند، به کانال گردان کمیل در سمت راست ارتفاع ۱۱۲رساند . خودمان را به شهید قاسم دهقان، فرمانده گردان رساندیم. آن روز جهت لوله همه قبضه های کاتیوشا و خمپاره دشمن به محور لشکر بود. از روحیه رضا بچه های گردان کمیل و انصار و مالک روحیه می گرفتند. به همراه حاج عباس کریمی و زجاجی و چراغی، به گردان میثم به فرماندهی شهید مختار سلیمانی رفتیم و آنجا درباره الحاق بین ارتفاعات ۱۱۲و ۱۴۳صحبت کردیم. گردان میثم باید از سمت راست، یعنی محور ۱۴۳عمل می کرد. رضا خودش را به خط اول گردان میثم رساند. با وجود شهید سلیمانی در آن محور لزومی نداشت رضا هم آنجا باشد. ولی هرچه اصرار کردیم برگردد عقب، قبول نکرد و ماند تا خدایی شد.
*شهید رضا چراغی ؟فضائل اخلاقی شهید
هنگام نبرد در عملیات فتح المبین، شهید چراغی که فرماندهی یک گردان از نیروهای بسیجی را بر عهده داشت، متوجه می شود تانکها و نفرات دشمن آنها را محاصره کرده اند. رضا به نیروها می گوید برگردند عقب تا اسیر نشوند.

گردآوری شده توسط کاتب در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 12:11 موضوع :السابقون | لینک ثابت
شهید چمران در آینه مناجات

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها ترا می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.
جهت بهره مندی از سایر مناجات های شهید چمران
گردآوری شده توسط کاتب در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 11:16 موضوع :شهید چمران | لینک ثابت

شهیدی که توبه اش پذیرفته شد
در باره شهید سید علی حسینی
گفتگو با محمدتقی نادری ، خواهرزاده و همرزم شهید
من دو سال از سیدعلی کوچکتر بودم و با هم در دبیرستانی که امروز «امام خمینی» نام دارد، تحصیل میکردیم. این دبیرستان محل حضور نخبههای شاهرود و البته بستر مناسبی برای یارگیری سازمان مجاهدین خلق بود. سازمان با تبلیغات فوقالعادهی خودش و با سوءاستفاده از روحیهی انقلابی نوجوانان سعی در جذب دانشآموزان داشتند؛ به همین خاطر سیدعلی در سال سوم دبیرستان به این گروهک پیوست. او با پشتکار بسیار بالا برنامههای سازمان را دنبال میکرد.
*****
در انتخابات ریاست جمهوری سال 59، خانوادهی سیدعلی، بهخصوص برادرش «سیدرضا»، طرفدار «حسن حبیبی»، کاندیدای حزب جمهوری اسلامی بودند؛ ولی سیدعلی که طرفدار پروپاقرص «بنیصدر» بود، بیکار ننشست و با چند نفر از دوستان و همفکرانش در میغان و شاهرود به فعالیت علیه حزب جمهوری اسلامی و حتی امام خمینی(ره) پرداخت. بالاخره صبر خانواده لبریز شد، او را از خانه بیرون کردند و کتابها و وسایلش را جلوی در ریختند. سیدعلی هم که به شدت تعصب سازمان را داشت، قید پدر، مادر و خانوادهاش را زد، در شاهرود خانهای اجاره کرد و همان جا مشغول فعالیت شد. او چنان پایبند عقایدش بود که گاهی در میانهی بحث، دست به زدوخورد میزد و چه بسا ممکن بود در جریان دفاع از سازمان، دستش به خون آلوده شود.
*****
پس از مدتی سیدعلی مسئول مالی سازمان در گرگان و شاهرود شد. درست یک هفته پیش از خروج نظامی منافقان علیه نظام، در گرگان دستگیر شد.
من همیشه گفتم نان حلال و دسترنج پدرش که از ابتدا به خمس و زکات مقید بودند، مانع سقوط سیدعلی شد.
سیدعلی در زندان گرگان بهعنوان منافق زندانی شد. حاج «سیدعباس»، پدر سیدعلی هنوز از موضع خود عقب ننشسته بود و داشتن پسری به نام سیدعلی را انکار میکرد. میگفت: «من نان حلال ندادهام که بچهام منافق دربیاید.»
خودش به ملاقات سیدعلی نمیرفت و ملاقات بقیه را هم ممنوع کرده بود. فقط گاهی اوقات مادربزرگم به همراه مادر و خالههایم دور از چشم حاج سیدعباس به دیدن سیدعلی میرفتند.
*****
پس از اتفاقات سال 60 و آغاز ترورهای گروهک منافقین، وقتی سیدعلی دید که ایدئولوژیاش دارد آدم بیگناه میکشد، بچهمدرسهای میکشد، بچهی شیرخوار را در بمبگذاریها از بین میبرد، یخ تعصبش آب شد و منطقی به قضایا نگاه کرد.
*****
به تدبیر آیتالله «محمدی گیلانی» و شهید «لاجوردی» برای زندانیهای منافق کلاسهای عقاید و کلام برگزار و کتابهای فلسفی توزیع میشد. سیدعلی کتابهای «شهید بهشتی، شهید مطهری، آیتالله سبحانی» و... را در زندان خوانده بود و همینها باعث شده بودند که کمکم از مرام و ایدئولوژی التقاطی گروهک دست بردارد.
*****

همبندش تعریف میکرد که سیدعلی شبها را با چشمانی اشکبار به صبح میرساند؛ آنچنان که سفیدی چشمانش سرخ میشد و از خدا طلب عفو و بخشش میکرد. خیلی جرأت میخواست که یک منافق بیاید وسط جمع، غرورش را زیر پا بگذارد، از همقطارهایش برائت بجوید و خود را گمراه اعلام کند؛ ولی سید نهتنها جدا شدن از منافقان را اعلام کرد؛ بلکه به تدریس توابین و بحث با آنها پرداخت.
*****
سیدعلی در زندان و از طریق نامه با حاجآقا «بسطامی» (داییرضا) ارتباط برقرار کرد و از درس اخلاق ایشان بهره برد. این ارتباط در بازگشت سیدعلی نقش بسیار مهمی داشت.
*****
پس از دو سال از زندان گرگان به زندان شاهرود و سپس سمنان منتقل شد. برایش حکم اعدام بریده بودند که به خاطر توبهاش به حبس ابد تقلیل یافت. بعد از گذشت کمتر از چهار سال، با حکم عفو هیأت عفو حضرت امام در پاییز سال 63 از زندان آزاد شد.
*****
آزاد شدن سیدعلی برای رفع سوءتفاهمها در روستا و شهر کافی نبود. خیلیها هنوز میانهی خوبی با سید نداشتند؛ طوریکه وقتی به پایگاه بسیج میغان میآمد، خیلیها اعتراض میکردند یا اینکه تحویلش نمیگرفتند. سید هیچوقت به این رفتار اعتراض نمیکرد؛ حتی وقتی عدهای بهش توهین میکردند، سکوت میکرد، سرش را پایین میانداخت و تحمل میکرد.
*****
سید دیگر آدم قبلی نبود؛ نماز شبش ترک نمیشد، به پدرش کمک میکرد و بیشتر وقتش را به مطالعه و عبادت میگذراند. یک دفترچهی یادداشت تهیه کرده بود و لیست کتابهای مورد نیازش را در آن نوشته بود. پول زیادی برای خرید کتاب خرج میکرد و بیشتر کتابهای شهید مطهری را میخرید و مطالعه میکرد.
*****
پس از شهادت برادرانش «سیدحسین» و سیدرضا که به فاصلهی دو روز از یکدیگر در عملیات «بدر» به شهادت رسیدند، دیگر آرام و قرار نداشت و بالاخره پس از مدتی به جبهه اعزام شد.
سپاه با رفتن سیدعلی به جبهه مخالف بود، نه به دلیل سابقهاش در گروهک منافقین؛ بلکه به خاطر شهادت برادرانش. بااین وجود سید دو بار از طریق بسیج به جبهه اعزام شد. بار آخر من هم همراهش بودم. رفتیم جزیرهی مجنون. سید همیشه جلوی در چادر میخوابید. بچهها که میخوابیدند، میرفت در قبری که برای خودش کنده بود و شب را به استغاثه میگذراند. یک روز بیدار شدیم و دیدیم پوتینهایمان واکس خوردهاند. همه میدانستند کار سید است. خیلی هم به مناجات شعبانیه مقید بود.
*****
پس از مدتی اعلام کردند که گردان «کربلا» باید به غرب منتقل شود. دلیل این جابهجایی را نمیدانستیم تااینکه دو روز پس از استقرار، فرمانده گردان، «استادحسینی» برنامهی حرکت عراق را به سمت مهران شرح داد و گفت که مأموریت گردان ما توقف این حرکت است.
*****
در پاتک مهران در دو ستون با فاصلهی هزار متر از هم در حرکت بودیم. من پشت سر «رضا شاهحسینی» میرفتم و پشت سرم هم دکتر «علی نادران» بود. ناگهان دیدم که تیر مستقیمی به سر رضا خورد و سرش رفت.
عراق یک چهارلول ضدهوایی روی کانال تنظیم کرده بودند و مدام شلیک میکرد. تیر به نخاع «احمد نظری» خورده بود و کنار کانال تکیه داده بود.«رضایی»، فرمانده سپاه شاهرود هم دو پایش قطع شده بود و کنار کانال نشسته بود. مرا که دید، گفت: «من برنمیگردم عقب. برایم نارنجک بگذار و برو.»
*****

چیزی نگذشته بود که یک خمپاره در نزدیکیام به زمین خورد و ترکش به گلویم خورد. خون زیادی ازم میرفت. آتش دشمن سنگین بود و گروهان اول قلع وقمع شده بود. کمکم نورافکن تانکهای عراقی از پشت خاکریز معلوم شدند. استادحسینی دستور عقبنشینی داد. گروهان دومی که هزار متر آنطرفتر، پشت خاکریز مستقر شده بودند، برای عقبنشینی ما آتش پوشش آماده کردند. همه عقب نشستند. امیدی به زنده ماندن نداشتم. «محمد عابدینی» آمد و گفت: «برگردیم عقب.» هرچه اصرار کردم که ولم کند، کوتاه نیامد. بالاخره زیر بغلم را گرفت و مرا هم عقب کشید.
*****
سیدعلی را دیدم که آرپیجی به دست از کانال بالا آمد، ولی چون زخمی بودم، چیز دیگری ندیدم. آتش تیربار عراقی مانع تحرک گردان شده بود. شنیدم که سید برای خاموش کردن چهارلول به خط دشمن زده بود. سنگر ضدهوایی را منفجر کرده و همان جا به شهادت رسیده بود.
*****
جنازهی سید چندصدمتر جلوتر از بقیهی شهدا پیدا شد؛ درست توی خاکریز عراقیها. چند هفته بعد که مهران را از عراق پس گرفتیم، جنازهاش را آوردند. انگار سوخته بود، حالا یا در اثر آفتاب یا اینکه عراقیها رویش آهک ریخته بودند. پدربزرگم حاج سیدعباس با پای برهنه برای تشییع جنازهی سیدعلی آمد. مدام زیر لب میگفت: «علی جان! خوشآمدی بابا.»
و بدون اینکه شیون و زاری کند، همراه مادربزرگم جنازهی سیدعلی را درون قبر گذاشتند. مادربزرگم کف قبر را با دستانش تمیز کرد. سیدعلی پس از شهادت سیدحسین، سیدرضا و برادرم «محمدرضا»، چهارمین شهید خانواده بود.
*****
سیدعلی سال قبل در کنکور دانشگاه رتبهی خوبی آورده بود. مهر سال 65 عکسش را جزو نفرات برتر کنکور در روزنامهی «اطلاعات» چاپ کردند. سیدعلی پس از زندان ادامهی تحصیل داده و دیپلمش را گرفته بود، ولی کسی نمیدانست که کنکور شرکت کرده و قبول شده است.
در همان روزها چند مقاله دربارهی سید در روزنامهها چاپ شد؛ از «میقات میغان تا میعاد مهران» و خاطرات دوست همبندیش که به روزنامهی اطلاعات فرستاده بود. وزیر علوم وقت هم تقدیرنامهای برایش فرستاد.
روحش شاد و یادش گرامی
گردآوری شده توسط کاتب در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 17:23 موضوع :گل چین | لینک ثابت
صياددلها
او هنگامی كه در آمریكا دوره می دید آن مقدار از اسلام اطلاعات داشت كه مانند یک طلبه ی دینی به تبلیغ اسلام در میان نظامیان آمریكایی بپردازد و حتی به جلسات خانوادگی آنان راه یابد و با آنان در باره ی اسلام و خانواده و حقیقت شیعه بحث كند . او هنگامی كه به فرماندهی رسید ، علمای بزرگ به چشم یک جوان خود ساخته به او می نگریستند و عارفان بزرگی مانند آیتالله بهاءالدینی با دیده ی احترام به او می نگریستند . اما با این وجود او بخشی از برنامه های ده سال آخر زندگی اش را به طور جدی به خود سازی خود اختصاص داد. مرتب با علمای بزرگ اخلاق دیدار داشت . در جلسات شركت می كرد و نكات مهم را یادداشت می كرد . روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه می گرفت. با قرآن مأنوس بود و تفاسیر آن را می خواند . شب های جمعه ی اول هر ماه در خانه اش مراسم روضه خوانی بود و...
روز عید غدیر 77 ، سرتیپ علی صیاد شیرازی از طرف آیتالله خامنه ای فرماندهی كل قوا ، به درجه ی سرلشكری نائل شد . او آن روز وقتی كه به خانه برگشت ، چنان خوشحال بود كه خانواده اش تعجب كردند. باورش برای آنان كه او را بهتر از همه می شناختند سخت بود كه بپذیرند او به خاطر دریافت درجه چنین خوشحال باشد. پدر به آنان گفت:
«بسیار شاد و خرسندم ، البته نه به خاطر این درجه ، بلكه به خاطر رضایتی كه امید دارم امام زمان (عج) و مقام معظم رهبری از من داشته باشند ، مقام ، درجه و اسم و رسم در نظر من هیچ جایگاهی ندارد.»
همین طور نیز بود. درجه ی دیگری در انتظارش بود. درجه ای كه سال های سال در آرزویش بود. آن روز عصر وقتی با خانواده اش به امامزاده صالح رفت ، دست به دامن همسرش شد تا دعا كند او شهید شود. او گفت: دعا می كنم همه باهم شهید شویم .
و اما شهادت :
روز هیجده فروردین ، مادر از حج برگشت ، در فرودگاه مشهد وقتی او علی را در میان فرزندان و استقبال كنندگانش ندید ، دلش به تلاطم افتاد و به جای همه ی پاسخ ها تنها پرسید : پس علی كجاست ؟ علی ؟
با قسم به هر چه كه پیش او عزیز بود ، فهماندند كه علی صحیح و سالم است اگر كه الان در آن جا نیست فقط به خاطر جلسهای است كه در تهران با فرماندهان عملیات ثامنالائمه دارد . اما دل مادر آرام و قرار نداشت . نگران علی بود . آیا دل مادر از چیزی خبر داشت ؟
ساعتی بعد كار مادر به بیمارستان كشید. اطرافیان این را به حساب ضعف جسمانی او گذاشتند. مسبوق به سابقه بود . به همین خاطر اگر اصرار علی نبود حتی به حج هم نمی توانست برود .
نیمه های شب بود كه چشم های مادر باز شد. علی بالای سرش بود. فقط شنید : « عزیز جان ! » باز از هوش رفت . اما صبح كه به هوش آمد ، كسی متوجه اش نشد. احساس كرد حالش بهتر شده است. علی كمی آن طرف تر با دكتر ها دور میز نشسته بودند و صبحانه می خوردند. دلش می خواست لحظاتی سیر پسرش را نگاه كند...
آن روز حال مادر خوب شد. آن قدر خوب كه تا شب به خانه برگشت. آن شب علی پیراهن عربی ای را كه مادر از مكه برایش آورده بود ، تن كرد و نمازش را با همان خواند . مادر وقتی او را در جامه ی سپید دید ، لحظه ای خیال كرد او در زمین نیست. او را در صف سپید پوشانی دید كه لبیک گویان به آسمان می رفتند . قلبش ریخت . به خودش دلداری داد و فكر كرد از تأثیرات مراسم حج است. با این حال نتوانست تاب آورد و گفت : « علی جان ، لباست را عوض كن سرما می خوری . »
تا پاسی از شب ، رفت و آمد بستگان طول كشید. حدود دوازده شب به مادر گفت : «عزیز ، می خواهم استراحت كنم. یک ساعت دیگر بیدارم كن تا بروم حرم . »
این عادت همیشگی اش بود. مشهد كه می آمد ، بیش تر شب ها را تا صبح در حرم می گذراند. دست های مادر هنوز در دستش بود كه در كنار بستر او خوابش برد . صدای نفس های آرامش كه بلند شد ، باز دلشوره به جان مادر افتاد . در دلش توفانی بود . از بستر بلند شد و بالای سر پسرش نشست . كودكی اش را به یاد می آورد كه شب ها از گریه خواب نداشت . در روز عاشورا نفسش بند آمده بوده و مادر چیزی رو به گنبد طلایی گفته بود... به سر و صورت پسر نگاه كرد و آرام اشک ریخت . وقتی به خود آمد كه دو ساعت گذشته بود. نمی توانست از پسرش دل بكند . او به دل خودش ایمان داشت . همیشه حوادث را قبل از اتفاق احساس می كرد . هر بار كه علی در جبهه زخمی شده بود ، او از قبل فهمیده بود .

به هر زحمتی بود از فرزندش دل كند و به آرامی او را از خواب بیدار كرد . علی وقتی به ساعتش نگاه كرد ، گفت : « عزیز چرا دیر بیدارم كردی ؟ »
عزیز چه می توانست بگوید ؟ تنها گفت : « خیلی خسته ای . دلم نیامد. »
علی آن شب همراه خواهر بزرگش كه از دره گز آمده بود ، به حرم رفت. این كه در آن شب در آن جا چه گذشت و علی چه گفت و چه شنید ، تنها خدا می داند و بس . اما همان شب در تهران ، خیابان دیباجی ، همسایگان او ، چند مورد رفت و آمد مشكوک دیده بودند . پیكانی در آن نیمه شب چند بار طول خیابان را پیموده بود . رفتگر شهرداری را دیده بودند كه ناشیانه خیابان را جارو می كرده و حركات و نگاه هایش غیر عادی بوده و...
اما در مشهد ، علی هنگامی از حرم برگشت كه آفتاب صبح جمعه تابیده بود . او سر راهش نان سنگک و پنیر و خامه گرفته بود. مانند همیشه خود بساط صبحانه را پهن كرده و بعد پدر و مادرش را دعوت به صبحانه كرده بود. بعد گویی كه عجله داشته باشد ، به سراغ بستگانش رفته بود و تا ظهر به خانه ی اغلب آن ها سركشیده بود . حتی آن ها می گویند انگار از سرنوشت خود خبر داشته كه آن ها را نسبت به انجام فرایض دینی و وظایف فردی و اجتماعیشان سفارش می كرده است.
سرانجام حدود ظهر به سوی تهران پرواز كرد .
صبح شنبه21 فروردین ، وقتی كه او فرازهای آخر دعای عهد را زمزمه می كرد ، مقابل خانه اش منافقی در لباس خدمتگزار در كمین او نشسته بود. در سازمان آن ها سرلشگر علی صیاد شیرازی لابد به خاطر جانبازی هایش در راه دفاع از استقلال ایران به اعدام محكوم شده بود !
اكنون رهبران سازمان مُصر بودند مأموریت نا تمام فروردین 61 ، را تمام كنند.سرانجام لحظه ی موعود فرا رسید . ساعت 45/6 در باز شد و ماشین تیمسار بیرون آمد . او منتظر ماند تا فرزندش مهدی در پاركینگ را ببندد و به او برسد . معمولاً سر راهش او را هم به مدرسه می رساند...
ادامه ماجرا را پلیس چنین گزارش داد :
«... مهاجم ناشناس در پوشش كارگر رفتگر به محض خروج امیر صیاد شیرازی از منزل و در حال سوار شدن به اتومبیل خود ، به وی نزدیک شد. تیمسار شیرازی وقتی متوجه آن مرد رفتگرنما شد ، منتظر ماند تا او خواسته اش را بیان كند.

مرد مهاجم پاكت نامه ای را به دست تیمسار صیاد شیرازی داد تا آن را بخواند. تیمسار در حال بازكردن پاكت بود كه ناگهان مرد ناشناس با سلاح خودكاری كه پنهان كرده بود وی را هدف چند گلوله از ناحیه ی سر ، سینه و شكم قرار داد و از محل حادثه گریخت . براساس اظهارات شاهدان ، مهاجم فراری پس از تیراندازی به طرف خودروی پیكان كه در فاصله ی چند متری منزل تیمسار صیاد شیرازی توقف كرده بود ، دوید و به كمک همدست خود از محل گریخت...
پیكر غرق به خون تیمسار صیاد شیرازی ابتدا به بیمارستان فرهنگیان و سپس به بیمارستان 505 ارتش منتقل شد اما سر انجام براثر شدت جراحت به شهادت رسید... »
و اما خبر شهادت سرلشگر علی صیاد شیرازی همه ی ایران را تكان داد. ملت ، به سوگ نشست . پرچم های سیاه بر سر در مساجد آویخته شد. در همه ی شهر ها و روستا ها به نام شهید علی صیاد شیرازی مراسم برپا شد.
صبح روز 22 فروردین ، مردم تهران به نمایندگی از همه ی ایران ، سیاه پوش و مغموم به خیابان ریختند تا قهرمان سال های نبرد را تشییع كنند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد كل نیروهای مسلح بر تابوت فاتحه خواند ، سپس بر سر جنازه یار دیرین خود نشست و بوسه بر تابوت او نهاد...
آنگاه ، نم باران بود. توفان بود و سیل خلایق. در آن دریای مواج انسان های متلاطم تنها عكس او بود كه هم چنان آرام بود. گویی به ملت می گفت: من باز خواهم گشت ، باز خواهم گشت سرافراز ، دریغ برای چه ؟ من باز خواهم گشت هم چنان در لباس سربازی ، هنوز كار من تمام نشده است !
...فأخرجنی من قبری مؤتزراً كفنی ، شاهراً سیفی ، مجرداً قناتی ، ملبیاً دعوة الداعی
آن گلی كه در كمین خصم افتاد ، آخرین سرخ گل خون آلود نبود!
گردآوری شده توسط کاتب در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 21:59 موضوع :السابقون | لینک ثابت
[سید شهیدان اهل قلم سید] مرتضي [آوینی] اُنسي ديرينه با شهدا داشت، آن شب در معراج شهداي اهواز، قرآن خواند و تا صبح گريست. براي رفتن عجله داشت، روز بعد به ميدان مين در منطقه ی فكه رفتيم. پيكر شهيدي بر روي زمين بود. گوشي بيسيم به گوشتهاي آبشدهاش چسبيده بود. آن روز مدام ميگفت:«بچهها! ميخواهيم برويم قتلگاه، نه؟».
مقتل شهداي والفجر 1 انتظارش را ميكشيد. خودش ميدانست كه او را پذيرفتهاند، بايد بار سفر را ببندد. دوست داشت حتي در عالم رؤيا شمشير امام علي علیه السلام را ببيند، به قتلگاه نزديك شد آن جا كه 50 نفر دست در دست يك ديگر به شهادت رسيدهاند. دوستي با خنده گفت: «قتلگاه هم شبيه همين تپهها و گودالهاست! همينجا مصاحبه را بگير».
سيد خسته ی عشق بود، با صبوري پاسخ داد: «نه اصغر جان! ميگرديم تا قتلگاه را پيدا كنيم.» سرانجام قتلگاه را يافت، و از همان جا پركشيد. ساخت فيلم بهانهاي بود براي او، دلش هواي رفتن داشت.

گزیده ای از کلام شیوای شهید:
راه كاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هر كسی در هر زمان بدین صلا لبیك گوید، از ملازمان كاروان كربلاست. پندار ما اینست که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آنست که زمان ما را با خود برده است و شهداء مانده اند .
آن آزادی که غرب می گوید «رهایی از هر تقید و تعهد» است و این آزادی که ما می گوییم نیز «رهایی از هر تعلقی» است.
جه کسی می تواند ثابت کند که ضرر ویدئو از کامپیوتر بیشتر است؟ هیچکس. مشکل اینجاست که ما فقط با معیار اخلاق ظاهری به محصولات تکنولوژیک غرب می نگریم نه با معیار حکمت و حقیقت دین.
ساحل را دیده ای که چگونه در آینه آب وارونه انعکاس یافته است؟ سر آن که دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است که دنیا وارونه ی آخرت است .هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت می دهد که نامی این چنین بر او نهاده اند؟
هنر آنست که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشا حیات آنانند که چنین مرده اند.
گردآوری شده توسط کاتب در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 10:35 موضوع :السابقون | لینک ثابت
به یاد آقا مرتضی


گفته اند : شرف المکان بالمکین ...
اعتبار مکان ها به کسانی است که در آن زیسته اند ،
دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک ، که سال ها با شهدا زیسته است .
شهید سید مرتضی آوینی

ای شقایق های آتش گرفته !
دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد ،
آیا آن روز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟
سید شهیدان اهل قلم شهید آوینی

بهار راز بازگشت پرستوست ،
میان بهار و پرستو عهدیست ،
پس با رفتن بهار مخواه که پرستو بماند .
شهید آوینی
جهت شادی روح سید شهیدان اهل قلم
شهید سید مرتضی آوینی
فاتحة مع الصّلوات
گردآوری شده توسط کاتب در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 18:59 موضوع :السابقون | لینک ثابت

دوکوهه پایتخت بسیجی ها
بهاریه : بهار امسال، چراغ دو کوهه با «مصطفای شهید» روشن شد
دو کوهه بهار جبهه بود و بسیجی ها در دو کوهه خودشان را بازسازی می کردند. انسی دارد دوکوهه با بهار. در آستانه بهار، بسیجی ها باز هم به خط شده اند تا «راهیان نور» شوند. مگر می توان در بهار، تنها گذاشت دوکوهه را؟ مگر می توان در آستانه بهار، از عشق بسیجی ها به حاج همت و حسینیه حاج همت، ننوشت؟
بسیجی امروز، آنقدر معرفت دارد که بهارش جز با شهدا نگذرد. چشم بسیجی، آنقدر معرفت دارد که وقتی برای بار اول، از دور، چشمش به ساختمان های پادگان دوکوهه می افتد، گرم گریه شود. اشک، بهاری ترین باران ممکن است بر گونه عشق. عشق به دوکوهه، عشق به شهداست.
دوکوهه تمثیلی از عاشقی است. اولین پله نردبان شهادت. دوکوهه، سرخ ترین سربند، بر پیشانی همه خاک جبهه است. دوکوهه، پلاک خانه ساده بسیج است. در بهار، دوکوهه از غم و غربت درمی آید، با همت بسیجی ها.
دوکوهه فقط یک پادگان، همراه با چند ساختمان نیست؛ دوکوهه ام القرای بهار است. پایتخت بسیجی های دیروز و امروز و فردا. آشیانه پرستوها.دوکوهه، خاکی است پر از ستاره. پر از دستواره. بهار امسال، چراغ دوکوهه، با «مصطفای شهید» روشن می شود.
در این مرز و بوم، تا خون بسیجی هست، حسینیه حاج همت، مظلوم نمی ماند. بسیجی واقعی، همان بسیجی است که همت را با وصیت نامه اش دوست دارد.
چه باک اگر به اسم همت و باکری، روزگاری بر فرق ما زدند؟! ما «همت اولی» و «باکری اولی» نیستیم که نام شهدا را ببریم، اما مرام شهدا را فراموش کنیم. ما از بس همت و باکری را دوست داریم که حتی اگر از نام این شهدا، بر فرق مرام ما، چماق بلند کنند، در قضاوت، دچار اشتباه نمی شویم و بازهم می گوییم: زنده باد همت، زنده باد باکری.
بسیجی واقعی، «جبهه دوکوهه» را به این راحتی ها خالی نمی کند. اصلاً فرق سر ما، سرتاسر ما، فدای شهدا. آنجا که «هورالعظیم» باشد، تعظیم، کار ماست. آنجا که «جزیره مجنون» باشد، جنون، کار ماست. آنجا که «قایق عاشورا» باشد، نقش شقایق را بازی می کنیم. همت، کجا سر از بدنش جدا شد؟ همان جا سجاده ماست، و ما همچنان انس داریم با خاک «طلائیه».
****

دوکوهه! امسال بهار، با «مصطفای شهید» چه روشن آمده ایم. دوکوهه! کی و کجا بهار بوده که بسیجی،تو را تنها گذاشته باشد؟!دوکوهه! بسیجی، عید، خانه و خانواده اش را رها می کند و می آید نزد تو، بلکه آرام گیرد، زمانی که سر بر سینه تو می گذارد و غم قرن ها را زار می گرید.
دوکوهه! باز هم می خواهم با اشک، سخن بگویم با تو. دوکوهه! مگر می توان سالگرد خیبر و بدر بود و از همت و باکری ننوشت؟! دوکوهه! یادت هست؛ به عباس کریمی می گفتند: بسیجی واقعی، همت بود! به همت می گفتند؛ بسیجی واقعی، حاج احمد بود! به حاج احمد می گفتند؛ بسیجی واقعی، بروجردی بود! دوکوهه! «مصطفای شهید» روشن ترین سند بسیجی بودن نسل جوان امروز است. دوکوهه! ما مظلومیت تو را شاهدیم، تو مظلومیت ما راشاهد باش.
دوکوهه با ما سخن بگو از روزگار دل تنگی ها. از خاطره ها. از زمین صبحگاه. از مقر فرماندهی. از آن همه قبر که بچه های گردان تخریب در مجاورت تو کنده بودند، تا پیش از آنکه بمیرند، بمیرند! دوکوهه! از نمازشب بسیجی ها برای ما بگو. می دانم! دل حسینیه ات، هوای «همت» کرده است که انگار خدا برای چشمانش «سرمه شهادت» کشیده بود.
می دانم! دل ساختمان گردان حبیب تو، هوای «امن یجیب» بسیجی ها کرده است. دوکوهه! تاریخ نخواهد نوشت که بسیجی ها تو را تنها گذاشته باشند؛ دیروز و امروز و فردا، سال بسیج، کنار تو تحویل می شود.
*****
دوکوهه! می خواهم جمع کنم کوله بارم را. می خواهم «راهی نور» شوم. می خواهم اول بار که چشمم از دور، به جمال ساختمان هایت «روشن» شد، به یاد «مصطفای شهید» بخوانم. کجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی.
دوکوهه! عروس خاک جبهه ای تو. هم ناز داری و هم رمز و راز. دوکوهه! یادت هست؛ شب حنابندان شهدا را؟! چه شبی بود، شب های شهادت نامه با امضای سیدالشهدا.
دوکوهه! تا خون دررگ بسیجی می جوشد، تا «مصطفای شهید» هست، اجازه نمی دهیم روزگار، خاموش کند چراغت را. دوکوهه! امسال بهار، «روشن»تر از قبل آمده ایم... با «سیدالشهدای جنگ روزگار»
*****
دوکوهه! «آن سوی هستی»، جای دوری نیست... فقط چند کیلومتر فاصله دارد با اندیمشک! دوکوهه! السلام ای خانه عشق...
گردآوری شده توسط کاتب در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 17:19 موضوع :گل چین | لینک ثابت

در سمت راست هشتاد کیلومتری جاده اهواز ـ خرمشهر، تابلویی رنگ و رو رفته و زنگزده توجهها را به خود جلب میکند که بر روی آن نوشته: «یادمان شهدای گمنام عملیات رمضان، منطقه پاسگاه زید.»
زید پاسگاهی است مرزی در حد فاصل منطقه کوشک و شلمچه، و یکی از مسیرهای تهاجم بعثیها در ابتدای جنگ به خاک میهن عزیزمان و بهواسطه جاده بینالمللی که تا قبل از انقلاب در کنار این پاسگاه وجود داشت، تهاجم از این مسیر به سادگی صورت گرفت و نیروهای عراقی خود را به سه راه حسینیه رساندند و سپس به طرف خرمشهر حرکت کردند.
زید، با دلاوریهای رزمندگان در عملیات رمضان آزاد شد؛ عملیاتی در ماه رمضان، در تیرماه 1361. بچهها از زید گذشته بودند، اما موانع صعبالعبور و ترفندهای جدید دشمن سبب شد مواضع ما در خاک دشمن تثبیت نشود و آخرین خط دفاعی در همین پاسگاه زید شکل بگیرد. پاسگاه زیدی که شهدای آن غالباً تشنه بودند و خیلی از آنها در موانع و خاکریزهای مثلثی به جا ماندند. با این حال که نتوانستیم مواضع خود را در خاک عراق تثبیت کنیم، اما رزمندهها، چه سوار بر موتور و چه پیاده آنقدر تانک زدند، که عملیات رمضان معروف به شکار تانک شد.
بار دیگر سال 62 پاسگاه زید، یکی از محورهای حمله به دشمن در عملیات خیبر بود که این بار هم از این محور موفق به کسب نتیجه نشدیم. از آن زمان به بعد پاسگاه زید خط پدافندی شد، و دیگر حرکت قابل توجهی تا پایان جنگ در آن صورت نگرفت، و بار دیگر عراق از همین منطقه به ما حمله کرد.
وسط بیابان بی آب و علف، تیرآهنها و آجرهای روی هم انباشته، حاکی از آن است که شاید در آیندهای نمیدانم دور یا نزدیک، قصد دارند اینجا بنایی بر پا کنند. قدم بر روی زمینهای تفتیده و شورهزار آنجا میگذاری و پیش میروی. بغض نه تنها گلوی تو را، بلکه تمام وجودت را فرا میگیرد. در حالی که اشک در چشمانت حلقه زده است با غربت شهیدان همراه میشوی. آه خداوندا! اینجا کجاست، سرزمین گمنامتر از گمنامی؟!
دوازده پاره سنگ را میبینی که بر روی تکههای سیمانی به عنوان نماد قبر گذاشتهاند. دنبال عبارتی میگردی که روی آن نوشته شده باشد: «شهید گمنام فرزند روحالله»، اما نه ... و حتما بقیع را به یاد میآوری و غربت غمبار چهار مزارش را!
گردآوری شده توسط کاتب در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 9:51 موضوع :كاروان راهيان نور | لینک ثابت
خاطرات خانواده و همرزمان
شهید حاج عبدالحسین برونسی
سرما زده
از زبان حجت الاسلام محمد رضا رضایی

پنجاه متر زمین داشتم تو کوی طلّاب . سندش مشاع بود، ولی نمی گذاشتند بسازم . علناً می گفتند: باید حق حساب بدی تا کارت راه بیفته.
از یک طرف به این کار راضی نمی شدم ، از طرفی هم خانه را باید حتماً می ساختم ، ولی آنها نمی گذاشتند. سردی هوا و زمستان هم مشکلم را بیشتر می کرد.
بالاخره یک روز تصمیم گرفتم شبانه دور زمین را دیوار بکشم . رفتم پیش اوستا عبدالحسین و جریان را بهش گفتم . گفت : یک بنای دیگه هم می گم بیاد ، خودتم کمک می کنی ان شاء الله یک شبه کلکش رو می کنیم .
فکر نمی کردم به این زودی قبول کند، آن هم تو هوای سرد زمستان.
شب نشده ، مصالح را ردیف کردیم . بعد از نماز مغرب ، با یکی دیگر آمد. سه تایی دست به کار شدیم.

بهتر و محکم تر از همه او کار می کرد. خستگی انگار سرش نمی شد. به طرز کارش آشنا بودم. می دانستم برای معاش زن و بچه اش مثل مجاهد در راه خدا عرق می ریزد و زحمت می کشد . توی گرم ترین روزهای تابستان هم بنایی اش تعطیل نمی شد.
شب از نیمه گذشته بود. من همین طور به اصطلاح ملات درست می کردم و می بردم. بخار سفید نفس هام تند و تند از دهانم می آمد بیرون. انگشت های دست و پام انگار مال خودم نبود. گوش ها و نوک بینی ام هم بدجوری یخ زده بود.
یک بار گرم کار، چشمم افتاد به آن بنای دیگر. به نظرم آمد دارد تلو تلو می خورد. یک هو مثل کنده خشک درختی که از زمین کنده شود، افتاد زمین! دویدم طرفش. عبدالحسین هم آمد. شاید برای دلداری من ، گفت: چیزی نیست ، از سرما زده شده.
شروع کرد به ماساژ دادن بدنش ، من هم کمکش. چند دقیقه بعد به حال آمد. کم کم نشست روی زمین. وقتی به خودش آمد، بلند شد. ناراحت و عصبی گفت من که دیگه نمی کشم ، خداحافظ !

رفت ؛ پشت سرش را هم نگاه نکرد. نگاه نگرانم را دوختم به صورت عبدالحسین. اگر او هم کار را نیمه تمام ول می کرد، من حسابی توی درد سر می افتادم . لبخندی زد دست گذاشت روی شانه ام . گفت: ناراحت نباش ، به امید خدا خودم کاراون رو هم می کنم... .
هر خانه ای که می ساخت ، انگار برای خودش می ساخت. یعنی اصلاً این براش یک عقیده بود ، عقیده ای که با همه وجود بهش عمل می کرد. کارش کار بود، خانه ای هم که می ساخت ، واقعاً خانه بود. کمتر کارگری باهاش دوام می آورد. همیشه می گفت : نانی که من می خورم باید حلال باشه.
می گفت: روز قیامت ، من باید از صاحبکار طلبکار باشم ، نه او از من. برای همین هم زودتر از همه می آمد سر کار، دیرتر از همه هم می رفت : حسابی هم از کارگرها کار می کشید.
آن شب تا نزدیک سحر بکوب کار کرد. دیگر رمقی نداشتم . عبدالحسین ولی مثل کسی که سرحال باشد، داشت می خندید . از خنده اش ، خنده ام گرفت حالا دیگر خیالم راحت شده بود.
بر گرفته از کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف
براي بهره مندي از روايات يكم الي هجدهم
گردآوری شده توسط کاتب در سه شنبه هشتم فروردین 1391 ساعت 21:19 موضوع :شهید برونسی | لینک ثابت

چیدن سفره هفت سین یکی از رسوم پیش از تحویل سال نو است. سیب، سمنو، سبزه از سینهای لایتغیر سفره محسوب میشوند، اما سیدناصر حسینی و دوستانش در کتاب خاطرات خود که از دوران اسارتش در زندانهای عراق نقل کرده با استفاده از سُرم و سُرنگ و سیم خاردار و ... به استقبال از آغاز سال 1368 رفتهاند.
سیدناصر حسینی یکی از اسرای ایرانی بود که در سن 16 سالگی و در تیر ماه 1367 تنها چند هفته پیش از پایان جنگ به اسارت عراقیها درآمد. او تا مرداد 1369 در اسارت عراقیها بود و پس از تحمل شکنجههای فراوان و قطع یکی از پاهایش به ایران بازگشت. بازگشتی که هیچ کس انتظار او را نمیکشید و پدرش به هیچ وجه باور نمیکرد ناصر از جنگ بازگشته باشد.
خاطرات او در سال 1390 با عنوان «پایی که جا ماند» منتشر شد و این قسمت از خاطرات او که به سفره هفت سین و شرایط اسرا در زندان اشاره دارد از صفحه 469 این کتاب نقل میشود تا شاهدی باشد بر شرایط سخت و مقاومت سختتر این آزادگان در زندان های عراق.
سهشنبه 1 فروردین 1368- تکریت- اردوگاه 16
عید با صفایی داشتیم. دلم میخواست موقع تحویل سال کنار خانوادهام باشم. این آرزو را برای همه هم اسارتیهایم داشتم. خیلی از بچهها ناراحت و گرفته بودند. بیشتر آنها امید نداشتند روزی آزاد شوند. به علی اکبر فیض گفتیم: علی! با امید خدا سال آینده، ایرانیم!
- چرا در خواب، ما که همیشه در این زندون نمیمونیم!

دیروز به حاج سعدالله و حاج حسین شکری قول داده بودم لوازم سفره هفت سین را جور کنم. در اسارت دسترسی به سیب، سیر، سرکه، سکه، سمنو، سماق و سبزه برایمان وجود ندارد، اما دلم میخواست روی سفره هفت سین مان، هفت سین باشد. امروز خدا همه چیز را جفت و جور کرد. یک تکه سنگ، سیم خاردار، سوزن خیاطی، سیب زمینی، یک پاکت سیگار سومر، یک عدد سُرنگ و یک سُرم پلاستیکی جور شد.!
سُرنگ را محمد کاظم بابایی از ابوالفضل صادقیان در قسمت درمانگاه اردوگاه گرفت؛ سُرم پلاستیکی، سیم خاردار و سنگ را من جور کردم. سوزن مال یزدان بخش مرادی بود. سیب زمینی را کریم دلفیزاده از آشپزخانه آورد و سیگار متعلق به معزالدین اصغری بود.
با استفاده از خمیر نان، محمود یوسفی بچه ی ملایر یک ماهی خمیری درست کرد.
حاج سعدالله دعای تحویل سال را خواند.
یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.
شب بچهها سنت دید و بازدید را در سوله به جا آوردند. بعضی از بچهها با هم قهر بودند که آشتی کردند. ریش سفیدی حاج سعدالله و حاج حسینی خیلی از کینهها را به محبت تبدیل کرد و خیلیها که روی هیچ و پوچ با هم قهر بودند، آشتی کردند.
بخشی از خاطرات سیدناصر حسینی از کتاب «پایی که جا ماند
گردآوری شده توسط کاتب در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 19:9 موضوع :خاطره | لینک ثابت

نوروز به سبک جانبازان
گزارشی تکان دهنده از کسانی که برای این مردم موجی شدند
روی سرشان ابری از آتش است، زیر پایشان فرشی از مین، این حیاط حمرین دهلران است، سهراه اللهاکبر مریوان، عمق آبهای هورالعظیم، سهراهی خونین خرمشهر، حوالی کرخه، دریاچه ماهی شلمچه، نمکزارهای فاو، رملستان فکه.
ایستادهام پشت دیوار فلزی سبز رنگ، تا درها باز شوند و وارد میدان جنگ شوم، اینجا هر لحظه شاید «خمپاره شصت»ی بیزوزه کشیدن فرود بیاید، شاید روی «مینی ضد نفر» ایستاده باشی، این حیاط پر از «تلههای انفجاری» است، آسمانش پر از «خمپارههای زمانی» است که خیز 3 ثانیه میطلبند، اینجا پشت ردیف شمشادها شاید یکی از همرزمها درحال جان دادن دست و پا میزند، آن سو تر پر از «مینهای منور» است و آرپیجیزنها کمینکرده، هر لحظه شاید تانکهای دشمن دیوارهایش را بشکافند، شاید تکتیراندازی هدف گرفته باشدمان، گوش کن، یا زهرا را نمیشنوی؟ یا مهدی؟ یا زینب؟ یا حسین؟ ما در کدام عملیاتیم؟ اسم رمزمان چه بود؟
در این حیاط بزرگ که با دیوارهای بلند و مجهز به دوربین و دزدگیر محصور شده است، مردانی با مرام جبههایهای آن روزها، با لباسهای آبی نخی، نه با پیراهنهای خاکی جبهه، با دمپایی، نه با پوتین، با دست خالی، نه با کلاشینکف، هنوز در روزهای جنگ نفس میکشند، آنها شبها خوابی سبک دارند تا اگر آتش باریدن گرفت به سرعت برخیزند و آماده دفاع از جان ما شوند و روزها، هر لحظه، خاطرهای از سالهای آتش و خون به ذهنشان هجوم میآورد و آن وقت اگر قرصهای آرامبخششان را نخورند، اگر پرستارها تسکینشان ندهند، موج، موج جنگ، موج روزهای دراز کشیدن روی سیم خاردار و مین، موج تنهای بیسر و سرهای بیتن، موج کودکان سوخته و زنهای پریشان، موج ضجه و فریادهای کمکخواهی، آنها را ازجا میکند و در دست و پا زدنی گنگ و فریادهایی بریده بریده، از خود بیخودشان میکند.
اینجا در بیمارستان جانبازان اعصاب و روان سعادتآباد، عقربهها و تقویمها اعتبار ندارند و گرچه سالها پیش، جنگ تمام شده است و حتی خیلیها آن را از یاد بردهاند، این تکه از زمین، تسلیم زمان نمیشود.
خیلی از همرزمهایشان در آن سالها شهید شدند و ما سنگمرمرهای مزارشان را با گلاب شستیم و برایشان در اتاقهای حلبی بالای سنگ قبرها حجله و جانماز و هفتسین گذاشتیم، خیلیها در توفان آتش گم شدند و ما پلاکهای نیمه و استخوانهایشان را سالها بعد در آغوش فشردیم، لالایی خواندیم و به خاک سپردیم، خیلیها از نفس افتادند و سرفههایشان رنگ خون گرفت، خیلیها چشم یا دست یا پایشان را در جبهه جا گذاشتند و ما نفسشان شدیم، چشمشان شدیم، دست و پایشان شدیم، اما سرنوشت ساکنان این بیمارستان به هیچ کدام از همرزمانشان شبیه نشد، ساکنان این خانه بزرگ با سنگهای مرمر سپید و حیاطی خلوت و ساکت، تا همیشه در جنگ ماندند و موج انفجار یا خاطرات فجایعی که دیده بودند، دگرگونشان کرد تا هر روز شهادت را تجربه کنند و بیتاب شوند، اما ما، خیلی از ما، فراموششان کردیم و یادمان نماند که جنگ علاوه بر جانبازان شیمیایی و قطع عضوی و شهدا و مفقودالاثرها، جانبازان اعصاب و روان نیز دارد.

اینجا امن است
از 7 سال پیش که دربارهشان نوشتم، همیشه دلم میخواست باز ببینمشان، بیمارستان نیایش 80 جانباز اعصاب و روان بستری دارد و به گروهی هم سرپایی خدمات ارائه میکند. نگاههای آنها وقتی از حیاط میگذرم و به اتاق فیزیوتراپی میروم غریبه است، اما کمتر از نیم ساعت بعد، وقتی حرفهایم با عبدالنبی شریفپور، فیزیوتراپیست مرکز، درباره کاردرمانی جانبازها تمام میشود، انگار سالهاست من و آنها که پشت دیوار شیشهای اتاق کنار هم ایستادهاند و تماشایم میکنند، یکدیگر را میشناسیم.
در سالن کاردرمانی، تعدادی از جانبازها خاطرههایی دور را در آدمکها و گلها و سبدهای سفالی خلاصه میکنند یا با رنگهایی درهم، روی بوم میریزند.
فکر خودکشی و مرگ و روزهای ناخوش جنگ حالا روی بوم آمده و شده است گلهای نیلوفر، پلها و پیادهروهای سنگفرش شده سپید، دریاچههایی پر قو و کلبههایی چوبی در کوهستانهای برف گرفته.
آنطور که شریفپور میگوید قرار است جانبازها در کارگاههای کاردرمانی با ورزش و هنر به زندگی عادی برگردند. «کم پیش آمده که یکی از بچهها را از دوره جبهه به یاد بیاورم... ولی وقتی خاطرهها را مرور میکنم، یادم میآید روزگاری با بعضیهاشان در عملیاتهایی مشترک حضور داشتهام با این تفاوت که مناطق عملیاتیمان فرق داشته...» میخواهم بدانم فیزیوتراپیست مرکز وقتی نام جانباز را میشنود، یاد کدامیک از بیمارانش میافتد، شریفپور سکوت میکند و همکارش، الهام خطیبزاده، به کمکش میآید «یکی از بچهها زمان جنگ غواص بود، با کسی حرف نمیزد، یک دنیا مهربان بود، به ما پینگپنگ یاد داد، اما هنوز همان غواص جنگ باقیمانده بود.»
حرفش را نمیفهمم، میگوید: «از پرستارها شنیدم که وقتی میرفت استخر، نفس میگرفت و به عمق 4 متری آب میرفت و مدتها همانجا انگار دنبال تلههای انفجاری میگشت.» چرا غواص حرف نمیزد؟ شاید چون ترسش از یک لحظه سهلانگاری و انفجار یکی از مواد منفجره زیر آب و مرگ همرزمهایش آنقدر زیاد بود که حرف زدن را از یادش برده بود.
کارکنان زن در بیمارستان جانبازان اعصاب و روان احساس امنیت میکنند؟ خطیبزاده پاسخ میدهد «میدانی؟ همه بچههای ما یک ویژگی بخصوص دارند که حتی وقتی حالشان بحرانی باشد رعایتش میکنند، آنها در هر شرایطی حرمت زنها را نگه میدارند، اینجا پرستارها و کارشناسهای خانم، احترام ویژهای دارند.» مردان جبهه هنوز هم توی چشم زنهای نامحرم نگاه نمیکنند و آرام و محجوب سرشان را پایین میاندازند. همان کمرویی رزمندههای چند دهه پیش، همان حجب خاص که متفاوتشان میکرد. «اینجا احساس امنیت میکنم، هیچ وقت پیش نیامده که برخورد ناشایستی با من داشته باشند.»
راه باریک فلزی، که سایبانی رنگی سقفش شده است، من و عکاس را از اتاق شیشهای فیزیوتراپی میبرد تا سالنی که مجتبی روی یکی از صندلیهایش خوابیده است.
بهروز اصغری، پرستار بخش، همیشه یادش هست که دست مجتبی اگر از صندلی آویزان باشد، خواب میرود و آن وقت با گزگزش اوقات مجتبی را تلخ میکند، به همین خاطر عادتش شده است. بیصدا میآید و دست او را، طوری که از خواب نپرد، میگذارد روی سینهاش.
مجتبی قوی هیکل است، خوابی سبک دارد، لباس آبی نخی نازکی پوشیده، کلاه بافتنی به سر دارد، زیر چشمهای درشتش طوقی تیره افتاده، هنوز مدرسه میرفته که راهی جبهه شده و زیاد نگذشته که موج انفجار او را با خود برده است، اما چیزی از لحظه موجیشدنش به خاطر نمیآورد. ما که میآییم بیدار میشود و با اصغری دست میدهد.
پرستار مثل نجوا کردن رو به او میگوید: «آقا مجتبی، دلش میخواد به جای تختش روی صندلیهای سالن بخوابه اما اگه دستش رو بد گذاشته باشه خواب میره، مگه نه؟» مجتبی با لبخندی کمرنگ تاییدش میکند و به او خیره میماند.
مجتبی دلش میخواهد دست پرستارش را ببوسد و او هیچ وقت اجازه نمیدهد. پرستار باز نجوا میکند «میدونه که چقدر دوستش دارم.» مجتبی هنوز با لبخند به او زل زده است. پرستار رزمنده لشکر 10 سیدالشهدا مثل بقیه پرستارهای این آسایشگاه عاشق جانبازهاست، اگر نبود، شاید حتی یک لحظه هم طاقت دیدن بیتابیهایشان را نداشت. «ما که سعادت شهادت نداشتیم، دست کم حالا باید به بچهها خدمت کنیم.» از 6 سال پیش تا امروز اصغری هم همراه با بچههای مرکز پیر شده، آنقدر شکسته که انگار همه با هم از کولاک گذشتهاند.

مجتبی همه دغدغههای زندگیاش را بریده بریده، برایم تعریف میکند: «اگر خوب بشم، زن میگیرم.... موج که مییاد آدم روانی میشه .... من هی توی نمازهام شک میکنم که رکعت چندم بودم.... میخوام پولهام رو جمع کنم که بعد از مرگم نمازهام رو برام بخونن.... میخونن.... پدرم و مادرم فوت شدهاند.... عید میرم خونه خواهرم.... مهمون مییاد...»
سید هم دلش میخواهد حرف بزند. او چند روز پیش از آسایشگاه فرار کرده است و حالا برگشته. «اینجا حتی یکبار سرم داد نزدهاند، حتی یکبار تهدیدم نکردهاند، آره! فرار کردم اما بعد برگشتم به خاطر اینها برگشتم.»
پرستارش را نشان میدهد «ترسیدم اینها رو توبیخ کنند واسه همین برگشتم.» سید دیگر دلش نمیخواهد فرار کند، میپرسم: «آقا سید! به نظرت مردم آن بیرون، تغییر کردهاند؟» چند لحظه سکوت میکند: «مردم خوبند.»
سید دلش میخواهد از نوروز بگوید: «عید که بیاد میرم خونه مادرم، اونجا میشینم تلویزیون تماشا میکنم.» سید از لحظه موجی شدنش، انفجاری را به یاد دارد که پرتابش کرد روی زمین و ابری مهیب از آتش، بالای سرش گسترده شد.
محمد، جانبازی که فقط به زمین نگاه میکند، نوروز را خلاصه میکند: «عید یعنی شادی، حرف زدن، مهمانی رفتن، عیدی دادن به بچهها، عیدی گرفتن» محمد هم ازدواج نکرده است دیگر کسی به ملاقاتش نمیآید، پدرش، ماه رمضان امسال فوت شده و مادرش هم چند سال پیش.
محمد اما هنوز صبح تا شب، چشمش به در آسایشگاه است تا آنها بیایند ملاقاتش.
مرد، بلند قد و لاغر و سبزهروست. «کی به شما عیدی میده آقا محمد؟» با صدایی خفه پاسخ میدهد: «پدر و مادرم... بهم عیدی میدن» و همان وقت یکی از بچهها یادش میافتد: «پدرت مگه امسال فوت نشد؟ مادرت هم همینطور که!» محمد جواب نمیدهد. برمیگردد روی تختش و دیگر با کسی حرفی نمیزند. اصغری میگوید: «گذشت زمان خیلی دردناکه، بچهها پدر و مادرشان را از دست میدهند، خیلیها که مجردند دیگر ملاقاتکنندهای ندارند، تنها میشوند.»
باید از جنس آنها باشی
اصغری دلش نمیخواهد با پرسشهایم از لحظه موجی شدن، جانبازها را برنجانم، «هر کدام از اینها یک شیر بیشه بودهاند، هرکدامشان یک بزرگمردند، خیلیها بسیجی بودهاند، تخریبچی، آرپیجیزن، تیربارچی. باید حواسمان به همهشان باشد.»
یکی از جانبازها صدایش میکند: «به دستهام کرم بزنم؟» دهقانی میگوید:«آره، بزن» آن دیگری سیگار میخواهد. «سیگار برای سلامتیت ضرر داره.» دهقانی به یکی از بچهها لبخند میزند «این آقا فولاد، ما را پدر صدا میکند، به پرستارهای خانم هم میگه مادر.»

پرستارهای بیمارستان نیایش، مثل پدر و مادرها، فکر بچهها را نگفته میخوانند، دهقانی میداند کدام یک از بچهها خشمش را مشت میکند و مشتش را آنقدر محکم به دیوار میکوبد که جایش گود میافتد، میداند کدام یک دلش هوس سیگار کرده است و کدام به خودکشی فکر میکند یا دنبال خلوتی میگردد برای گریستن. اصغری میداند کدام یک از بچهها شبها کابوس میبیند و مثل بید میلرزد و دلش میخواهد کسی صدایش بزند «آرام باش، ما اینجاییم.»، میداند کدامشان آرزو دارد با معجزهای شفا بگیرد و داماد شود، میداند کدام دلش میخواهد برود مشهد و کدام یکی از غربتش در لحظه تحویل سال، غمگین شده و باور کرده دیگر کسی به ملاقاتش نخواهد آمد. «گاهی باید زبانشان را ترجمه کنی.... ما فقط رنگ لباسهایمان با هم فرق دارد وگرنه همه از یک جنسیم.»
از پرستارها درباره نوروز میپرسم، هر دو از سفره هفتسینی تعریف میکنند که وسط سالن میاندازند و کارمندان مرکز و جانبازها دورش جمع میشوند و گوش به زنگ «یا مقلبالقلوب والابصار» میمانند.اصغری از خاطره نوروزهای گذشته حرف میزند. همه مراسم سالتحویل ـ که ما ایرانیها برایش لحظهشماری میکنیم ـ یکی 2 دقیقه بیشتر نیست، اما بعضی از کارکنان مرکز، خانوادههایشان را وقت تحویل سال به بیمارستان میآورند تا همان یکی 2 دقیقه را هم با بچههایی که مرخص نشدهاند و تنها ماندهاند، شریک شوند.
از در سبز فلزی که میگذرم، وارد دنیای دیگری شدهام، دنیایی که در آن، جنگ تحمیلی برای خیلیها ، بیش از 2 دهه پیش، تمام شده است.
گردآوری شده توسط کاتب در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 21:8 موضوع :گل چین | لینک ثابت

خرید سال نو به سبک رزمندگان
سر شب سید جواد ویرش گرفت که مجلس دعای توسل راه بیندازد. هر چه گفتم: «سید جان! قربان جدت! آخر کجا دیدی شب عید بیایند و گریه کنند و دعای توسل بخوانند؟» که بهم براق شد و گفت: «دعای توسل و مناجات که شب عید نداره.» دیدم حرف حق میزند. بچههای دیگر هم قبول کردند.
مراسم شروع شد. حمید لطفی و حسن اکبری هم وردست جناب سید جوادخان نشستند و دعا شروع شد. من هم کنار حمید نشستم. حمید در حال خواندن دعا بود و من چشم به مفاتیح داشتم. نور باریک سبز رنگ چراغ قوه کوچک سید جواد روی صفحههای مفاتیح پخش شده بود. دعا رسید به امام جواد(ع) که دیدم ای دل غافل از بقیه دعا خبری نیست! حمید سوزناک گفت: «قربان مظلومیتت آقاجان!» یعنی سید جواد شروع کن، سید جواد هم روضه حضرت جواد(ع) را شروع کرد. سر تیر پوتینهایم را پاشنه بخواب پا کردم و رفتم سراغ اتاقهای دیگر بلکه مفاتیح پیدا کنم. هر جا میروم خبری نیست که نیست. تو بیشتر اتاقها مراسم زیارت عاشورا و دعای توسل بپا است. در یکی از اتاقها مفاتیح پیدا میکنم و تیز برمیگردم پایین. مفاتیح را به حمید میدهم. حمید شروع میکند، اما با رسیدن به امام حسن عسکری(ع) دوباره میبینم که خبری از باقی دعا نیست! عجب اوضاعی شده؟!
حمید باز میگوید: «قربان مظلومیتت آقاجان!» سید جواد مستأصل نیم نگاهی بهم میاندازد و روضه امام حسن عسکری را شروع میکند. دوباره با پوتین های پاشنه بخواب میروم پی یافتن مفاتیح. این بار هم دست پر برمیگردم. گلوی سید جواد گرفته است و با آخرین توان در حال روضه خواندن است. مفاتیح را که میبیند میزند زیر گریه. خلاصه دعای توسل به خوبی به پایان میرسد.
نمیدانم چه خوابی میدیدم که داشتم تکان میخوردم. چشم باز میکنم. حمید بیات بالای سرم نشسته است:
- بلند شو که لنگ ظهر شد. هی ! بلند شو!
دهن درهای میکنم و چند مشت بر سینه میزنم، حمید بر و بر نگاهم میکند.
- باز چی شده؟
- میخواستی چه شود؟ چقدر پول و پله داری؟
سرم را پایین میاندازم و از جیب پیراهنم یک اسکناس پنجاه تومانی بیرون میکشم و به طرفش دراز میکنم. سر میچرخانم به سویی دیگر که خجالت نکشد.
- چیه؟ برای چی قیافه گرفتی؟
وقتی ازم جوابی نمیشنود، میزند زیر خنده و میگوید:
«هان؟ حتما فکر کردی ازت پول قرض میخوام آره؟ تو آن پولهایی که ازم قرض کردی بده، باقی پیشکش. این پول را برای خرید عید جمع میکنم. بچهها دارند میروند کرمانشاه. حالا پاشو برو دست و صورتت را بشور که پدر خواب را درآوردی!
حالم گرفته میشود.دست میاندازم که پول را پس بگیرم:
- بخشکی شانس! اگر میدانستم...
که دستش را میکشد و میرود. بلند میشوم و پتوها را مرتب میکنم، اورکتم را روی شانه میاندازم و پوتینها را پاشنه بخواب میپوشم. پتوی ورودی اتاق را کنار میزنم و بیرون میروم. باد خنکی به صورتم میخورد. میلرزم. مور مورم میشود. روی ستون رو به رویی اتاق نوشتهاند: برای شادی روح شهدای آینده صلوات! تبسم میکنم.

آن سوی ستون، دشت سرسبزی است که تا پای تپهها و کوههای سر به فلک کشیده و در ابرها فرو رفته، ادامه دارد. آدم دلش میخواهد روی این چمنهای خیس شبنم، غلت بزند و بعد زیر گرمای خورشید آخر زمستان دراز بکشد و بخوابد. وای خواب!
ابرهای سفید و خاکستری تنگ هم مثل پنبههای حلاجی شده روی کوهها جا خوش کردهاند و منتظر تلنگر رعد هستند تا ببارند. آن هم روز اول سال نو.
چند شب پیش که به راهپیمایی رفتیم، موقع برگشتن آسمان روشن شد. وقت نماز صبح در حال قضا بود. حمید بیات گفت که همین جا وضو بگیریم و نماز بخوانیم. از یک حوضچه کوچک وضو گرفتیم. اورکتها را پهن کردیم و دو نفری مشغول نماز شدیم. رکعت دوم بودیم که باران گرفت؛ چه بارانی! چانهمان شد ناودانی و باریکه آب روی سینهمان میریخت. سلام نماز را که دادیم فقط کافی بود نیت غسل شهادت بکنیم!
از پلهها پایین میروم. پلههای یکی از ساختمان های شهرک آناهیتا که حالا شهرک شهید باهنر نام گرفته است؛ در پنج شش کیلومتری کرمانشاه.
بچهها فوتبال بازی میکنند. طرفداران دو تیم هم با هیجان مشغول رجزخوانی و تشویق هستند. یکی از بچههای کوچک اندام میرود تا یکی دیگر را که درشت هیکل و قد بلند است دریبل کند که بسیجی درشت اندام دست میاندازد و او را مثل کودکی بلند میکند و میاندازد روی دوشش و خودش در همان حال میدود و گل میزند. صدای خنده و سوت و صلوات یکی میشود. بوی خوش بهار را میشود از ورای بوی عرق تن آنها استشمام کرد. دست و صورتم را آبی میزنم و برمیگردم.
بچهها سرگرم خانه تکانی هستند: پتوها در فضای آزاد تکانده میشود. لباسها شسته میشود، در و دیوار، دستمال کشیده میشود و موها کوتاه میشود. عید است، عید!

حمید میگوید که بچههای گروهان هجرت تمام گردان را به ناهار دعوت کردهاند و قرار است هنگام سال تحویل دور هم باشیم. بچههایی که برای خرید رفته بودند، برگشتهاند و با جدیت و سرسختی مانع از پاتک زدن، به پاکتها و جعبههای میوه و شیرینی میشوند. قند تو دلمان آب میشود که کی به این جعبهها و پاکتها میرسیم! توی یکی از پاکتها حنا است؛حنا برای روز عملیات.
نزدیک ظهر است که میرویم طبقه بالا، بچههای گردان در ایوان تنگ هم در دو ردیف نشستهاند و گرم صحبت و بگو بخندند راهرو دراز است و جا دار و همه در آن جا شدهایم. ظرفهای شیرینی و میوه، آن وسط، برایمان ابراز ارادت میکنند و ما با چشم و لبخند به آنها میفهمانیم که حسابتان را میرسیم!
از رادیوی کوچک و سیاهی که بالای ایوان گذاشتهاند، صدای تیک تاک ساعت شنیده میشود. هر چند لحظه گوینده میگوید که تا تحویل سال فلان دقیقه و ثانیه مانده است.
سید جواد میگوید: «رفته بودم پیش بچههای تخریب. برای خودشان سفره هفت سین درست کردهاند که منحصر بفرد است. 1- مین سوسکی2- سرنیزه 3- سمبه اسلحه 4- سیم خاردار 5- سی - چهار (4- C نوعی ماده انفجاری)6- سیمینوف 7- سوزن»
- آغاز سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت هجری شمسی!
آهنگ نوروزی پخش میشود و بعد دعای: «یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال» و دیده بوسی آغاز میشود. ارجحیت با پدران و برادران شهداست و سادات و فرماندهان. بدنم میلرزد. حالی عجیب دارم. پیام امام خمینی پخش میشود. تا فرمانده تعارف میکند که میوه و شیرینی بخوریم در یک آن ظرفهای شیرینی و میوه مثل دل مومن پاک میشود! فرمانده از کسانی که صدای خوبی دارند دعوت میکند تا برای بچهها شعری با صدای خوش بخوانند. تا سید جواد میآید به خود بجنبد، یک نفر دیگر شروع میکند به خواندن. فکر کنم خروسک گرفته! اگر صدای خوش این است، من با صدای کلفتم از او بهتر میخوانم.
یکی از ته راهرو میگوید: «بچهها کسی روغن گریس سراغ ندارد!» همه میزنند زیر خنده. اما آقای خوش صدا هنوز در حال لرزندان پیکر نازنین حافظ شیرازی در قبر است! چند شکلات به سر این خوش صدا میخورد. محل نمیگذارد. به یکباره، باران قند و شکلات و سنگریزه به سوی آقای خوش صدا باریدن میگیرد. یک تکه قند به حلق آقای خوش صدا میخورد و به سرفه میافتد و ما از صدای گوش خراشش راحت میشویم. همه میخندند حتی فرمانده گردان.

سفره ناهار پهن میشود و مشغول خوردن ناهار میشویم. یاد یکی از بچهها میافتم که در گردان حمزه مسئول دسته بود. او تعریف میکرد: «یادش بخیر! عید بعد از عملیات کربلای پنج بود. یعنی پارسال. روز سیزدهم فروردین بود و تازه از صبحگاه برگشته بودیم که بچهها دورهام کردند که برویم سیزده بدر! هر چه گفتم: چه سیزده بدری؟ این حرفها چیه؟ ول کنید بابا! که اصرار و التماس کردند که الا و بالله باید برویم. از تدارکات ناهار گرفتیم و رفتیم لب رود کرخه. جای باصفایی پیدا کردیم. بچهها تاب درست کردند و آخر سر، ما را هم که قیافه گرفته بودیم که مثلا مسئول دستهایم به وسوسه انداختند. موقعی به خودم آمدم که دیدم تاب میخورم و میخندم. ناهار را میان گل و چمن، لا بهلای دار و درختها فرستادیم به خندق بلا. بچهها به شوخی سبزه گره میزدند و آه میکشیدند. کلی خندیدیم و عصر برگشتیم اردوگاه. یک هفته نشد که تو عملیات «کربلای هشت» خیلی از آنان به شهادت رسیدند.

با سر و صدای بچهها به خودم میآیم. بچههای تبلیغات در حال پخش عیدی هستند. اسکناسها تبرک شده حضرت امام که مثل طلا و جواهر در دست میچرخند و چشمها را به نمی اشک مهمان میکند. بچهها دم میگیرند که :
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره!
فرمانده میخندد و با تکان دادن دست، بچهها را ساکت می کند و میگوید: «باشد، باشد، اما عیدی شما این است که دو تا سه روز دیگر میرویم عملیات» بچهها صلوات میفرستند و چند نفر سوت بلبلی میزنند. همه میخندیم. صلوات پشت صلوات.
میروم وضو بگیریم که باز چشمم میافتد به ستون رو به رو که رویش نوشته: «برای شادی روح شهدای آینده صلوات.»
راوی: داود امیریان
گردآوری شده توسط کاتب در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 13:45 موضوع :گل چین | لینک ثابت

حاج همت، خورشید خیبر
رحمت سرشار خداوند متعال بر شهدای فضیلت، شهدایی كه با نثار خون خود، درخت با بركت اسلام را آبیاری نمودند.( مقام معظم رهبری)
یکی از فرماندهان سپاه که در شمار بهترین ها بود، شهید بزرگوار، حاج همت، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود. او که دست پرورده فرمانده بزرگی چون شهید بروجردی در منطقه شمال غرب بود، با کوله باری از تجربه جنگ کردستان با مسئولیت فرماندهی سپاه پاوه به منظور تاسیس و تشکیل تیپ 27حضرت رسول (ص)، همراه با دیگر فرماندهان اعزامی از کردستان به جنوب آمد و در عملیات فتح المبین به عنوان رئیس ستاد تیپ، ارزش های والای خود را به نمایش گذاشت.
شهید همت از همان ابتدا افتخار می کرد که با الهام از فرماندهی عالی شهید بروجردی در کردستان پا به عرصه جنگ جنوب گذاشته است و توانایی های او زمانی متجلی شد که سردار بزرگ لشکر27حاج احمد متوسلیان در لبنان به اسارت دژخیمان اسرائیلی درآمد و پرچم هدایت و فرماندهی سکان این کشتی موج شکن به دست حاج همت افتاد.
فرمانده پیشتاز
جنگ داخلی کردستان به وجود آورنده چندین فرمانده بزرگ از جمله حاج همت بود که توانست در طول چندین عملیات بزرگ با مهارتش در میدان نبرد و با تاکتیک دقیق خود، عرصه را بر ارتش کشوری که بیشترین هزینه ها و کمک تسلیحاتی متحدان را دریافت کرده بود، تنگ کند.
اختلافاتی که احیاناَ براساس سلیقه ها در لشکر رخ می داد، گاهی چنان پیچیده می شد که نیاز به شناخت عملکرد در مصلحت بود و او مصلحت ها را به نفع ارتقاء و حفظ و انسجام لشکر، خوب می شناخت و بر آن اساس اقدام می کرد. اگر کمی احساس می کرد لشکر از نظر روحی دچار ضعف شده است با یک سخنرانی و حضور به موقع در صحنه و گرم گرفتن با رزمندگان، اعم از کادر یا بسیجی، روحیه لشکر را بازسازی می کرد. افسوس که زبان و قلم در معرفی فرماندهانمان قاصر است و نه تنها نتوانستیم آن گونه که شایسته وجود آنان است به جهانیان، بلکه حتی به مردم خود بشناسانیم.

وامدار بسیجیان
سید علیرضا ربیعی هاشمی یکی از همرزمان شهید همت درباره این شهید بزرگوار می گوید: جلسات زیادی شاهد طرح های عملیاتی بوده ام. حاج همت با بیانی شیوا و استعداد سخنوری در بین فرماندهان لشکر، گفت وگو کننده ای برجسته بود. این مطلب را هنگامی که برای اولین بار قبل از عملیات والفجر یک در قرارگاه نجف، جلسه مشترکی بین فرماندهان سپاه و ارتش تشکیل شده بود، دریافتم.او در آن جلسه پرثمرترین فرایندهای ذهنی را در زمینه طرح های نظامی ارائه داد. وی با اینکه تا آن زمان دوره های عالی فرماندهی و جنگ را ندیده بود، تمام تدابیر فرماندهی از رأس تا بدنه را در لشکر مد نظر قرار می داد و تمام اطلاعات را از تهیه برآورد اطلاعاتی، انجام فعالیت های مداوم اطلاعات رزمی، استفاده به موقع از اطلاعات، دادن اطلاعات در حد نیاز به واحدهای مربوط، هماهنگ کردن مخابرات، مهندسی، پشتیبانی رزمی، توجیه ودریافت گزارش های عملکرد آنها، هماهنگ ساختن تمام مراقبت های تأمینی تاکتیک گردان ها هنگام نبرد، شناسایی دقیق زمین، جو و دشمن، راه های تدارکاتی و مشخص کردن تمام مجهولات زمین و دشمن را کاملاَ برای آمادگی عملیاتی گسترده برای رده ها مانند یک فرمانده نظامی کهنه کار توجیه می کرد.
آنچه مرا بیشتر تحت تأثیر قرار داد این بود که حاج همت با مشغله ای که جنگ برایش به وجود آورده بود، کمتر مطالعه داشت یا از مشاوره استفاده می کرد؛ در عین حال، علاوه بر طرح ها و برنامه های جنگ، رویدادها و پیچیدگی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را با آمیزه بی نظیری از ذکاوت و دانش مورد بحث قرار می داد.
زمانی در یکی از نیمه های شب در قلاجه در مسیر جاده مشغول صحبت کردن بودیم، او بسیار در خود فرو رفته بود. آن شب فضای ملکوتی بر فراز چادرها، درختان و سنگلاخ های قلاجه پرتو افکنده بود. خیل رزمندگان که عدد آنها فقط با وسعت بصیرت خداوند متعال قابل شمارش بود در حال ادای نماز شب و راز و نیاز با او بودند. حاج همت با نگاهی به اطراف از غبطه خوردن خود نسبت به رزمندگان صحبت به میان آورد و این جمله را گفت: دیگر از خودم خجالت می کشم. این همه بسیجی و رزمنده با اخلاص به لشکر می آیند و با این حالت عرفانی به شهادت می رسند و من هنوز حتی مورد اصابت ترکش کوچک هم قرار نگرفته ام.
از آنجا که ما اعتقاد داریم بهترین ها نخستین کسانی هستند که در جنگ اسلام علیه کفر مورد انتخاب خداوند قرار می گیرند و به شهادت می رسند، خورشید خیبر نیز یکی از بهترین ها بود.
زندگی نامه شهید حاج محمد ابراهیم همت
شهید حاج محمد ابراهیم همت در دوازدهم فروردین سال 1334در شهرضا در خانواده ای متدین و مستضعف به دنیا آمد و در بطن مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلی و زیارت قبر سالار شهیدان شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و وارد مدرسه شد، در دوران تحصیل از هوش و استعداد زیادی برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را به پایان رساند، هنگام فراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار و تلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل به دست می آورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود نیز کمک می کرد.شهید حاج محمد ابراهیم همت پس از پایان دوران سربازی که در لشکر توپخانه اصفهان سپری شد، شغل معلمی را برگزید و در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم پرداخت.
شهید همت، عارفی وارسته و ایثارگری سلحشور بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای حضرت احدیت شب و روز تلاش می کرد و سخت ترین و مشکل ترین مسئولیت نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر می پذیرفت. وی پس از شروع جنگ تحمیلی به صحنه کارزار وارد شد و طی سالیان حضور در جبهه های نبرد خدمات شایان توجهی از خود برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او فرماندهی مدیر و مدبر بود. بینش سیاسی بعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می رفت. به مسائل لبنان و فلسطین و سایر کشورهای اسلامی زیر سلطه دشمن بسیار می اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول خدا(ص) در ستیز بوده است.
سرانجام شهید حاج محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر در براثر اصابت ترکش گلوله توپ در تاریخ 17/12/1362 به ملکوت اعلی پیوست و در کنار ارواح طیبه شهدا و همرزمان شهیدش جای گرفت.
روحش شاد و یادش گرامی
گردآوری شده توسط کاتب در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 17:8 موضوع :شهید همت | لینک ثابت
شهد شیرین شهادت
اللهم الرزقنا
احلی من العسل

مرا کشت خاموشی لاله ها
امان از فراموشی لاله ها

ای به فدای نگهت ، این چه نگاه کردن است ؟!

شهیدان که دل را به دریا زدند
عجب پشت پایی به دنیا زدند

ای رها گردیدگان ، آن سوی هستی قصه چیست ؟

روزگاری با شهیدان بوده ایم ، افسانه نیست !!!

رفتی و رفتن تو ، آتش نهاد بر دل

آفتاب آسمانی ، ای شهید

شهیدان سوی حق ره می سپارند
به خون لبیک و یا حق می نگارند

ای پاره پاره تن ، به خدا می سپارمت

ای سفر کرده به افلاک ، به یادت هستیم
بطلبید
بطلبید
بطلبید
بطلبید
بطلبید
گردآوری شده توسط کاتب در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 20:39 موضوع :شهد شیرین شهادت - عکس | لینک ثابت

شرهانی دشت شقایق هاست
گفتگو با تفحص گر شهدا در شرهانی
تفحص کلمهای آشنا و محزون در قاموس فرهنگ لغت این وطن است. واژهای که هراز گاهی نسیم عشق و صفا و دلدادگی را بر فضای کشور حاکم میکند و باز سر زخم دلها دوباره وا میشود. چه پیکرهای مطهری که در اعماق زمین مأوا گزیدهاند و دیدار با عزیزانشان را به قیامت گذاشتند و حال چه چشمهایی که دیگر کمسو شدهاند، ولی هنوز بر در خانه دوخته شده تا که شاید بند بند استخوانهای عزیزشان را در آغوش بگیرند. اما این همه قصه ما نیست، بلکه روی دیگر قصه آن است که مردانی از جنس شهدا، بیریا و خالصانه و آرزوی صدق و صفا، شبانهروز در تلاشند تا شاید گوهری تابناک را از عمق زمین تفحص کنند و چه بسیاری از این عزیزان که مظلومانه در این راه سخت و طاقتفرسا، قربانی بیمهری مینها میشوند و مستانه به دیدار دوستان میشتابند. به همین خاطر و برای تقدیر از این عزیزان به سراغ اسدالله چوبین، رزمنده دیروز جبههها و تفحصگر امروز سنگرهای سرد و خاک تفتیده شرهانی رفتیم تا در رابطه با تفحصهای منطقه شرهانی، این خاک پررمز و راز که به سرزمین پلاکهای گمنام معروف است هم کلام شویم، گرچه ایشان بنا به دلایلی تمایل به انجام مصاحبه نداشت اما بالاخره قبول کرد با ما مدتی را گپ و گفت کوتاه داشته باشد که تقدیم میشود:
آقای چوبین! ابتدا خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه عملیاتهایی شرکت داشتید؟
اسدالله چوبین هستم، ساکن شهرستان دهلران، چهل ماه سابقه حضور در جبهه دارم. از سال 1361 به مدت پنج سال و نیم به عنوان کمک راننده لودر در جهاد پشتیبانی جنگ مشغول خدمت شدم. در سال 1363 به عنوان راننده اکیپ اداره راه و ترابری در مسیر ارتفاعات حمرین که در تیررس مستقیم دشمن بود از ناحیه شکم و صورت مجروح شدم که به بیمارستان صحرایی موسیان منتقل و سپس به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک اعزام و بستری شدم. بعد از بهبودی بلافاصله به جبهه اعزام و در چندین عملیات از جمله عملیات کربلای یک و عملیات کربلای شش و والفجر 10 شرکت داشتم. همچنین از سال 1378 به صورت موردی با بچههای تفحص همکاریام را شروع و از سال 1379 به عنوان راننده بیل مکانیکی با گروه تفحص لشکر 14 امام حسین (ع) تا الان مشغول همکاری هستم.
شرهانی در حقیقت دشت شقایقهاست، شرهانی در مفهوم عربی یعنی دشت باز. شرهانی در 65 کیلومتری شهرستان دهلران واقع شده است. این یادمان در نزدیکی پاسگاه چمسری در محدوده فکه شمالی نزدیک به زبیدات عراق و در 70 کیلومتری استان العماره عراق قرار دارد. این منطقه به عنوان دشت باز دارای سه ارتفاع به نامهای ارتفاعات حمرین و ارتفاعات 175 زبیدات و ارتفاعات 178 است.
از مهمترین و جالبترین بخش در یادمان شرهانی کانال 90 کیلومتری کمیل برایمان شرح دهید.
در سال 1359 توسط دشمن و به دست مهندسان فرانسوی کانالی به طول 90 کیلومتر و عرض 5 متر و ارتفاع 4متر کاملاً حرفهای و مهندسی شده حفر شد. این کانال در منطقه حمرین معروف به کانال حمرین و در منطقه شرهانی معروف به کانال شرهانی و کمیل و در خاک عراق معروف به کانال بجلیه است. این کانال منحصر به فرد و دارای چند سه راهی و چهار راهی میباشد که برای موانع و پیشروی رزمندگان اسلام حفر شده بود که به حول و قوه الهی در عملیات والفجر مقدماتی به تصرف رزمندگان اسلام درآمد.

از آن شب مرموزی که تعدادی از رزمندگان اسلام بر اثر سیل رودخانه دو برج غرق و به شهادت رسیدن صحبت بفرمایید.
رودخانه دو برج در 7 کیلومتری شرهانی قرار دارد. این رودخانه به عرض بیش از 10 متر به وسیله بارانهای فصلی چند برابر شده است. زمانی که تعدادی از رزمندگان اسلام از لشکر 14 امام حسین (ع) که از بچههای اصفهان بودند، در حین عملیات در حاشیه این رودخانه مستقر شده بودند به دلیل عدم آگاهی حاشیه را ترک نکرده بودند تا اینکه سیلی نابهنگام و به دلیل بارشهای فصلی باعث غرق شدن این عزیزان میشود و به فیض شهادت نائل میآیند.
کار تفحص شهدا بر چه اساسی در مناطق صورت میگیرد؟
ما از همه ظرفیتها و تواناییها برای کار تفحص استفاده میکنیم. ما با دشتبانی و تجربه کاری که در این سالها به دست آوردیم و با بهرهمندی از سنگرها و خاکریزهای باقیمانده دوران جنگ کار تفحص انجام میدهیم. در حال حاضر هم از منطقه فکه جنوبی در مرز خوزستان تا منطقه سومار در حال تفحص هستیم.
آیا تا به حال در حین تفحص دچار تلفات شدهاید؟
خیلی زیاد به عنوان مثال شهید والامقام، پازوکی هم از گروه 27 لشکر محمد رسولالله (ص) و جانباز عزیز آقای قدمیان از جمله این عزیزان بودهاند.
مردم چطور مثلاً دامداران و کشاورزان منطقه با شما همکاری دارند؟
بله هم از دامداران ایرانی و هم از دامداران عراقی که به صورت فصلی در منطقه سکونت دارند استفاده میکنیم، همچنین رزمندگان دوران دفاع مقدس هم با ما هستند و ما را در این تفحصها یاری مینمایند.
خاطره که زیاد هست. اما جالبترین خاطره مربوط میشود به تفحص دو تن از شهدای عزیز که پدر و پسر و از سادات معزز و معظم بودند که بعد از 25 سال، قریب به دو سال پیش تفحص شدند. این عزیزان در عملیات والفجر 6 در جنوب دهلران و در منطقه چیلات شهید شده بودند. شهیدان اسماعیلزاده اهل روستای باقر تنگه بابلسر مازندران بودند، ما به وسیله دشتبانی احساس کردیم که این زمین دست خورده است. با بیل دستی شروع به حفر زمین کردیم و در اولین حفر به جمجمه شهید (پسر) برخورد کردیم و بعد از جستوجو پیکر مطهر پدر بزرگوارشان که در آغوش شهید بود نمایان شد. روحشان شاد.
چند شهید تا به حال در شرهانی تفحص شده و چند تن از این عزیزان دارای پلاک و مشخصات بودند؟
آمار دقیق ندارم، اما بیش از هزار شهید در این منطقه پیدا کردیم که بیشترشان پلاک و مشخصات داشتند.
از آخرین تفحصتان برایمان بفرمایید.
بله، در همین ماه مبارک رمضان مورخ 14 مرداد 1390 روز جمعه که متعلق به آقا امام زمان (عج) هم هست در منطقه شرهانی مشغول تفحص بودیم که یکی از فرزندان عزیز حضرت روحالله را پیدا کردیم و این شهید در حقیقت مهمان ماه مبارک رمضان ما شدند.
حرف آخر؟
انشاءالله که همیشه خادم شهدا بمانم. التماس دعا.
گردآوری شده توسط کاتب در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ساعت 16:36 موضوع :گزارش | لینک ثابت
هَذَا يَومُ الجُمُعَة
زيارت مخصوص آقا امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشريف
در روز جمعه
السّلام عليك يا حجّة اللّه فى ارضه السلام عليك يا عين اللّه فى خلقه السلام عليك يا نور اللّه الذى يهتدى به المهتدون ويفرّج به عن المؤمنين .
السّلام عليك ايّهاالمهذّب الخائف السلام عليك ايّها الولى الناصح السلام عليك ياسفينةالنجاةالسلام عليك ياعين الحيوة السلام عليك صلّى اللّه عليك و على آل بيتك الطيبين الطاهرين السلام عليك عجّل اللّه لك ما وعدك من النصروظهور الامر.السّلام عليك يا مولاى انا مولاك عارف باوليك واخريك اتقرّب الى اللّه تعالى بك و بآل بيتك وانتظر ظهورك وظهور الحق على يديك واسئل اللّه ان يصلّى على محمّد وآل محمّدوان يجعلنى من المنتظرين لك والتابعين والناصرين لك على اعدائك والمستشهدين بين يديك فى جملة اوليائك يا مولاى يا صاحب الزمان صلوات اللّه عليك وعلى آل بيتك هذا يوم الجمعة وهو يومك المتوقع فيه ظهورك والفرج فيه للمؤمنين على يديك وقتل الكافرين بسيفك وانا يا مولاى فيه ضيفك وجارك وانت يا مولاى كريم مناولادالكرام و ماءمور بالضّيافة والاجارة فاضفنى واجرنى صلوات اللّه عليك و على اهل بيتك الطاهرين .
ره یافتگان

حکایت شیخ حسن کاظمینی
شیخ حسن کاظمینی می گوید:
سال 1224، در کاظمین، زیاد طالب تشرّف خدمت حضرت ولیّ عصر(عج) بودم و به اندازه ای این عشق و علاقه شدید شد که از تحصیل بازماندم و ناچار یک دکّان عطّاری و سمساری باز کردم.
روزهای جمعه بعداز غسل جمعه، لباس احرام می پوشیدم و شمشیر حمایل می کردم و مشغول ذکر می شدم. (این شمشیر همیشه بالای دکّان ایشان معلّق بود) در این روز خرید و فروش نمی کردم و منتظر ظهور امام زمان(عج) بودم.
یکی از جمعه ها مشغول به ذکر بودم که سه نفر سیّد جلوی صورتم ظاهر و به درِ دکّان تشریف فرما شدند دو نفر از آنها کامل مرد بودند و یکی جوانی در حدود بیست و چهار ساله که در وسط آن دو آقا قرار داشت و فوق العاده صورت مبارکشان نورانی بود. به حدّی جلب توجّه مرا نمودند که از ذکر باز ماندم و محو جمال ایشان شدم و آرزو می کردم که داخل دکّان من بیایند.
آرام آرام با نهایت وقار آمدند تا به در دکّان من رسیدند. سلام کردم.
جواب دادند و فرمودند: شیخ حسن، گل گاو زبان داری؟ (و اسم دارویی را بردند که ته دکّان بود و الآن اسمش در نظرم نیست.)
فوراً عرض کردم: بلی دارم. حال آن که روز جمعه من خرید و فروش نمی کردم و به کسی هم جواب نمی دادم.
فرمودند: بیاور.
عرض کردم: چَشم و به ته دکّان برای آوردن آن دارویی که ایشان فرمودند، رفتم و آن را آوردم. وقتی که برگشتم، دیدم کسی در دکّان نیست؛ ولی عصایی روی میز جلوی دکّان قرار دارد. آن عصا، عصایی بود که در دست آن آقای وسطی دیده بودم. عصا را بوسیدم و عقب دکّان گذاشتم و بیرون آمدم و هرچه از اشخاصی که آن اطراف بودند، سؤال کردم: این سه نفر سیّد که در دکّان من بودند، کجا رفتند؟
گفتند: ما کسی را ندیدیم.
دیوانه شدم. به دکّان برگشتم و خیلی متفکّر و مهموم بودم که بعداز این همه اشتیاق، به زیارت مولایم شرفیاب شدم؛ ولی ایشان را نشناختم. در این اثناء مریض مجروحی را دیدم که او را میان پنبه گذاشته اند و به حرم مطهّر حضرت موسی بن جعفر(ع) می برند. آنها را برگردانیدم و گفتم: بیایید. من مریض شما را خوب می کنم.
مریض را برگردانیدند و به دکّان آوردند. او را رو به قبله روی تختی، که عقب دکان بود و روزها روی آن می خوابیدم، خواباندم. دو رکعت نماز حاجت خواندم و با این که یقین داشتم که مولای من حضرت ولیّ عصر(عج) بوده است که به دکان من تشریف آورده، خواستم اطمینان خاطر پبدا کنم. در قلبم خطور دادم که اگر آن آقا، ولی عصر(عج) بوده است. این عصا را بر روی این مریض می کشم تا وقتی از روی او رد شد، بلافاصله شفا برای او حاصل و جراحات بدنش به کلّی رفع شود؛ لذا عصا را از سر تا پایش کشیدم. فی الفور شفا یافت و به کلّی جراحات بدن او برطرف شد و زیر عصا گوشت تازه رویید.
آن مریض از شوق، یک لیره جلوی دکان من گذاشت؛ ولی من قبول نکردم. او گمان کرد آن وجه کم است که قبول نمی کنم. از دکان به پایین جست و از شوق بنای رفتن گذاشت. به دنبال او دویدم و گفتم: من پول نمی خواهم و او گمان می کرد که می گویم کم است. تا به او رسیدم و پول را رد کرده و به دکان برگشتم و اشک می ریختم که آن حضرت را زیارت کردم و نشناختم.
وقتی به دکان برگشتم، دیدم عصا نیست. از کثرت هموم و غمومی که از نشتاختن آن حضرت و نبودن عصا به من رو داد فریاد زدم: ای مردم هرکس مولایم حضرت ولی عصر(ع) را دوست دارد، بیاید و تصدّق سر آن حضرت هرچه می خواهد از دکان من ببرد.
مردم می گفتند: باز دیوانه شده ای؟
گفتم: اگر نیایید ببرید، هرجه هست در بازار می ریزم.
فقط بیست و چهار اشرفی را که قبلاً جمع کرده بودم، برداشتم و دکان را رها کردم و به خانه آمدم. عیال و اولاد را جمع کرده و گفتم: من عازم مشهد مقدّس هستم. هرکه از شما میل دارد، با من بیاید. همه همراه من آمدند مگر پسر بزرگم محمد امین که نیامد.
به عتبه بوسی (آستان بوسی) حضرت رضا(ع) مشرّف شدم و قدری از آن اشرفی ها که مانده بود، سرمایه کردم و روی سکوی درِ صحن مقدس به تسبیح و مهر فروشی مشغول شدم.
هر سیّدی که می گذشت و از چهرة او خوشم می آمد، می نشاندم. به او سیگار می دادم و برایش چای می آوردم. وقتی چای می آوردم، در ضمن دامنم را به دامن او گره می زدم و او را به حضرت رضا(ع) قسم می دادم که آیا شما امام زمان(ع) نیستی؟
خجالت می کشید و می گفت: من خاک قدم ایشان هم نیستم.
تا این که روزی به حرم، مشرّف شدم و دیدم که سیدی به ضریح مقدس چسبیده و بسیار می گرید. دست به شانه اش زدم و گفتم: آقاجان، برای چه گریه می کنید؟
گفت: چطور گریه نکنم و حال آن که حتی یک درهم برای خرجی در جیبم نیست.
گفتم: فعلاً این پنج قران را بگیر و اموراتت را اداره کن، بعد برگرد این جا؛ چون قصد معامله ای با تو دارم. سید اصرار کرد چه معامله ای می خواهی با من انجام دهی؟ من که چیزی ندارم؟
گفتم: عقیده من این است که هرسیدی یک خانه در بهشت دارد. آیا آن خانه ای که در بهشت داری به من می فروشی؟
گفت: بلی، می فروشم؛ ولی من که خانه ای برای خود در بهشت نمی شناسم؛ امّا چون می خواهید بخرید، می فروشم.
ضمناً من چهل و یک اشرفی جمع کرده بودم که برای اهل بیتم یک خانه بخرم. همین وجه را آوردم و از سیّد خانه را برای آخرتم خریدم.
سید رفت و برگشت و کاغذ و دوات و قلم آورد و نوشت که در حضور شاهد عادل، حضرت رضا(ع) خانه ای را که این شخص عقیده دارد من در بهشت دارم، به مبلغ چهل و یک اشرفی که از پول های دنیا است فروختم و پول را تحویل گرفتم.
به سید گفتم: بگو بِعتُ (فروختم). گفت: بِعتُ.
گفتم: أشَتَریتُ (خریدم)، و وجه را تسلیم کردم.
سید وجه را گرفت و پی کار خود رفت و من هم ورقه را گرفتم و به خانة صبیّه ام مراجعت کردم.
دخترم گفت: پدرجان چه کردی؟
گفتم: خانه ای برای شما خریداری کردم که آب های جاری و درخت های سبز و خرّم دارد و همه نوع میوه جات در آن باغ موجود است.
خیال کردند که چنین خانه ای در دنیا برایشان خریده ام. خیلی مسرور شدند. دخترم گفت: شما که این خانه را خریدید، می بایست ما را ببرید که اول آن را ببینیم و بدانیم که همسایه های این خانه چه کسانی هستند.
گفتم: خواهید آمد و خواهید دید. بعد گفتم: یک طرف این خانه به خانه حضرت خاتم النبیین(ص) و یک طرف خانه به خانه امیرالمؤمنین(ع) و یک طرف به خانه حضرت امام حسن(ع) و یک طرف به خانه حضرت سیدالشهداء(ع) محدود است. این است حدود چهارگانه این خانه. آن وقت فهمیدند که من چه کرده ام.
گفتند: شیخ چه کرده ای؟
گفتم: خانه ای خریده ام که هرگز خراب نمی شود.
از این قضیّه مدتی گذشت. روزی با خانواده ام نشسته بودم، دیدم که در روبه رویمان آقای موقّری تشریف آوردند.
من سلام کردم.
ایشان جواب دادند. بعد مرا به اسم خطاب نمودند و فرمودند: شیخ حسن، مولای تو امام زمان(ع) می فرمایند: چرا این قدر فرزند پیغمبر را اذیّت می کنی و ایشان را خجالت می دهی؟ به امام زمان(ع) چه حاجتی داری و از آن حضرت چه می خواهی؟
به دامن ایشان چسبیدم و عرض کردم: قربانتان شوم آیا شما خودتان امام زمان(ع) هستید؟
فرمودند: من امام زمان نیستم، بلکه فرستاده ایشان می باشم. می خواهم ببینم چه حاجتی داری؟ و دستم را گرفته و به گوشه صحن مطهّر بردند و برای اطمینان قلب من چند علامت و نشانی که کسی اطلاع نداشت، برای من بیان نمودند. از جمله فرمودند: شیخ حسن تو آن کس نیستی که در دجله روی قفّه (جای نسبتاً بلند) نشسته بودی. همان وقت کشتی رسید و آب را حرکت داد و غرق شدی. در آن موقع متوسّل به چه کسی شدی؟ و کی تو را نجات داد؟
من متمّسک به ایشان شدم و عرض کردم: آقاجان شما خودتان هستید.
فرمودند: نه، من نیستم. اینها علامت هایی است که مولای تو برای من بیان نموده است. بعد فرمودند: تو آن کس نیستی که در کاظمین دکان عطاری داشتی؟ و قضیّة عصا (که گذشت) را نقل فرمودند و گفتند: آورنده عصا و برنده آن را شناختی؟ ایشان مولای تو امام عصر(ع) بود. حال چه حاجتی داری؟ حوائجت را بگو.
من عرض کردم: حوائجم بیش از سه حاجت نیست؛ اول این که می خواهم بدانم با ایمان از دنیا خواهم رفت؟
دوم این که می خواهم بدانم از یاوران امام عصر(ع) هستم و معامله ای که با سید کرده ام درست است؟
سوم این که می خواهم بدانم چه وقت از دنیا می روم؟
آن آقای موقّر خداحافظی کردند و تشریف بردند و به قدر یک قدم که برداشتند از نظرم غایب شدند و دیگر ایشان را ندیدم.
چند روزی از این قضیّه گذشت. پیوسته منتظر خبر بودم. روزی در موقع عصر مجدداً چشمم به جمال ایشان روشن شد دست مرا گرفتند و باز در گوشه صحن مطهّر به جای خلوتی برده و فرمودند: سلام تو را به مولایت ابلاغ کردم ایشان هم به تو سلام رسانده و فرمودند: خاطرت جمع باشد که با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هم هستی و اسم تو در زمره یاران ما ثبت شده است و معامله ای که با سیّد کرده ای صحیح است.
اما هروقت زمان فوت تو برسد علامتش این است که بین هفته در عالم خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو نازل می شود در یکی از آنها نوشته شده است: «لا إله إلاّ الله، محمّداً رسول الله» و در ورقه دیگر نوشته شده: «علیّ ولیّ الله حقاً حقاً» و طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا واصل خواهی شد.
به مجرّد گفتن این کلمه؛ یعنی به رحمت خدا واصل خواهی شد از نظرم غایب گشت. من هم منتظر وعده شدم.
سید تقی که ناقل جریان است می گوید:
یک روز دیدم شیخ حسن در نهایت مسرّت و خوشحالی از حرم حضرت رضا(ع) به طرف منزل برمی گشت.
سؤال کردم: آقا شیخ حسن! امروز شما را خیلی مسرور می بینم؟
گفت: من همین یک هفته بیش تر میهمان شما نیستم هرطور که می توانید مهمان نوازی کنید.
شب های این هفته به کلّی خواب نداشت مگر روزها که خواب قیلوله می رفت و مضطرب بیدار می شد، پیوسته در حرم مطهّر حضرت رضا(ع) و در منزل مشغول دعا خواندن بود. تا روز پنج شنبه همان هفته که حنا گرفت و پاکیزه ترین لباس های خود را برداشته و به حمّام رفت خود را کاملاً شستشو داده و محاسن و دست و پا را خضاب نمود و خیلی دیر از حمّام بیرون آمد.
آن روز و شب را غذا نخورد چون در این هفته کلاً روزه بود. بعداز خارج شدن از حمّام به حرم حضرت رضا(ع) مشرّف شد و نزدیک دو ساعت و نیم از شب جمعه گذشته بود که از حرم بیرون آمد و به طرف منزل روانه گردید و به من فرمود: تمام اهل بیت و بچه ها را جمع کن.
همه را حاضر نمودم قدری با آنها صحبت کرده و مزاح نمود و فرمود: مرا حلال کنید صحبت من با شما همین است دیگر مرا نخواهید دید و اینک با شما خداحافظی می کنم. بچه ها و اهل بیت را مرخص نمود و فرمود: همگی را به خدا می سپارم.
تمامی بچّه ها از اتاق بیرون رفتند بعد به من فرمود: سید تقی، شما امشب مرا تنها نگذارید ساعتی استراحت کنید؛ اما به شرط این که زودتر برخیزید.
بنده (سید تقی) که خوابم نبرد و ایشان دائماً مشغول دعا خواندن بودند.
چون خوابم نبرد برخاستم و گفتم: شما چرا استراحت نمی کنید این قدر خیالات نداشته باشید شما که حالی ندارید، اقلاً قدری استراحت کنید.
به صورت من تبسمی کرد و فرمود: نزدیک است که استراحت کنم و اگرچه من وصیّت کرده ام باز هم وصیّت می کنم. أشهد أن لاإله إلاّالله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله(ص) و أشهد أن علیّاً و أولاده المعصومین حجج الله. بدان که مرگ حقّ است و سؤال نکیرین حقّ و إنّ الله یبعث من فی القبور .
خدای تعالی هر آن که را در قبرها باشد زنده می کند و برمی انگیزاند. و عقیده دارم که معاد حقّ است و صراط و میزان حقّ است.
و امّا بعد قرض ندارم حتی یک درهم و یک رکعت از نمازهای واجب من در هیچ حالی قضا نشده و یک روز روزه ام را قضا نکرده ام و یک درهم از مظالم بندگان خدا به گردن من نیست و چیزی برای شما باقی نگذاشته ام مگر دو لیره که در جیب جلیقه من است آن هم برای غسّال و حقّ دفن من است و برای مختصر مجلس ترحیم که برای من تشکیل می دهید و همه شما را به خدا می سپارم، والسّلام. و دیگر از حالا به بعد با من صحبت نکنید و آنچه در کفنم هست با من دفن کنید و ورقه ای را که از سیّد گرفته ام در کفن من بگذارید، و السّلام علی من اتّبع الهدی.
پس به اذکاری که داشت مشغول شد و به عادت هر شب نماز شب را خواند بعداز نماز شب، روی سجاده ای که داشت نشست و گویا منتظر مرگ بود.
یک مرتبه دیدم از جا بلند شد و در نهایت خضوع و خشوع کسی را تعارف کرد و شمردم سیزده مرتبه بلند شد و در نهایت ادب تعارف کرد و یک مرتبه دیدم مثل مرغی که بال بزند خود را به سمت درِ اتاق پرتاب کرد و از دل نعره زد که: «یا مولای یا صاحب الزمان» و صورت خود را چند دقیقه بر عتبه در گذاشت.
من بلند شدم و زیر بغل او را گرفتم در حالی که او گریه می کرد بعد گفتم: شما را چه می شود این چه حالی است که دارید؟
گفت: اُسکُتْ. (ساکت باش) و به عربی فرمود: چهارده نور مبارک همگی این جا تشریف دارند.
من با خود گفتم: از بس عاشق چهارده معصوم(ع) است این طور به نظرش می آید فکر نمی کردم که این حال سکرات باشد و آنها تشریف داشته باشند چون حالش خوب بود و هیچ گونه درد و مرضی نداشت و هرچه می گفت صحیح و حالش هم پریشان نبود.
فاصله ای نشد که دیدم تبّسمی نمود و از جا حرکت کرد و سه مرتبه گفت: «خوش آمدید ای قابض الأرواح» و آن وقت صورت را اطراف حجره برگردانید در حالتی که دست هایش را بر سینه گذاشته بود و عرض کرد: السلام علیک یا رسول الله اجازه می فرمایید، و بعد عرض کرد: السلام علیک یا أمیرالمؤمنین اجازه می فرمایید، و همین طور تمام چهارده نور مطهّر را سلام عرض نمود و اجازه طلبید و عرض کرد: دستم به دامنتان.
آن وقت رو به قبله خوابید و سه مرتبه عرض کرد: یا الله به این چهارده نور مقدس. بعد ملافه را روی صورت خود کشید و دست ها را پهلویش گذاشت. چون ملافه را کنار زدم دیدم از دنیا رفته است. بچه ها را برای نماز صبح بیدار کرده و گریه می کردم که از گریه من مطلب را فهمیدند.
صبح جنازه ایشان را با تشییع کنندگان زیادی برداشته و در غسّال خانه قتلگاه غسل دادیم و بدن مطهّرش را شب در دارالسّعادة حضرت رضا(ع) دفن کردیم. رحمة الله علیه.
.jpg)
برای بهره مندی از وقایع مربوط به سایر
ره یافتگان
بر روی تصویر زیرکلیک کنید .
گردآوری شده توسط کاتب در جمعه دوازدهم اسفند 1390 ساعت 14:58 موضوع :خدا کند که بیایی | لینک ثابت

ای عراقی قاتل
در خاطرهای از سردار عراقی، فرمانده سابق لشکر پیاده 17 علیبنابیطالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراههای هور فکر میکردم سنگر کمین دشمن پاکسازی شده است؛ غافل از اینکه دشمن از آن سنگر، حرکات ما را نظاره میکرد. و ناگهان از پشت سر، قایق ما زیر آتش رگبار تیربار سنگر قرار گرفت. دو تن از همراهانم شهید و یکی هم مجروح شد. دو گلوله به سمت راست سینهام اصابت کرد و ریههایم را سوراخ و از پشت کمرم بیرون آمد. همان وقت، به چهار نفر از همراهان که سالم بودند، دستور دادم که برگردند و من با پیکر دو شهید، یکه و تنها ماندم. عراقیها آمدند، جیبهای ما را خالی کردند و قایق را هم به کنار سنگرشان بردند. بعد از آن دوباره عراقیها به طرف قایق آمدند و یکی از آنها متوجّه شد که من زندهام و به صورتم آب ریخت. چشمهایم باز شد. مرا به سنگر خود بردند. دستهای مرا بستند و شکنجهام کردند و اطلاعات میخواستند و حتی دوبار مرا با ریه تیر خورده به داخل آب انداختند. وقتی مرا از آب بیرون کشیدند، دیگر تنفس برایم سخت بود و با دست و پا زدن، خون و آب از ریههایم خارج میشد. آنها هم ایستاده بودند تا ظهر شد. به آنها گفتم دستم را باز کنید تا نماز بخوانم اما اعتنا نکردند. با اشاره نماز خواندم تا اینکه متوجه شدم عراقیها دارند وسایلشان را جمع میکنند تا عقب نشینی کنند. آنها رفتند و مرا که دیگر رمقی نداشتم، تنها گذاشتند. تلاش کردم و دستهایم را باز کردم و به زحمت جلیقهای پوشیدم و تصمیم گرفتم به داخل آب بروم و در نیزارها مخفی شوم. وقتی وارد آب شدم، آب به داخل ریههایم رفت و دیگر قادر به نفس کشیدن نبودم. با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون کشیدم و بیحال روی زمین افتادم. ناگهان متوجه صدای قایقهای خودی شدم. بچههای یکی از گردانهای لشکر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل کردند. بیهوش شدم. در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشمهایم را باز کردم. بالای تخت من کاغذی زده بودند که نوشته بود: «عراقی».
خانم پرستاری وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محکم بر سر من کوبید و گفت: «ای قاتل عراقی!» اما من که بیرمق روی تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقی نیستم، فامیلی من عراقی است.
گردآوری شده توسط کاتب در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 10:22 موضوع :شوخی های خاکی | لینک ثابت
شهدایی که با بدن سالم تفحص شدند
67 سانت از رودههایش نبود و شیمیایی بود؛ از 6 سال سختی جراحیهایش در خارج میگفت و

میگفت با همین دستهای خودش 250 شهید را از زیر خاک بیرون آورده و همین قدر که دعای پدر و مادر شهدا پشتش هست، برای آخرتش کفایت میکند و هیچ اجر دیگری حتی از جبههاش هم نمیخواهد. آقای موسوی مسئول گروه تفحص منطقه شلمچه در گفتوگویی دوستانه، خاطراتش را روایت میکند:
بعد از شش ساعت شهیدش را آورد و گفت : این مال شما
بچههای تفحص دنبال 3 شهید بودند که بعد از یک هفته جستجو آنها را پیدا کردیم؛ داخل پارچههای سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند؛ به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان شناسایی شدهاند. مادری آمده بود و طوری ناله میزد که تا به حال در عمر 46 سالهام ندیده بودم؛ دخترش میگفت «مادرم از 25 سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین طور است»؛ ناگهان رفت داخل اتاق، مقابل 3 شهید ایستاد؛ به بچهها گفتم «با ایشان کاری نداشته باشید» تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد؛ به بچهها گفتم «بگذارید ببرد».
هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت 3 شهید نداشتیم؛ برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او به صحبت کردن؛ دلتنگیهای 25 سالهاش را به او گفت؛ از تنهاییهای خودش؛ از اینکه پدرش فوت کرده؛ خواهر و برادرانش ازدواج کردند و از اینکه چه سختیهایی که نکشیدند و اینکه که شما را به ما میخواستند، بفروشند به یک میلیون و دو میلیون تومان. میآمدند به ما میگفتند ماشین میخواهید، خانه میخواهید یا زمین.
این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم».
صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت؛ زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم. پلاکش را در قفسه سینهاش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم دیدیم مادر درست گفته بود.
در یکی از زندانهای عراق، دو شهید را در فاضلاب زندان پیدا کردیم که یا در اثر بیماری یا جراحت یا شکنجه به شهادت رسیده بودند. آنها را بدون آنکه تحویل صلیب سرخ داده شوند شبانه تحویل یکی از ستادهایشان داده بودند که در فاضلاب همان زندان رها کرده بودند.
شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند
در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آنها را زنده زنده دفن کرده بودند. 5 نفر دیگر از شهدا را مثل دوستانشان نبسته بودند، در گودالی دیگر که زنده به گور کرده بودند، پیدا کردیم. این شهدا بند انگشت نداشتند. زمانی که خاک به روی آنها ریخته میشد برای اینکه بتوانند از گودال بیرون بیایند آنقدر چنگ به گودال انداخته بودند که ناخنهایشان جدا شده بود. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدنهایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید و اصلاً سابقه نداشته که بعد از 25 – 30 سال این گونه جنازهها سالم باشند.
اینها به نحوی شهدا را زنده به گور میکردند که بعد از پیدا شدن موجب شوکه شدن مردم ایران شود، در کنار دیوارهای زندان، مناطق باتلاقی و...
طریقه پیدا شدن ۲۵ شهید
بعد از یک ماه تلاش بیثمر، گروه تفحص، یکی از بچههای تفحص که سید هم هست گوشهای نشسته بود زار زار گریه میکرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.
جبهه، عالمی داشت؛ آمدن اسرا، دنیایی بود، پیدا کردن شهدا هم عالمی دارد و همه به لطف خدا، فاطمه زهرا(س)، امام حسین(ع) و امام زمان(عج).
در مقابل شهدا ساکت نمانیم
جبهه رفتن وظیفه هر مسلمانی بود اما امروز دنباله رو راه شهدا بودن مهم است. این هنر است، این راه امام است و متأسفانه هنوز برخی سرشان در لاک خودشان است؛ اگر جوانی بفهمد برادر، عمو، دایی و همسایهاش چگونه به جبهه رفته، چطوری شهید شده و چگونه پیکرش پیدا شده، پدر و مادر شهید در نبودنش چه خون دلی خوردهاند، آن جوان اصلاح میشود اما در صورتی که این مسایل گفته نشود یا گفتهها کم باشد و خوب منتقل نشود آرام آرام به فراموشی سپرده میشود؛ لذا باید مراقب باشیم مصداق صحبتهای شهید باکری نشویم.
گردآوری شده توسط کاتب در یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعت 10:24 موضوع :گل چین | لینک ثابت
پنجم اسفند سالروز عروج ملکوتی چکاوک سینه چاک دشت سپیده ، شهید علی فلاح تفتی گرامی باد .
شادی روحش فاتحه مع الصلوات

جهت شادی روح شهید علی فلاح تفتی
و علو درجات برای برادر شهیدش محمد حسن فلاح تفتی
و شفای عاجل برادر جانبازش محمد فلاح تفتی
و غفران و رحمت برای روح مادرش حاجیه خانم عیوقی تفتی
و سلامتی و طول عمر پدر صبور ، انقلابی و خستگی ناپذیرش
حاج حسین فلاح تفتی
صلوات
گردآوری شده توسط کاتب در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 7:19 موضوع :السابقون | لینک ثابت
ننه علی ! سلام ما جامونده ها رو به پسرت و سایر پسران آسمانیت برسان و بخواه تا دست ما را بگیرند .
مادران شهدا آيينههاي درخشان از فداكاري و وفادارياند؛ زنان صبوري كه در اوج محبت به فرزندانشان با كمال رضايت، آنان را روانه جبهههاي دفاع از اسلام و ميهن كردند. شبها كه همه خواب بودند، دلهاي بيقرار اين بانوان بزرگ بود كه به ياد فرزندانشان ميتپيد. به ياد آنها به نماز شب برميخاستند و براي پيروزي و سلامتيشان دعا ميكردند.
در هر اعزام نيرو، اين مادران بودند كه با دود اسپند و دعا و قرآن، عزيزانشان را به جبههها ميفرستادند و به اين پسران شجاع و مؤمن خويش افتخار ميكردند. مارش عمليات كه نواخته ميشد، آنان دلشان به ياد بسيجيانشان ميافتاد و دست به دعا ميبردند. در نقش زنان در دفاع مقدس زمان بيشتر و تحليلي عميقتر ميطلبد؛ اما آنچه ميشود در اين اختصار گفت، آن است كه بانوان ما در دوران هشت سال دفاع مقدس، توانستند همدوش و همپاي مردان حماسه بيافرينند. در حافظه تاريخ اين مرز و بوم جاودانه شوند.
ستادهاي پشتيباني و پشت جبهه كه نیازهای رزمندگان اسلام را برآورده و جمع ميكرد، نمونهاي از اين ايثار و حضور بود. حضور آنان در نمازهاي جمعه و جماعت و راهپيماييهاي ميليوني 22 بهمن و روز قدس، نمونهاي از اين وفاداري به راه و خط ولايت و شهيدان بود؛
مادرانی که به قول امام خمینی(ره): «جوانهای خودشان را از دست میدهند و باز میگویند: باز هم یکی دو تا داریم» (صحیفه نور جلد 16 صفحه 209).
و «زنان بزرگی که در جنگ پیشقدم ایثار و گذشتن از جگرگوشههای خود بودند که آن رهبر سفر کرده آن را سبب تقویت مردان میدانند» (صحیفه نور جلد 19 صفحه 270).
نمونههایي از اين ايثارها خواندني است:
• مادر شهید سید حسین رجبی به او گفته بود: «به دوستانت بگو پس از شهادتت از خاکی که به خونت آغشته شده است، برایم بیاورند، چون میخواهم از آن خاک و خون، دو گلدان درست کنم و در خانه بگذارم».
• مادر شهید رحیم جهاندار پس از شهادت فرزندش گفت: سه فرزند دیگر دارم و پیوسته به فرزندانم میگویم که شما باید راه برادرتان را بروید، وگرنه شیرم را حلالتان نمیکنم.
• مادر شهید سید محسن زرنگزاده به او گفت: فرزندم، از روزی که برادرت سیدمصطفی اسیر شده، تنها تسلای خاطرم دیدن قامت رعنای تو بود. با هر نگاهت به یاد سیدمصطفی میافتادم، اما امروز برای یاری دین خدا تو را هم به خدا میسپارم.
• مادر شهیدان نعمتالله و محمدرضا کلولی در بیمارستان افشار دزفول، پس از شنیدن خبر شهادت نعمتالله میگوید: خدایا شکر. چند لحظه بعد که میگویند: محمدرضا هم شهید شده است، با همان لهجه دزفولی میگوید: خدا داد، خدا هم برد.
• مادر شهید محمدرضا جواد بکان که سوگوار همسر شهيدش بود، در سالگرد شهادت همسرش با شنیدن خبر شهادت فرزند بسیجیاش محمدرضا، خدا را شکر کرد.
• مادر شهیدان جلاییپور تعریف میکرد: در آغاز عملیات فتحالمبین، در پی توصیه آیتالله مشکینی برای رفتن جوانان به جبهه به دومین شهیدم علیرضا گفتم: علیرضا، میدانی آقای مشکینی چه بیاناتی فرمودهاند، گفت: بله مادر ولی میدانید که فقط پنج ماه است که رضا شهید شده است و این خواهش را از من میکنید؟ میخواست ببیند من چه میگویم. گفتم: پسرم تو هم باید وظیفهات را انجام بدهی. او را هم روانه کردم. هنگام شروع عملیات کربلای 4، حسین، سومین شهیدم، به من گفت: مادر، اجازه بدهید من برای انجام وظیفه به جبهه بروم. به او گفتم: برو مادر جان. او رفت و به دو برادر شهیدش پیوست.
• محمدرضا نونچي که در عملیات رمضان شهید شد، احمد به مادر تبریک گفت و از او خواست دعا کند که او هم شهید شود. وقتی در عملیات «والفجر 8» شهادت نصیب احمد شد، مادر باز هم مثل کوه ایستاد و به فرزندانش افتخار کرد.
چند ماه بعد که صدای انفجارهای مهیبی، دزفول را لرزانید و منزل فرزندش مجید که ماهها در جبههها بود، به همراه همسرش، مظلومانه آماج موشک دشمن قرار گرفته و به شهادت رسیدند، باز هم صبر كرد. اینک سالهاست این مادر مؤمن و فداکار، هر شب جمعه، بر مزار عزیزانش شهیدان نونچی، زیارت عاشورا را زمزمه میکند.
• مادر شهید مسعود رومیپور در عملیات بیتالمقدس به سوگ همسرش نشست اما وقتی اشکهای فرزندش مسعود را برای اعزام به جبهه دید، او را راهی جبهه کرد و او چند ماه بعد در عملیات «بیتالمقدس 7» و در نزدیکی محل شهادت پدر، به شهادت رسید.

... و حكايت مادر شهيد «قربانعلي رخشاني مهماندوست» معروف به «ننه علي»، حكايتي است شنيدني كه بارها آن را شنيده ايم و بر اين ايمان و وفاداري درود فرستادهايم.
ننه علي كه در دوران قيام مردم مسلمان ايران به رهبري امام خميني تنها پسرش يعني قربانعلي رخشاني مهماندوست مزدوران رژيم پهلوي به شهادت رسيد، از سال 1358 در يك اتاقك حلبي در كنار مزار فرزندش در قطعه 24 بهشت زهرا زندگي ميكرد تا اينكه نزدیک چهار سال پيش در پي نامه مقام معظم رهبري به وي، او به خانه دخترش در خاني آباد رفت و در آنجا ساكن شد.
هر وقت در كنار او مي نشستي يا قرآن ميخواند و يا از كرامات شهدا و خدمت به شهدا ميگفت. او از سه یا چهار سال پيش زمينگير شد و قادر به تكلم نبود و اين اواخر حافظهاش را هم از دست داده بود اما مثل يك شاخه گل ميدرخشيد.

نقل است كه روزي يك زن ديپلمات آفريقايي به زيارت شهدا آمده بود. وقتي وصف ننه علي را شنيد، بي صبرانه به ديدنش شتافت و آنچنان تحت تأثير اخلاق و منش و بردباري او قرار گرفت كه ناخودآگاه او را در آغوش كشيد كه گويي صدها سال است، او را ميشناسد.
اين مادر بزرگوار و صبور كه نزدیک نود سال از خداوند عمر پربركتي گرفته و مدتي در بستر بيماري بود، شب گذشته در منزلش دار فاني را وداع گفت و به ديدار شهيدش شتافت.

درود بر اين مادر بزرگوار و صبور و سلام بر همه مادراني كه بهترين عزيزانشان را با كمال رضايت تقديم اسلام و قرآن كردند.
گردآوری شده توسط کاتب در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ساعت 20:45 موضوع :گزارش | لینک ثابت
گردهمایی جامونده های گردان کمیل ل ۲۷ محمد رسول الله ص برگزار شد .
همه آمده بودند
با عرض پوزش از تاخیر چند روزه به علت آماده نشدن تصاویر
گرد همایی جامونده های گردان کمیل ل ۲۷ مورخ ۲۸/۱۱/سال جهاد اقتصادی در حسینیه شهدای دوکوهه واقع در تهران ، میدان شهدا ، خیابان شهید عظیم زادگان برگزار شد .
هم خنده بود و هم گریه ، خنده به جهت خوشحالی از دیدار همسنگران قدیمی و گریه به خاطر حاضر نبودن خیلی از دوستان همراه و همسنگرمون ، البته مطمئنم که روح همشون حاضر بود و نظاره گر جامونده های وامونده .
خلاصه ! هر کی نیومد خیلی ضرر کرد ، دیدار پس از بیش از ۲۰ سال خیلی لذت بخش بود ، خیلی ها رو نشناختیم و پس از معرفی ، یکدیگر را در آغوش کشیدیم و خوش و بش کردیم .
اکثراً موها سفید ، کله ها کچل و شکم هاشون گنده شده بود ولی هرچی که بود حااااااالیییییی کردیم .
در این جلسه مواردی در خصوص برگزاری یادواره شهدای گردان کمیل مطرح و سپس انتخابات کتبی به منظور انتخاب هیئت مدیره هیئت محبین امیرالمومنین ع ، یادواره شهدای گردان کمیل ل ۲۷ برگزار و برادران :
احمد شاه سوند
محمد سراج
احمد بویانی
ناصر ارضی
علی درویش
ابوالفضل اسلامی
مجید صباغی
به عنوان اعضاء هیئت مدیره ، به اتفاق آرا انتخاب شدند .
در ضمن مقرر گردید گردهمایی آینده از طریق تماس تلفنی و پیامک به جامونده ها اطلاع رسانی شود .
با تشکر از برادر مهرداد راهبریان که زحمت تهیه و ارسال تصاویر ذیل را متقبل شدند .
التماس دعا - کاتب




































گردآوری شده توسط کاتب در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 17:37 موضوع :گزارش | لینک ثابت
|
شهید خانجانی تنها وصیت نامه خود را یک روز پس از قبول قطعنامه می نویسد. با خواندن وصیت مرتضی حس و حال رزمندگان بعد از قبول قطعنامه به خوبی مشخص می شود.
«شهید مرتضی خانجانی» فرزند مرادعلی به تاریخ 1/10/ 1345 در ملایر به دنیا آمد. مرتضی در سال 1361 به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در سن 17 سالگی و با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت. شهید خانجانی در چند عملیات از جمله عملیات مهران از ناحیه شکم مجروح شد. مرتضی در 22 سالگی چند روز بعد از نوشتن اولین وصیت نامه خود، در تاریخ 5/5/1367 بر اثر اصابت ترکش به زیر گلویش در حالیکه فرماندهی «گردان کمیل» لشگر 27 محمدرسولالله (ص) را بر عهده داشت در عملیات «غدیر» و در منطقه عملیاتی «کوشک پاسگاه زید» به شهادت رسید. مزار شهید مرتضی خانجانی در ملایر، «بهشت هاجر» میباشد. روحمان با یادش شاد
«هم اکنون که این قلم سیاه را بدست گرفته و بر روى برگه سفید و بىآب و رنگ مىنویسم شب چهارشنبه 28/4/67 مىباشد. عددهاى نگاشته شده در تاریخ گویاى شرایط سخت این برهه براى هر خواننده این نوشتار مىباشد. غم و اندوه هجر یاران، مظلومیت حزبا... و امام، سقوط افکار چندین و چند ساله بچه بسیجىهاى نشسته بر بال ملائک، آن عارفان الهى و سالکان طریقت و عشق، همه و همه دردهاى بىدرمان ساعتها و لحظههاى روزهاى تلخ ترک جبهه است که در واقع باید گفت روزهاى سخت بدرود گفتن ارزشهاى نهفته در جبهه و جنگ. در این حال و هوا مبادرت به نوشتن وصیتنامه نمودم، کارى که چند سال در جنگ بودم اما هرگاه که خواستم وصیتنامه بنویسم ارادهام یارى ننموده احساس مىنمایم هنوز هم وصول به توفیق شهادت ممکن است. در این لحظات با تمام وجود از خداوند طلب شهادت را مىنمایم چرا که به خداوندى خدا دگر تاب تحمل فراق را ندارم و مرا توان زیست در این جامعه و دنیاى زشت نمىباشد. خدایا به آن بدنهاى قطعهقطعه شده و عشقآلود حسین و دیگر شهدا قسم مىدهم تو را نگذار شاهد نامردىها و خیانتها و در کنارش دلسوختگى باشم. پروردگارا چندین سال به عشق وصال و لقاء تو در مصاف با دشمن بودم، بدن خود را آماج تیر و ترکشهاى دشمنان تو قرار دادم تا شاید روزى خود را در جوار رسولا... و ائمه اطهار ببینم، محبوبا اگر مرا از این فیض عظیم محروم گردانى چگونه به عدالتت شک نکنم! خدایا گفتههایم نزدیک به کفر گشته اما تو مىدانى و خود مىدانم که جز تو را طلب نمىکنم. دوستان و رفقا، اى عزیزان همسنگر که این وصیتنامه را قرائت مىنمائید، شما را توصیه مىنمایم به حمایت و پیروى از پیر جماران، او را دریابید، نگذارید تاریخ تکرار شود. اما شما اى عزیزان هوشیار باشید و صحنههاى سوختن به دور شمع ولایت را تکرار کنید و بدانید که اگر براى خدا جنگیدهاید هم اکنون نیز براى خدا تحمل کنید و پیرو پیر جماران باشید. و بدانید که اگر به آن نتیجه مطلوب در جنگ نرسیدیم نباید از حفظ انقلاب غافل باشیم و خداى نخواسته راه پیموده طى چند سال انقلاب را به یکباره برگردیم و موجبات دفن اسلام را فراهم آوریم. پدر و مادر عزیزم، همسرم، خواهرم و برادرم، فرزندم، هشیار باشید. شیطان وسوسه ها دارد، دشمنان و منافقان و راحت طلبان زخم زبان می زنند، تحمل کنید، همچون زینب و علی و فاطمه و محمد و حسن و زین العابدین و سالار شهیدان کربلا. این چند روزه زندگی با همه سختی و مشکلات دردآورش اتمام خواهد یافت و بالاخره روز حسابرسی و برقراری عدالت خواهد رسید، نکند خدا نکرده عملی مرتکب شوید که موجبات رنجش روح شهدا شود. با شمایم ای دوستان و اقوام با وفا! بشنوید اما تو را به مظلومیت امام عمل کنید. در آخر، از تمامى کسانى که از بنده رنجشى داشتهاند، طلب عفو مىنمایم و از کلیه کسانى که ادعاى دوستى با من را دارند تقاضامندم خانواده شهدا را فراموش نکنند. والسلام علیکم ورحمةالله و برکاته پادگان دوکوهه - اندیمشک 28/4/67- ساعت 9.5 شب»
شهید مرتضی خانجانی ، فرمانده شجاع گردان کمیل ل 27
شهید مرتضی خانجانی ، فرمانده شجاع گردان کمیل ل 27
|
شهید مرتضی خانجانی ، فرمانده شجاع گردان کمیل ل 27

شهید مرتضی خانجانی ، فرمانده شجاع گردان کمیل ل 27

شهید مرتضی خانجانی ، فرمانده شجاع گردان کمیل ل 27
گردآوری شده توسط کاتب در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 17:45 موضوع :السابقون | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
وبلاگ « موقعيت : گردان كميل » وارد سومین سال فعالیت شد .
احلی من العسل
... و تو چه می دانی ؟!!!
دوستان همه رفتند
شوخی های خاکی
به بهانه دهم اردیبهشت ، سالروز شهادت شهید محسن وزوایی
صَلَّي اللهُ عَلَيْكِ ايَّتُهَاالصِدّيقَةِالشَّهيدَة
دیروز شلمچه بودیم!
به مناسبت۲۷ فروردین سالگرد عروج شهید حاج رضا چراغی
ارتباط با او ...
درباره کاتب

به نام خدا
با استعانت از خداوند متعال و کمک یاران سفرکرده ، امیدوارم همانطور که نام کاتب ، از درون گردان کمیل ل 27 و توسط شهدای گردان بر روی من نهاده شده ، بتوانم اندکی در راه اشاعه فرهنگ جهاد و شهادت کتابت کنم . باشد که حال و هوای آن روزهای دست نیافتنی وجود ما جاماندگان از قافله شهادت را تسخیر نماید . به امید ظهور قریب الوقوع صاحبمان حضرت حجت علیه السلام و توفیق جانبازی و شهادت در رکاب حضرتش .
الیس الصبح بقریب
التماس دعا - کاتب
وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد
فهرست اصلی
آرشیو بر اساس موضوع
شعر
خاطره
گزارش
داستان
گل چین
حاج احمد
السابقون
عملیات ها
مناسبت ها
شهید همت
شهید چمران
کرامات شهدا
شهید برونسی
جانم فدای رهبر
خدا کند که بیایی
كاروان راهيان نور
حكايات ريزه ميزه
یادش بخیر - عکس
شهید چیت سازیان
شوخی های خاکی
شهد شیرین شهادت - عکس
همسنگران
آرشیو بر اساس تاریخ نگارش
لوگوی وبلاگ :


POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
قالبهای مذهبی بلاگفا